ائی  را  برگزینم  (‌و  پرستش  نمایم‌)  که  اگر  خداوند  مهربان  بـخواهد  زیانی  به  مـن  برساند،  میانجیگری  ایشان  کم‌ترین  سـودی  برای  مـن  ندارد  و  مرا  (‌از  زیانی  وارده‌)  نجات  نمی‌دهند؟  (‌هرگاه  چنین  کاری  را  بکنم  و  انبازهائی  را  پرستش  نمایم‌)  در  این  صورت  من  در  گمراهی  آشکاری  خواهم  بود.  من  به  پروردگار  شما  ایمان  آورده‌ام‌،  پس  بشنوید،  (‌و  بدانـید  که  من  دعوت  این  فرستادگان  خدا  را  پذیرفته‌ام‌.  شما  نیز  دعوت  ایشان  را  پذیرا شوید  که  سـعادتتان  در  پـذیرش  فرموده‌ها  و  رهنمودهای  آنان  است‌)‌.

این  هم  پاسخ  فطرت  سالم  به  دعوت  راست  و  درست  حق  است‌.  در  ایـن  پـاسخ‌،  صـداقت‌،  سـادگی‌،  گرمی‌،  استواری  درک  و  فهم‌،  و  پذیرش  آهنگ  نیرومند  به   حق  روشن  و  روشنگر  است‌.

این  مرد  دعوت  را  شنید  و  بدان  پاسخ‌گفت‌،  بعد  از  آن‌که  دلائل  حق  و  براهین  منطقی  را  مشاهده‌کردکه  در  پایان  سخنش  به  قومش  از  آن  صحبت‌کرده  است‌.  وقتی‌که  این  مرد  دلش  حقیقت  ایمان  را  احساس‌کرد،  این  حقیقت  در  دلش  به  جنبش  و  تکان  درآمد،  و  دیگر  نتوانست  بر  آن  خاموش  بماند.  وقتی‌که  او گمراهی  را  و کفر  و  فساد  و  تباهی  و  بزهکاری  را  پیرامون  خود  دید،  نتوانست  در  خانه‌اش  چهار  زانو  بنشیند  و  عقیده  خود  را  مصون  و  محفوظ  در  خانه  نگاه  دارد.  بلکه  او  حقی  را  شتابان  به  میدان  مبارزه  برد که  در  دلش  جایگزین  شده  بود  و  در  ذهن  و  شعورش  استقرار  پذیرفته  بود.  حق  را  شتابان  به  مبارزه  قومش  برد،  در  آن  حال  که  آنـان  به  تکذیب  پرداخته  بودند  و  به‌کفر  و  زندقه  نشسته  بودند  و  تهدید  می‌کردند  و  بیم  می‌دادند.  از  دورترین  نقطه  شهر  آمد  و  شتابان  در  قبال  قوم  به  وظیفه  خود  پرداخت  که  دعوت  ایشان  به  سوی  حق‌،  و  بازداشتن  آنان  از  ظلم  و  ستم‌،  و  مبارزه  با  تجاوز  و  تعدّی  بزهکارانه‌ای  بود  که  داشتند  تازیانه  آ‌ن  را  بر  پیغمبران  فرود  می‌آوردند.

پیدا  است‌که  این  مرد  دارای  جاه  و  مـقام  و  سـلطه  و  قدرتی  نبوده  است‌،  و  با  آن  مردمان  نسبتی  نداشته  است  یا  در  پناه  قوم  و  عشیره‌ای  نزیسته  است  و  سایه  ایشان  را  بر  سر  نداشته  است‌.  بلکه  تنها  عقیده  زنده‌ای‌که  در  درونش  بوده  است  او  را  برانگیخته  است  و  به  پـیکار  کشانده  است  و  وی  را  از  دورترین  نقطه  شهر  به  میدان  

مبارزه  دوانده  است‌:

(قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ اتَّبِعُوا مَن لاَّ يَسْأَلُكُمْ أَجْراً وَهُم مُّهْتَدُونَ) . 

گفت‌:  ای  قوم  من‌!  از  فرستادگان  (‌خدا)  پیروی  کنید  (‌که  سعادت  هر  دو  جهان  شما  در  آن  است‌)‌.  پیروی  کنید  از  کسـانی  که  پـاداشـی  (‌در  برابر  تبلیغ  خود)  از  شـما  نمی‌خواهند  و  آنان  (‌از  کردار  و  گفتارشان  پیدا  است  که‌)  افرادی  راهیاب  و  هدایت  یافته‌اند.

کسی‌که  این  چنین  دعوتی  داشته  باشد  و  پاداشی  نخواهد  و  غنیمتی  نجو يد،  او  صادق  و  راست  است‌.  اگر  ایـن  نباشد  چه  چیز  او  را  بر  آن  می‌دارد که  هـمچون  رنـج  و  زحمتی  را  بر  خود  هموار  بکند؟  جز  این  نمی‌ماند که  او  فرمان  یزدان  را  لبیک  می‌گوید  و  به  انجام  وظیفه  الهی  خود  می‌پردازد.  اگر  پاسخ  فرمان  یزدان  نباشد  چه  چیز  او  را  بر  آن  می‌دارد  که  غم  و  اندوه  دعوت  را  پذیرا  گردد؟  جز  پاسخ  به  فرمان  یزدان  چه  چیز  او  را  بر  آن  می‌داردکه  عقیده‌ای  را  با  آنان  در  میان  بگذاردکه  بدان  انس  و  الفت  ندارند؟

( اتَّبِعُوا مَن لاَّ يَسْأَلُكُمْ أَجْراً )  .

پیروی  کنید  از  کسانی  که  پاداشی  (‌در  برابر  تبلیغ  خود)  از  شما  نمی‌خواهند.

(وَهُم مُّهْتَدُونَ) . 

و  آنان  (‌از  کردار  و  گفتارشان  پیدا  است  که‌)  افرادی  راهیاب  و  هدایت  یافته‌اند.

راهیابی  و  هدایت  ایشان  از  سرشت  و  شیوه  دعوتشان  پیدا  و  هويدا  است‌.  چه  آنان  دیگران  را  به  سوی  معبود  یگانه‌ای‌،  و  به  سوی  برنامه  روشنی‌،  و  به  سوی  عقیده  بدون  خرافه  و  پـیچیدگی‌،  دعوت  می‌کنند.  لذا  آنـان  هدایت‌دهندگان  به  سوی  برنامه  سالمی‌،  و  راه  راست  و  درستی  هستند.

آن‌گاه  به  خود  برمی‌گردد  و  از  خویش  سخن  می‌گوید  و  از  علل  ایمان  خویشتن  صحبت  می‌کند.  همان  فطرتی  را  در  ایشان  جستجو  می‌کند  که  در  خودش  بیدار  گردیده  

است  و  در  پرتو  برهان  فطری  سالم  قانع  شده  است‌:  

 (وَمَا لِي لاَ أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ؟ أَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً إِن يُرِدْنِ الرَّحْمَن بِضُرٍّ لاَّ تُغْنِ عَنِّي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً وَلاَ يُنقِذُونِ ؟ إِنِّي إِذاً لَّفِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ)‌.

من  چرا  کسی  را  پرستش  نکنم  که  مرا  آفریده  است  و  به  سـوی  او  برگردانده  مـی‌شوید؟  آیــا  غیر  از  خدا،  مــعبودهائی  را  برگزینم  (‌و  پـرستش  نـمایم‌)  که  اگر  خـداونـد  مـهربان  بـخواهد  زیـانی  به  من  برساند،  میانجیگری  ایشان  کم‌ترین  سودی  برای  من  ندارد  و  مرا  (‌از  زیان  وارده‌)  نجات  نمی‌دهند؟  (‌هرگاه  چنین  کاری  را  بکنم  و  انبازهائی  را  پرستش  نمایم‌)  در  این  صورت  من  در  گمراهی  آشکاری  خواهم  بود.

این  پرسش  فطرتی  است‌که  با  آفریدگار  خود  آشنا  است‌،  و  با  سرچشمه  یگانه  وجودش  در  ارتباط  است‌:

(وَمَا لِي لاَ أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي) .

من  چرا  کسی  را  پرستش  نکنم  که  مرا  آفریده  است‌.

چه  چیز  مرا  به  دور  می‌دارد  از  این  برنامه  طبیعی‌ای‌که  پیش  از  هر  چیز  دیگری  بـر  دل  می‌گذرد  و  پسـند  دل  است‌؟  فطرتها  قطعاً  مجذوب‌کسی  می‌شوندکه  آنها  را  آفریده  است‌.  پیش  از  هر  چیز  دیگری  بدو  می‌گرایند،  و  از  او  روی  نمی‌گردانند  مگر  به  وسیله  انگیزه دیگری‌که  بر  فطرتها  بشورد.  فطرتها  به‌کـژراهه  نـمی‌روند  و  منحرف  نمی‌شوند  مگر  بر  اثر  موثر  دیگری ‌که  جزو  سرشت  فطرتها  نیست‌.  رو  به  آفریدگار کردن  نـخستین  چیز  و  برترین  چیز  است‌.  همچون  جـهتی‌،  نـیازی  به  عنـصری  خارج  از  سرشت  نفس  وکشش  فطری  نـدارد.  شخص  مومن  این  را  در  ژرفای  درون  خود  احسـاس  می‌کند،  و  بدون  برخود  فشار  آوردن  و  پیج  دادن  وگره  زدن‌،  آن  را  به  رشـته  سخن  می‌کشد  و  آن  را  فریاد  می‌دارد.

مرد  مومن  همچنین  با  فطرت  راست  و  پاک  خود  احساس  مـی‌کندکه  سرانـجام  آفریده  به  سوی  آفـریدگار  برمی‏گردد،  بدان‌گونه‌که  هر  چیزی  به منبع  اصلی  خود  برمی‏گردد.  در  این  راستا  می‌گوید:

(  وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)  .

و  به  سوی  او  برگردانده  می‌شوید.

او  می‌پرسد:  چرا  نباید  خدائی  را  بپرستم‌که  مرا  آفریده  است  و  از  نیستی  به  هستی  آورده  است‌،  و  به  سوی  او  سرانجام  بازگشت  همگان  است  و  در  پیشگاه  او  همایش  مردمان  است‌؟  مرد  مومن  با  ایشان  از  بازگـشتشان  به  سوی  یزدان  سخن  می‌گوید.  یزدان  آف