.  بلکه  رسالت  راست  و  درست  بر  برنامۀ  خویش  است‌،  و  هماهنگ  با  خویش  است‌،  و  همچنین  هماهنگ  با  تمام  قوانینی  است‌ که  بر  این  هستی  و  بر  همۀ  چیزها  و  بر  همۀ ‌کسانی‌ که  در گسترۀ  هسـتی  هستند  حکومت  و  فرمانروائی  می‌کند.

رسالت  بدین  خاطر  بر  راستای  راه  رسیدن  به  خدا  است‌.  رسالت  خود  به  خدا  می‌رسد  و  دیگران  را  نیز  به  خدا  می‌رساند.  کسی ‌که  از  رسالت  پيروی‌ کند  نمی‌ترسد که  سرگشته  شود  و  خدای  خویش  را گـم‌ کند.  همچنین  نمی‌ترسد  از  راه  منتهی  به  خدا  منحرف  شود  و  به‌ کژراه  رود.  چرا که  او  رهرو  راه  درستی  است‌ که  به  خدا  منتهی  مـی‌گردد  و  او  را  بـه  رضـایت  آفریدگار  بزرگوار  می‌رساند.

قرآن  راهنمای  ایـن  راه  راست  و  درست  است‌.  هر کجا  انسان  با  قرآن  برود  ایـن  راستی  و  درسـتی  را  در  به  تصویر کشیدن  حقّ‌،  و  در  رهنمود  و  رهنمون  بدان،  و  در  احکامی‌ که  میان  معیارها  و  مقیاسها  و  ارزشها  داوری  می‌کند،  و  در  قرار  دادن  هر  ارزشـی  در  جـای  خود،  مشاهده  می‌نماید.

(تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ) (5) 

(‌ایــن  قرآن  را)  فـرو  فرستاده  است  خداونـد  چیره  و  مهربان‌.  

خداوند  در  همچون  مواردی  خود  را  به  بندگانش  معرّفی  می‌کند  و  می‌شناساند،  تا  حقّانیّت  چیزی  را  درک  و  فهم  کنند که  بر  آنان  نازل ‌گردیده  است‌.  خدا  چیره  و  نیرومند  است  و  هر چه  را  بخواهد  انجام  می‌دهد.  خدا  نسبت  به  بندگانش  مهربان  است  و  هر چه  را  بخواهد  در  حقّ  ایشان  روا  می‌دارد،  امّا  آنـچه  مـی‌خواهد  بدیشان  روا  دارد  رحمت  است  و  بس.

حکمت  و  فلسفۀ  نازل ‌کردن  قرآن  بیم  دادن  و  پیام‌ رسانی است:
(لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ) (6)
(‌آن  را  برای  تو  من ‌و  فرستاده  است‌)  تا  قومی  را  بیم  دهی  که  پدران  و  نیاکان  (‌نزدیک‌)  ایشـان  (‌تـوسّط  پیغمبران‌)  بیم  داده  نشده‌اند،  و  بـه  همین  علّت  است  کـه  غـافل  و  بـی‌خبر  (‌از  قـانون  آسـمانی‌،  نسـبت  بـه  خدا  و  خود  و  مردمان‌)  هستند.

بدترین  چیزی ‌که  دل  را  تباه  می‌گرداند  غفلت  است‌.  حه  دل  غـافل  دلی  است ‌که  به  وظیفه  و  تکلیف  خـود  نمی‌پردا‌زد.  دریافت  نمی‌دا‌رد  و  متأثّر  نمی‌شود  و  پاسخ  نمی گو‌ید.  دلائل  هدایت  از کنار  او  می‌گذرد  یا  او  از کنار  دلائل  هدایت  می‌گذرد  بدون  ایـن ‌که  آن  دلائـل  را  احساس‌ کند  یا  درک  و  فهم  نماید.  بدون  این ‌که  تکان  بخورد  یا  پذیرا گردد.  به  همين  علّت  سزاوارترین  چیزی  که  درخـور  غفلتی  باشد که  مردمان  بدان ‌گرفتار  بوده‌اند،  آن  کسانی‌ که  نسلها گذشته  است  و  بیم  دهنده‌ای  ایشان  را  بیم  نداده  است‌،  یا  آنـان  را  بیدارکـننده‌ای  بیدار  و  هـوشیار  نکرده  است‌،  بیم  دادن  است‌.  آنـان  از  نسـل  ا‌سماعیل  هستند  و  بعد  از  اسماعیل  پیغمبری  به  سویشان  نیامده  است‌.  پس  بیم  دادن  غافلان  غرق  غفلت  را  بیدار  می‌گرداند،  آن  کسانی‌ که  بيم‌دهنده‌ای  به  سوی  ایشان  و  به  سوی  پدران  و  نیاکان  آنان  نیامده  است‌.

آن ‌گاه  از  سرنوشت  این  غافلان‌،  و  از  قضا  و  قدر  الهی ‌که  بر  سرشان  می‌آید،  مطابق  آنچه  خدا  از  دلهایشان  و  از  کار  و  بارشان  سراغ  دارد،  و  بوده  است  و  خواهد  بود،  پرده  برمی‌دا‌رد:

(لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ) (7) 

(‌ایشان  مستحقّ  عذاب  گشته‌اند  و)  سخن  (‌خدا  مبنی  بـر  پر  کردن  جهنّم  از  چنین  افرادی‌)  در  بارۀ  بیشتر  آنان  به  حقیقت  پیوسته  است‌،  و  آنان  دیگر  ایمان  نمی‌آورند.  در  بارۀ ‌کار  و  بارشان  داوری  شده  است  و  فرمان  صادر  گردیده  است‌،  و  قضا  و  قدر  خدا  بر  بیشتر  ایشان  رفته  است  و  به  حقیقت  پیوسته  است‌،  برابر آنچه  خدا  از  حقیقت  کار  و  بارشان  و  اوضاع  و  احـوالشـان  دانسـته  ا‌ست‌،  و  به  سرشت  ا‌حساسها  و  ادراکهایشان  پـی  برده  است‌.  آنان  دیگر  ایمان  نمی‌آورند.  این  هم  فرجام  واپسین  بسیاری  از  مردمان  است‌.  جه  دلها  و  جانهایشان  از  هدایت  در  پس  پرده  است‌،  و  از  دیدن  دلائل  هدایت  یا  پی  بردن  بدانها،  سربسته  است‌.

قرآن  در  اینجا  صحنۀ  محتوی  از  این  حالت  روانی  را  ترسیم  می‌کند،  همان‌ گونه ‌که  ایشان  را  هم  بدان‌ گو‌نه  به  تصویر  می‌کشد که  انگار  به  غل  و  زنجیر کشیده  شده‌اند  و  زورکی  از  ديدن  و  مشاهده ‌کردن  بازداشته  شده‌اند،  و  میان  آنان  و  میان  هدایت  و  ایمان  سدّها  و  مانعها  ایجاد  کرده‌اند،  و  بر  چشمانشان  پرده‌ها  کشیده‌اند  و  این  است  که  نمی‌بینند:

(إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِيَ إِلَى الأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ (8) وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ) (9) 

ما  به  گردنهایشان  غلهائی  می‌انذازیم  كه  تا  چانه‌هایشان  می‌رسد  و  سرهای  ایشان  (‌بر اثر  آن‌)  رو  بـه  بـالا  نگاه  داشته  می‌شود  (‌و  نـه  مـی‌توانـند  بـه  زیـر  پـاهای  خود  بنگرند،  و  نه  می‌توانند  سرهایشان  را  بدین  سو  و آن  سو  حرکت  دهند)‌.  ما  در  پیش  روی  آنان  سـدّی‌،  و  در  پشت  سر  ایشان  سدّی  قرار  داده‌ایم  (‌و  لذا  به  کسانی  می‌مانند  که  در  میان  دو  سدّ،  گیر  کرده  باشند،  و  پیش  رو  و  پشت  سر  خود  را  مشاهده  نکنند)  و  بدین  وسیله  جلو  چشمان  ایشان  را  گرفته‌ایم  و  دیگر  نمی‌بینند.

دستهایشان  با  غل  و  زنجیر  به ‌گردنهایشان  بسته  شـده  است‌،  و  به  زیر  چانه‌هایشان گذاشته  شده  است‌.  بدین  جهت  به  ناچار  سرهایشان  رو  به  بالا  مانده  است‌،  و  با  همچون  سرهای  شق  و  رقی  نمی‌توانند  به  جلو  بنگرند!  و  بدین  سبب  آنان  آزادانه  نمی‌توانند  بنگرند  و  ببینند،  در  حالی ‌که  آنان  در  این  صحنۀ  نابهنجار  و  رنج‌آور  قرار  دارند!  بدین  خاطر  میان  ایشان  و  میان  حقّ  و  هـدایت  سدّی  در  جلوشان  و  سدّی  در  پشت  سرشان  زده  شـده  است‌.  اگر  هـم  غلها  و  زنجيرها  ا‌نـدکی  شل ‌گردند  نمی‌توانند  بنگرند  و  ببينند  و  با  چشمانشان  فراسوی  این  سدّها  را  مشاهده ‌کنند!  چه  راه  دیدن  بر  آنان  بسته  شده  است‌،  و  با  پردۀ  رنج  و  خستگی  چشمانشان  از  دیدن  بازمانده  است‌!  

با  وجود  اين  صحنۀ  محسوس  نابهنجار  و  دارای  شدّت  و  حدّت  فراتر  از  انتطار،  انسان ‌کسانی  از  این  نوع  مردمان  را  می‌تواند  ببيند.  انسان  گمان  می‌برد  که  آنـان  حقّ  روشن  و  آشکار  را  نمی‏بینند،  و  درک  و فهـم  نمی‌کنند  چون  حا‌ئل  و  مانعی  بسان چنين حائل  و  مانع  سخت  و  ستبری  میان  ایشان  و  میان  حـقّ  قـرار  دارد.  اگـر  هـم  همچون  غلها  و  زنجیرهائی  بر  دستهایشان  نباشد،  و  اگر  سرهایشان  شق  و  رق  رو  به  بالا  نگاه  داشته  نشده  باشد،  جانها  و  بينشهایشان  نیز  زورکی  از  