 قرار  دارند  و  یکایک  آنها  خدای  را  فریاد  می‌دارند،  خدائی ‌که  آفريد‌گار  آنها  و  مالک  آنها  است‌.  کسانی‌ که  بجز  خدا  را  به  فریاد  می‌خوانند  و  پرستش  می‌کنند،  مالک  و  صاحب  حتّی  پوستۀ  نازک ‌و  سفید رنگ ‌پیرامون  هسـتۀ  خرما  هم  نیستند که  نشان  و  نماد  ناحیزی  و کمی  است‌.  نمی‌شنوند  و  پاسخ  نمی‌گویند،  و  روز  قیامت  از عبادت  و  پرستش  گمراهان  برای  ایشان  بیزاری  می‌جویند.  پس  جدای  از  حقّ  چه  چیز  جز گمراهی  می‌ماند؟

*
(وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ) (9)
خدا  کسی  است  که  بادها  را  روان  می‌دارد،  و  بادها  ابرها  را  برمی‌انگیزند.  و  مـا  ابرها  را  بـه  سـوی  سـرزمینهای  موات  می‌رانیم  و  آن  سرزمینهای  موات  را  دارای  حیات  می‌گردانیم‌.  زنده  گرداندن  (‌مـردگان  در  گورها  بـرای  حساب  و  کتاب‌)  نيز  به  همین  منوال  است‌.

این  صحنه  در  نمایش  دلائلی  جـهانی  ایمان  در  قرآن  بسی  تکرار  می‌گردد،  صحنۀ  بادهائی‌ که  ابرها  را  برمی‌انگيزند.  ابرها  را  از  دریاها  برمی‌انگیزند،  چـه  بادهای  گرم  بخار  را  برمی‌انگیزند،  و  بادهای  سرد  بخار  را گرد  می‌آورند  و  انباشته  و  فشرده  می‌دارند  تا  بدانجا  که  بخار  به  ابر  تبدیل  می‌گردد.  آن‌ گاه  خدا  این  ابر  را  با  امواج  هوای  موجود  در  طبقات  مختلف  جوّ  مـی‌راند.  ابرها  به  راست  و  چپ  و  اینجا  و  آنجا  حرکت  می‌كنند  تا  به  مکانی  می‌رسند که  خدا  برای  ابرها  می‌خواهد که  بروند،  و  بدان  جائی  برسند که  خـداونـد  ابـرها  را  به  تسخیر  درمی‌آورد،  و  بادها  و  امواج  هوائی  را  نـیز  به  تسخیر  درمی‌آورد  که  برانگیزنده‌های  ابرها  هستند.  تـا  می‌رسند  به  جائیکه  خدا  برای  ابرها  می‌خواهد که  برسند  ..  .  به ‌سرزمین ‌مواتی  می‌رسند  .  .  .  آن  سرزمین  مواتی‌ که  در  علم  خدا  مقدّر  و  مقرّر  است‌ که  با  این  ابرها  حیات  در  آن  بجنبد  و  بدان  بخزد.  آب  مایۀ  حیات  هر  چیزی  در این  زمین  است‌.

(فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا). 
و  زمین  را  بعد  از  مرگش  بدان  زنده  می‌گردانیـم‌.

معجزه‌ای  روی  می‌دهد که  در  هر  لحظه‌ای  به  وقوع  مـی‌پیوندد،  ولی  مردمان  از  ایـن ‌کار  بس  شگفت  و  شگرفی‌ که  در  هر  لحظه‌ای  روی  می‌دهد  غافلند.  آنان  با  وجود  این  معجزه‌ای‌ که  در  هر  لحظه  وقوع  پیدا  می‌کند،  زنده  شدن  در  آخرت  را  بعید  و  ناممکن  می‌دانند،  زنده  شدنی‌ که  در  دنيا  جلو  چشمانشان  به  وقوع  می‌پیوندد ...  

(كَذَلِكَ النُّشُورُ) .
زنده  گرداندن  (‌مردگان  در  گورها  برای  حساب  و  کتاب‌)  نیز  به  همین  منوال  است‌.

به  همین  سادگى  و  آسانی  رستاخیز  صورت  می‌گیرد.  بدون  هر گونه  پیحیدگی‌،  مسألۀ  زندگی ‌دوباره‌،  مطرح  و  نموده  می‌شود.  بدون  هر  نوع  مجادله  و  سـتیزی  از  آن  سخن  می‌رود  و  نـمونه‌های  آن  پـیش  چشم  داشته  می‌شود!

این  صحنه  در  نمایش  دلائل  هستی  ایمان  در قرآن  بسیار  تکرار  می‌شود  و  می‌آید  و  می‌رود.  زیرا  صحنه‌ای  است  که  در  آن  دلیل  واقعی  مـلموسی  است  و  راهی  برای  جدال  و  ستیز  با  آن  وجود  ندارد.  از  سوی  دیگـر  این  صحنه  دلها  را  واقعاً  به  تکان  می اندا‌زد  وقتی‌ که  بیدارند  و  این  صحنه  را  ورا‌نداز  می‌کنند.  ایـن  صحنه  عقل  و  شرّ  را  می‌پساید  و  الهامگرانه  لمس  می‌نماید،  وقتی  که  عقل  و  شعور  به  تأمّل  و  تفکّر آن‌ بنشیند.  این  صحنه  بسی  هیجان‌انگیز  و  زیبا  و  برانگیزنده  است‌.  به‌ ویژه  در  دشت  و  بیابان،  این  صحنه  شگفت‌انگيز  است‌.  امروز  از  این  دشت  و  نباتات  می‌گذری  و  آن  را  محلّ  خشک  و  لخـتی  می‌بینی.  سپس  فردا  از  این  دشت  و  بیابان  می‌گذری  سرسبز  و  خرّم  است  بر اثر آب  بارانی‌ که  بر  آن  باریده  است‌.  قرآن  الهامها  و  پیامهای  خود  را  از  چیزهائی  برمی‌گیرد که  انسانها  بدانها  خوگرند  و آشنایند  و  آن  چیزها  بدیشان  عطاء‌ گردیده اند،  چیزهائی ‌که  غافل  و  بی‌خبر  از  فراز  و کنار  آنها  می‏‎گذرند.  همۀ  آنها  مـزۀ  شگفت  و  شگرفی  هستند،  زمانی ‌که  دلها  و  دیده‌ها  به  تماشای  آنها  می‌نشینند  و  آنها  را  ورانداز  می‌کنند.

*
از  صحنۀ  حیات  موّاج  در  موات‌،  انـتقال  تـا  اندازه‌ای  شگفتی  را  به  سوی  یک  معنی  روانی  و  مطالب  احساسی  می‌آغازد.

به  سوی  معنی ‌عزّت  و رفعت  و عظمت  و والائی‌، ‌انتقال  می‌آغازد،  و  این  معنی  را  به ‌گفتار زیبائی  ربط  می‌دهد  که  به  سوی  یزدان  اوج  می گیرد  و بالا می‌رود،  و  به  عمل  نیکوئی  پیوند  می‌خورد که  خدا  آن  را  بالا  می‏‎برد  و والا  می‏‎گرداند.  همچنین  صفحۀ  مقابل  آن  را  عرضه  می‌دارد،  صفحۀ  اندیشۀ  بد  و  تباه  و  نیرنگ‌ کثیف  و  ناپاکی‌ که  نابود  می‏‎گردد  و  رخت  برمی‌بندد:

(مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَكْرُ أُوْلَئِكَ هُوَ يَبُورُ) (10) 

هر کس  عزّت  و قدرت  می‌خواهد (‌آن  را  از  خدا  بخواهد،  چرا که‌)  هر چه  عزّت ‌و قدرت ‌است‌ در دست  خدا است‌.  (‌راه  وصول  به  عزّت  و قدرت ‌هم  گفتار  و کردار نیک  است‌)‌.  گفتار پاکیزه  به ‌سـوی  خدا  اوج‌ می‌گيرد (‌و  گوینده  خود  را  پرواز  می‌دهد)‌.  و  خدا  کردار  پسندیده  را  بـالا  مـی‌برد  (‌و  انجام  دهنده‌اش  را  والا مـی‌گردانـد)‌.  کسانی  که ‌نقشه‌های  سوء  می‌کشند  و نیرنگها  به ‌راه  مـــی‌انــدازنــد،  عـذاب  سـختی  دارنــد،  و  نـقشه‌ها  و  نیرنگهایشان‌ نقش  بر آب  و  تباه  می‌شود.

چه  بسا  پیوندی‌ که  میان  حیاتی ‌کـه  در  موات  موج  می‌زند،  و  میان  سخن  نیکوئی ‌که‌ گفته  می‌شود  و کردار  بایسته‌ای ‌که  انجام  می‌گیرد،  موجود  است‌،  حیات  پاک  است ‌که  در  این  و  د‌ر  آن  است،  و ارتباطی  است ‌که  میان  آن  دو  در  سرشت  جهان  و  حیات  است‌.  این  همان  پیوند  و ارتباطی  است‌ که  قبلاً ‌بدان  در سورۀ  ابراهیم  اشـاره  رفته ‌است‌:

 (ألم تر كيف ضرب الله مثلاً كلمة طيبة كشجرة طيبة أصلها ثابت وفرعها في السماء تؤتي أكلها كل حين بإذن ربها ويضرب الله الأمثال للناس لعلهم يتذكرون , ومثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الأرض ما لها من قرار). 

بنگر كه  خدا  چگونه‌ مثل  می‌زند:  سخن  خوب ‌به ‌درخت  خـوبی  مـی‌ماند  کــه  تــنۀ  آن  (‌در  زمـین‌)  اســتوار  و  شاخه‌هایش  در  فضا  (‌پراکنده‌)  بـاشد.  بنا  بـه  اراده  و  خواست  خدا هر زمانی  میوۀ خود  را  بدهد (‌و دائماً‌ به  بار نشسته  و سرسبز و خرّم  باشد)‌.  خداوند  برای  مردم‌ مثلها  می‌زند  تـا  متذکّر گـردند  (‌و