ه  است‌.  وقتی  که  دخول  صورت  نـپذیرفته  است  چیزی  در  رحم  نیست‌،  و  عدّه‌ای  هم  در  ایـن  صورت  وجود  ندارد،  و  انتظار کشیدن  و  درنگ  نمودنی  نیز  لازم  نيست‌.

(فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا ).

برای  شما  عدّه‌ای  بر  آنان  نیست  تـا  حسـاب  آن  را  نگاه  د‌اريد.  

(مَتِّعُوهُنَّ).

ایشان  را  از  هدیّۀ  منـاسبی  بهره‌مند  سازید.

اگر  مهریّه‌ای  تعیین  شده  است‌،  این  هدیّه  نصف  مهریّه  است‌.  اگر  هم  مهریّه‌ای  تعیین  نگردیده  است  حقّ  متاع  و  هدیّۀ  مناسبی  بدو  داده  می‌شود  به  اندازۀ  توانائی  مالی شوهر.

(وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً) .

و  به  گونۀ  محترمانه  و  زیبائی  آنان  را  آزاد  و  رها  سازید.  نه  آنان  را  از  ازدواج  بازمی‌دارید  و  نه  بدیشان  اذیّت  و  آزار  می‌رسانید،  و  نه  بر  ایشان  سـختگیری  مـی‌کنید  و  طعنه  و  تشر  می‌زنید.  اگر  خواستند  زندگی  نوین  دیگری  را  در پیش ‌گیرند  سدّها  و  مانعها  بر  سر  راهشان  ایجاد  نمی‌کنید.

این  یک  حکم  همگانی  است ‌که  در  روند  سوره  آمده  است‌،  بدان  هنگام ‌که  این  سوره  در  صدد  سر  و  سامان  دادن  و  نظم  و  نظام  بخشیدن  به  زندگی  همگانی ‌گـروه  مسلمانان  است‌.

*
بعد  از  آن  یزدان  جهان  برای  پیغمبر  خود  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بیان  می‌فرماید  و  روشن  می‌نماید  چه  زنانی  برای  او  حلال  هستند،  و  در  این  راستا  چه  خصوصیّتی  برای  شخص  او  و  برای  اهل  بیت  او  در  میان  است‌.  بعد  از  آن ‌که  سورۀ  نساء  نازل‌ گردیده  است  و  حداکثر  همسران  را  چهار  زن  قرار  د‌اده  است‌:

(فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى وثلاث ورباع). 

با  زنانی  که  برای  شما  حلالند  و  دوست  دارید،  بـا  دو  یـا  سه  و  یا  چهار تا  ازدواج  کنید.(‌نساء‌/3)  

در  حبالۀ  نکاح  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ در  آن  هنگام  نه  زن  بود،  و  با  هر یک  از  ایـنها  بـه  خـاطر  هـدف  و  مـقصود  ویژه‌ای  ازدواج  فرموده  بود.  عائشه  و  حفصه  دختران  دو  دوست  و  همدم  او  ابوبکر  و  عمر  بودند.  امّ  حبیبه  دختر  ابوسفیان  بود.  امّ  سلمه‌،  و  سوده  دختر  زمعه‌،  و  زیـنب  دختر  خزیمه‌،  زنان  مهاجری  بودند که  شوهرانشان  را  از  دست  داده  بودند،  و  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خواست  ایشـان  را  کرامت  و  عزّت  بخشد.  آنان  نه  صاحبان  جمال  بودند  و  نه  جوان‌.  بلکه  ازدواج  با  ایشان  محض  اکـرام  و  بزرگداشتشان  بود  و  بس.  زینب  دختر  جحش  هم  با  داستان  ازدواجش  آشنائیم‌.  ازدواج  با  او  جنبۀ  دلجوئی  داشت‌.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  او  را  به  ازدواج  زید  درآورده  بود  و  بخت  و  اقبال  یاری  نداد  به  خاطر کاری  که  خداونـد  بزرگوار  مقدّر  فرموده  بود  ازدواج  موفّقی  باشد.  زید  او  را  طلاق  داد.  برای  تعو‌یض  این  طلاق‌،  برابر  فرمان  یزدان  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مجبور  به  ازدواج  با  او گردید.  داستان  زینب  با  زید  را  شنیدیم  و  با  آن  آشـنا  شـدیم‌.  

دیگری  جویره  دختر  حارث  است ‌که  از  قبیلۀ  بنی  مصطلق  بود.  دیگری  صفيّه  دختر  حیی  پسر  اخطب  است‌.  جـویره  و  صـفیّه  از  زمـرۀ  اسیران  جنگی  بودند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آنان  را  آزاد  فرمود  و  با  هر  دو  تای  ایشان  یکی  پس  از  دیگری  ازدواج‌ کرد،  برای  این ‌که  با  قبائل  پیوستگی  و  خویشاوندی  را  استوار  فرماید،  و  ایـن  دو  خانم  را کرامت  و  عزّت  بخشد.  هر دوی  ایـنان  بعد  از  محنتی ‌که‌گريبانگیر  قبائلشان‌ گردید  مسلمان  شدند.  

همۀ  این  خانمها  «‌مادران  مؤمنان‌»  شـدند،  و  افـتخار  نزدیکی  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  پیدا کردند،  و  خدا  و  پیغمبرش  و  سرای  آخرت  را  به  دنـبال  نـزول  دو  آیـۀ  اختیار[1]  برگزیدند  و  ترجیح  دادند.  بـرای  آنـان  بسیار  سخت  و  دشوار  و  ناگوار  و  نابهنجار  بود که  بعد  از  محدود کردن  زنان  در  چهار  نفر  از  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  جدا  شوند  و  به  ترک  آن  والامقام  بگویند.  خدا  با  نـظر  عنایت  بدانان  نگریست  و  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را از  این  قید  و  بند  استثناء  فرمود.  برای  او  حلال ‌کرد که  همۀ  زنان  خود  را  در  حبالۀ  نکـاح  نگاه  دارد،  و  همۀ  ایشان  را  برایش  حلال  نمود.  بعد  از  آن  آیات  قرآنی  نازل‌ گردید  و  قرآن  برای  او  قدغن‌ کرد که  با  زن  دیگری  ازدواج‌ کند  یا  زن  دیگری  را  با  یکی  از  اینها  معاوضه  نـماید.  ایـن  امتیاز  تنها  بدان  زنانی  داده  شـد که  همسران  پیغمبر  بودند،  بدان  خاطر که  افتخار  نسبت  بدو  را  پـیدا  کـرده  بودند،  بعد  از  آن‌ که  خدا  و  پیغمبرش  و  سرای  آخرت  را  برگزیده  و  ترجیح  داده  بودند  .  .  .  پیرامون  همچون  اصول  و  ارکانی ‌این  آیات‌ دور  می‌زنند:

(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً (50)‏ تُرْجِي مَن تَشَاء مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاء وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكَ ذَلِكَ أَدْنَى أَن تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَلَا يَحْزَنَّ وَيَرْضَيْنَ بِمَا آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيماً حَلِيماً (51) لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيباً) (52)

ای  پیغمبر!  ما  برای  تو  (‌جهت  توفیق  در  کار  تبلیغ  دعوت  و  چـیزهای  دیگـر)  حـلال  کرده‌ایــم  هـمسرانت  را  کـه  مهرشان  را  پرداخته‌ای‌،  و  همچنین  کنیزانی  را  که  خدا  در  جنگ  بــهرۀ  تـو  سـاخته  است‌،  و  عموزادگان،  و  عمّه‌زادگان‌،  و  دائی‌زادگان  که  با  تو  مهاجرت  کرده‌اند،  و  زن  با  ایمانی  که  خویشتن  را  به  پیغمبر  ببخشد  و  پیغمبر  بخواهد  او  را  بـه  ازدواج  خود  درآورد،  کـه  (‌ایـن  یکـی‌)  خاصّ  تو  است  و  برای  سائر  مؤمنان  جائز  نیست  (‌بدون  مهریّه  و  از  راه  هبه‌،  زنی  را  به  ازدواج  خود  درآورند)‌.  ما  خودمان  می‌دانیـم  برای  مؤمنان  در  مورد  همسرانشـان  و  کنیزانشــان  چـه  احکامی  (‌هـمچون  نـفقه  و  مـهریّه 