گفته  است‌:

(أمسك عليك زوجك واتق الله). 

هـمسرت  (‌زینب  دختر  جـحش‌)  را  نگاهدار  و  از  خدا  بترس‌.

چگو‌نه  با  زید  روبرو  شود  و قضیّه  را  بدو  بگو‌ید؟  زیدی  که  خدا  با  توفیق  دادنش  به  پذیرش  اسلام  و  با  نزدیکی  بخشیدنش  به  پیغمبرش  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  بهرۀ  او  ساختن  محبّت  پیغمبرش  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ به‌ گونه‌ای‌ که  زید  در  دل  پیغمبر  صلّی الله عليه واله وسلّم  از  همه ‌کس  بدون  استثناء  عزیزتر  بود،  زیدی ‌که  پيغمبر  خدا  با  آزاد کردن  و  پرورده  نمودن  و  دوست  داشتن  او  بدو  لطف ‌کرده  بود!  بدین  سبب  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  بیان  این‌ کار  بزرگ  به  مـردمان  درنگ  می‌کرد  و  جسارت  بیرون  رفتن  و  آن  را  رو  در  رو  به  مردمان‌ گفتن  را  به  خود  نمی‌داد،  همان‌ گونه‌ که  خداونـد  بزرگوار  فرموده است:

(وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ). 

تو  چیزی  را  در  دل  پنهان  می‌داشتی  كه  خداونـد  آن  را  آشکار  می‌سازد،  و  از  مردم  می‌ترسیدی‌،  در  حـالی  کـه  خداوند  سزاوارتر  است  که  از  او  بترسی‌.

این  چیزی ‌که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ آن  را  در  دل  خود  پـنهان  کرده  است  و  می‌دانسته  است  کـه  خدا  آن  را  آشکار  می‌سازد،  همان  چیزی  بوده  است ‌که  خدا  بدو  الهـام  فرموده  است‌،  و  به  دلش  انداخته  است ‌که  همچون ‌کاری  را  خواهد کرد.  این‌ کار  با  دستور  صریح  خدا  نبوده  است‌،  والا  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  یک  لحظه  هم  در  آن  تردید  به  خود  راه  نمی‌داد  و  آن  را  به  تأخیر  نمی‌ا‌نداخت  و  نمی‌کوشید  آن  را  به  آینده  حواله  دارد.  قطعاً  اگر  دستور  صریح  بود  در  وقت  و  زمان  معيّن  خود  آن  را  آشکارا  می‌گفت  و  اعلان  آن  هر چه  در  پی  می‌داشت  برایش  مهمّ  نبود.  ولی  پیغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  برابر  الهامی  قرار  داشت‌ که  آن  را  در  دل  خود  می‌یافت‌،  و  از  روبرو  شدن  با  پیام  خدا  به  انجام  عملی  آن  الهام  در  وقت  خود،  و  از  رو  در  رو گفتن  آن  به  مردمان  در  آن  زمان‌،  دلهره  داشت‌.  سرانجام  خدا  به  انجام  همچون  کاری  دسـتور  داد.  زیـد  هـمسر  خـود  را  سرانجام  طلاق  داد.  نـه  زیـد  و  نه  زیـنب  هیچ  کدام  نمی‌دانستند  بعدها  چه  خواهد  شد.  عرف  آن  زمان  زینب  را  مطلّقۀ  پسر  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم  محسوب  می‌داشت‌،  و  زینب  را  برای  او  حلال  نمی‌دانست‌.  حتّی  بعد  از  ابطال  رسم  فرزندخواندگی  هم  آن  را  نادرست  می‌دید.  هنوز  هم  حلال  شدن  زنان  مطلّقۀ  پسرخواندگان  وحـی  نشـده  بود.  بلکه  حادثۀ  ازدواج  پیغمبر صلّی الله عليه وآله وسلّم  با  زینب  مدّتها  بعد،  این  قانون  را  مقرّر  داشت‌.  همچون  قانونی  با  دهشت  و  وحشت  و  ترس  و  هراس  روبرو گردید،  و كار  ناگهانی  و  بدون  سابقه‌ای  بشمار  آمد  و  زشت  و  پلشت  تلقّی  شد.  این  چیزی  است‌ که  همۀ  روایتهائی  را که  دربـارۀ  ایـن  حادثه  بیان  گردیده  است  بر  باد  می‌دهد،  روایتهائی‌ که  در  قدیم  و  جدید  دشمنان  اسلام  بدانـها  چنگ  زده‌انـد،  و  پیرامون  این  مسأله  افسانه‌ها  به  هم  بافته‌انـد  و  تـهمتها  روا  دیده‌اند!

کار  همان  گونه  است‌ که  خداوند  بزرگوار  فرموده  است‌:  

(فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً). 

هنگامی  كه  زید  نیاز  خود  را  بدو  به  پایان  برد  (‌و  بر  اثـر  سنگدلی  و  ناسازگاری  زینب،  مجبور  به  طلاق  شد  و  وی  را  رها  کرد)  ما  او  را  به  همسری  تو  درآوردیم‌،  تا  مشکلی  برای  مؤمنان  در  ازدواج  بـا  همسران  پسرخوانـدگان  خود  نباشد.  بدان‌گاه  که  نیاز  خود  را  بـدانـان  بـه  پـایان  ببرند  (‌و  طلاقشان  دهند)‌.

این  امر  مالیاتی  از  مالیاتهای  سنگین  رسـالت  بـود کـه  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مجبور  به  پذیرش  و  پرداخت  آن‌ گردید،  و  دشواری  از  دشواریهائی  بود که  آن  را  بر  دوش  کشیدند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  آن  را  رو  در  رو  به  جامعه‌ای  اعلان ‌کـرد  که  سخت  آن  را  زشت  می‌دانستند  و  ناجور  می‌شمردند.  این  قضیّه  آن  انـدازه  سـنگين  و  دشـوار  مـی‌نمود که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  اعلام  آن  به  جامعه  دچار  تردید گردیده  بود،  پیغمبری‌ که  در  این‌ که  یگانه‌پرستی  را  بدون  درنگ  و  تردید  بدان  جامعه  اعلام  داشـته  بود،  و  معبودها  و  انبازهایشان  را  ذمّ  و  نکو‌هش  کرده  بود،  و  پـدران  و  نیاکانشان  را  بر  خطا  و  اشتباه  شمرده  بود!

(وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً) (37) 

فرمان  خدا  باید  انجام  بشود.

هیچ  چاره‌ای  از  اجراء  فرمان  یزدان‌،  و  هیچ  گریزی  از  پاسخ  بدان  در  میان  نیست‌ که  نیست‌.  باید  فرمان  خـدا  عملی  شود  و  تحقّق  پیدا كند،  راهی  بـرای  تخلّف  و  سرپیچی  و کناره‌گیری  از  آن  در  میان  نیست‌.

ازدواج  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم   با  زینب  -  رضی ‌الله ‌عنها  -  وقتی  صورت‌ گرفت  که  عدّۀ  او  به  پایان  رسیده  بود.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌به  زید  پسر  حارثه  فرمود:

(اذهب فاذكرها علي ).

( برو  و  با  او  دربارۀ  «‌ازدواج  او  با»  من  صحبت  کن‌).  

زید  رفت‌.  وقتی  به  نزد  زینب  رسید که  او  خمیر  خود  را  می‌بیخت‌.  زید گفته  است‌:  وقتی ‌که  زینب  را  دیدم  بسیار  بزرگوار  به  نظرم  رسید،  تا  بدانجا که  نمی‌توانستم  بدو  بنگرم‌،  و  بدو  بگو‌یم‌:  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از  او  یاد کرده  است‌.  این  بود که  بدو  پشت  کردم  و  عقب  عقب  رفتم‌،  و  گفتم‌:  ای  زینب‌!  مژده  باد  تو  را!  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  مرا  فرستاده  است  تا  درخواست  او  را  به  تو  بگویم.  زیـنب  گفت‌:  من‌ کاری  نخواهم‌ کرد  مگر  وقتی‌ که  با  پروردگار  بزرگوا‌ر  خود  مشورت‌ کنم  و  از  ا‌و  نظر  بخواهم‌!  آن‌ گاه  زینب  به  سجده ‌گاه  خود  رفت‌.  آیه‌هائی  از  قرآن  در  این  باره  نازل‌ گردید.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌بدون  اجازه  به  پیش  زینب  رفت.‌    [5]

بخاری  رحمة الله   از  انس  پسر  مالک  رضی الله عنه  آن  را  روایت ‌کرده  است  و گفته  است‌:  زینب  دختر  جحش  -  رضی ‌الله‌ عنها  -  بر  همسران  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم افتخار  می‌کرد  و  بـر  خود  می‌بالید  و  می‌گفت‌:  اهالی  خودتان  شـما  را  به  ازدواج  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  درآورده  است‌،  در  صورتی ‌که  خـداوند  بزرگوار  بر بالای  هـفت  آسمان  مرا  به  ازدواج  او  درآورده  است‌!

قضیّه  سهل  و  ساده  به  پـیش  نـرفت‌.  سـراسر  جامعۀ  اسلامی  به  سبب  آن  با  برخورد  روبرو  شد.  زبـانهای  منافقان  باز گردید  و گـف