  بود که  آن  را  از  میان  برنمی‌داشت  و  سـدّها  و  مانعهای  آن  را  درهم  نمی‌شکست  و  نمی‌زدود  مگر  با  یک  عمل  وا‌قعی  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ تا گروه  مسلمانان  او  را  سرمشق  خود  کنند،  و  ا‌نسانها  جملگی  در  پرتو  هدایت  و  رهنمون  او  در  این  راه‌ گام  بردارند  و  رهسپار  شوند.

ابن کثیر  در  تفسیر  خود  روایت  کرده  است  و گفته  است‌:  عوفی  از  قول  ابن ‌عبّاس  -  رضی ‌الله‌ عنهما  -  نـقل  کرده  است‌:  این  فرمودۀ  خداوند  بزرگوار:

(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ ...).

هیچ  مرد  و  زن  مؤمنی  را  نسزد  ...  .

تا  آ‌خر  آیه  نازل‌ گردید،  وقتی ‌کـه  پـیغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رفت  تـا  برای  غلام  خود  زیـد  پسر حارثه  رضی الله عنه  خواستگاری‌ کند.  به  نزد  زینب  دختر  جحش  ا‌سـدی  -  رضی ‌الله ‌عنها  -‌ رفت  و  از او  برای  زیـد  پسر  حارثه  خواستگاری  کرد.

زینب  دختر  جحش  گفت‌:  من  خویشتن  را  به  ازدواج  او  درنمی‌آورم‌!  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(بَلی  فَانْکحیه‌)‌.

«‌بلی  باید  با  او  ازدواج  کنی‌».

زینب  دختر  جحش‌ گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا!  آیا  اختیار  خود  را  ندارم‌؟  در  این  وقت ‌که  آنـان  با  یکدیگر  صحبت  می‌کردند،  این  آیه  بر  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله سلّم  نازل ‌گردید:  

(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً...). 

هیچ  مرد  و  زن‌ مؤمنی  را  نسزد  وقتی  که  خدا  و  پیغمبر  او  کاری  را  مشخّص  کنند  و  دربارۀ  چیزی  داوری  کنند ....  

تا  آ‌خر آيه  ...

زینب  دختر  جحش  گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا!  آیا  می‌پسندی  که  او  شوهر  من  بشود؟  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌فرمود:  

(‌نَعَمْ‌ !‌)‌.  «بلی!».

زینب ‌گفت‌:  در  ایـن  صورت  از  پـیغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نافرمانی  نمی‌کنم‌.  خویشتن  را  به  ازدواج  او  درآوردم‌!  

ابن  لهیعه  از  ابو عمره‌،  و  او  از  عکرمه‌،  و  عکرمه  از  ابن‌عبّاس  -  رضی ‌الله ‌عنهما  -  روایت  کرده  است  که  گفته  است‌:  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌  زینب  دختر  جحش  را  برای  زید  پسر  حارثه  رضی الله عنه  خوا‌ستگاری‌ کرد.  زینب  نپسندید  و  از  این  امر  سرباز  زد،  و گفت‌:  حسب  و  نسب  من  برتر  از  او  هستند  -‌ زینب  زن  تندخوئی  بود  -  خدا  نـازل  فرمود:  

(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ ...).

هیچ  مرد  مؤمنی ‌و زن  مؤمنی  را نسزد.  .  .  .  .  .  تا  آخر  آیه.  

مجاهد  و  قتاده  و  مقاتل  پسر  حیّان  هم  گفته‌اند  این  آیه  دربارۀ زینب  دختر  جحش  -  رضی‌ الله ‌عنها  - ‌نازل‌ گردیده  است‌،  بدان  هنگام ‌که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  او  را  برای  غلام  خود  زید  پسر  حارثه  رضی الله عنه  خواستگاری ‌کرد،  و  زیـنب  اوّل  سرپیچی ‌کرد  و  بعد  پذیرفت‌.

ابن‌کثیر  در  تفسیر  خود  روایت  دیگری  را  نیز  ذکر کرده  است  و گفته  است‌:  عبدالرّحمن  پسر  زید  پسر  اسلم ‌گفته  است‌:  این  آیه  دربارۀ  امّ‌کلثوم  دختر  عقبه  پسر  ابومعیط  -  رضی ‌الله‌ عنها  -  نازل ‌گردیده  است‌.  امّ‌کلثوم  نخستین  زن  مهاجر  در  میان  زنان  مهاجر  بود  - ‌یعنی  بعد  از  صـلح  حدیبیّه  -‌ اختیار  خود  را  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  واگذار کرد.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(‌قَدْ  قَبِلْتُ‌)‌.  «‌پذیرفتم‌».

پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌او  را  به  ازدواج  زیـد  پسـر حارثه  رضی الله عنه  درآورد.[2] ام‌ّکلثوم  و  برادرش  خشمگین  شدند.  برادرش  گـفت‌:  مقصود  مـا  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم بود،  ولی  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌ام‌ّکلثوم  را  به  ازدواج  بندۀ  خود  درآورد!  ابن‌کثیر گفته  است‌:  آن  وقت  بود که  این  آیۀ  قرآنی  نازل  گردید:

(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً...). 

هیچ  مرد  و  زن  مؤمنی‌،  در  کاری  کـه  خدا  و  پـیغمبرش  داوری  کـرده  بــاشند  (‌و  آن  را  مـقرّر  نموده  بـاشند)  اختیاری  از  خود  در  آن  ندارند  (‌و  ارادۀ  ایشان  باید  تابع  ارادۀ  خدا  و  رسول  باشد)  ...  .  تا  آخر  آیه‌.

ابن‌کثیر گفته  است‌:  فرمان  دیگری  جامع‌تر  از  این  نازل  گردیده  است‌:

(النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ).

پیغمبر  از  خود  مؤمنان  نسبت  بدانـان  اولویّت  بـیشتری  دارد  (‌و  اراده  و  خواست  او  در  مسائل  فردی  و  اجتماعی  مؤمنان‌،  مقدّم  بر  اراده  و  خواست  ایشان  است‌(‌. (احزاب/6)

ابن‌کثیر گفته  است‌:  این  آیه  (‌یعنی  آیۀ  ششم‌)  خاصّ  است  و  آن  آیه  (‌یعنی  آیۀ  سی‌وششم‌)  عامّ  است‌.

در  روایت  سومی  آمده  است  که  امام  احمد گفته  است‌:  

عبدالرّزّاق  برایمان  روایت ‌کرده  است  که  معمّر  از  ثابت  بنائی،  و  او  از  انس رضی الله عنه  نقل  نموده  است‌ که‌ گفته  است‌:  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  برای  جلیبیب‌[3]  زنـی  از  انـصار  را  از  پدرش  خواستگاری ‌کرد.  پدر  زن‌ گفت‌:  اجازه  می‌خواهم  با  مادرش  مشورت  نمایم‌.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(‌فَنَعَمْ ‌اذَنْ‌)‌.  «‌در  اين  صورت،  باشد»‌.

ابن‌کثير گفته  است‌:  پدرش  رفت  و  این  مـوضوع  را  بـا  همسرش  در  میان  نهاد.  هـمسرش‌ گفت‌:  نه  به  خدا!  آیـا  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌جز  جلیبیب  را  پیدا  نفرموده  است‌؟  ما  که  دختر  خود  را  به  فلانی  و  فلانی  نداده‌ایم!  دختر  در  زیر  لحاف  سخنانشان  را  می‌شنید.  مرد  خواست  برود  و  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  از  این  کار  بیاگاهاند.  دختر گفت‌:  آیا  می‌خواهید  دستور  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  نـپذیرید  و  آن  را  به  خو‌دش  برگردانید؟  اگر  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  جلیبیب  را  برایتان  پذیرفته  است  و  بدو  خشنود گردیده  است‌،  دخترتان  را  به  ازدواج  او  درآوریـد  .  .  .  انگار  مسأله  را  برای  پدر  و  مادر  خود  روشن‌ گردانـده  است‌.  پدر  و  مادرش‌ گفتند:  راست  گفتی‌.  پدرش  بـه  خدمت  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رفت  و  بدو  عرض‌ کرد:  اگر  تـو  جليبيب  را  مـی‌پسندی  مـا  نـیز  او  را  مـی‌پسندیم‌.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(‌فانّی  قَدْ  رَضیتُهُ‌)‌.
«‌‌من  او  را  پسندیده‌ام‌».

آن  مرد  دخترش  را  به  ازدواج  جليبيب  درآورد  .  .  .  بعدها  مردمان  مدینه  به  ترس  و  هراس  انداخته  شدند.  جلیبیب  (‌همراه  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  جنگجویانی  برای  غـزوه‌ای‌)‌[4]  سوار  شد  و  رفت‌.  او  را  دیدند که‌ کشـته  شده  است  و  پیرامون  او  لاشه‌های  مشرکانی  افتاده  است  که  جلیبیب  ایشان  را کشته  است‌.  انس  رضی الله عنه ‌گفته  است‌:  من  همسر  جلیبیب  را  دیده‌ام‌.  کسی  در  مدینه  بخشنده