که  زدوده  از  همۀ  سـایه‌های  ایـن  جـهان  و  از  آلودگیها  و  آمیختگیهای  آن  است‌.  نه  از  این  لحاظ‌ که  این ‌کار  حلال  یا  حرام  است‌؛  چه  حلال  و  حرام  روشن‌ گـردیده  است‌.  بلکه  از  این  لحاظ‌ که  زندگی  آزاد  و  رها  از  خواستهای  ناچیز  و  از  سروشهای  بی‌ارج  این  زمین  باشد  و  بس.  غم  و  غصّه  تا  بدانجا  به  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌از  درخواست  نـفقه  و  هزینۀ  زنـانش  دست  داد که  خویشتن  را  از  اصـحاب  خود  پـنهان  داشت‌.  خود  را  نـهان  داشتن  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  برا‌ی  اصحابش  آن  ا‌ندازه  دشوار  و  ناگوار  بود که  هیچ  چیز  دشوار  و  ناگواری  به  پای  آن  نمی‌رسید.  اصحاب  به  خانه‌اش  آمدند  ولی  بدیشان  اجازۀ  ورود  داده  نشد!  امام  احمد  با  اسنادی  که  دارد  از  جابر  رضی الله عنه  روايت  کرده  است ‌که‌ گفته  است‌:  ابوبکر  رضی الله عنه  آمد  و  از  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  اجازۀ  ورود  خواست‌.  بدو  اجازه  داده  نشد.  مردمان  دم  در  نشسته  بودند،  و  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  هم  در  خانه  نشسته  بود.  سپس  عمر  رضی الله عنه  آمد  و  اجازۀ  ورود  خواست‌.  بدو  هم  اجازۀ  ورود  داده  نشد.  پس  از  مدّتی  به  ابوبکر  و  عمر  -  رضی ا‌لله عنهما  -  اجازه  داده  شد.  آن  دو  نفر  داخل  خانه  شدند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم   ساکت  نشسته  بود،  و  زنـانش  پـیرامون  او  بودند.  عمر  رضی الله عنه‌ گـفت‌:  با  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  سخن  می‌گویم‌،  بلکه  او  بخندد.  عمر رضی الله عنه  گفت‌:  ای  پیغمبر  خدا! کاش  دختر  زید  - ‌همسر  عمر  -‌ را  مـی‌دیدی‌ کـه  چـندی  پـیش  از  من  نـفقه  و  هـزینه  را  درخواست ‌کرد  و  من‌ گردنش  را  شکستم‌)  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خندید  تا  بدانجا که  دندانهای  عقل  او  دیده  شدند.  سپس  فرمود:

(هن حولي يسألنني النفقة ).

ایـنان  کـه  پـیرامـون  مـن  هسـتند،  از  مـن  نفقه  و  هزینه  می‌خواهند!.

ابوبکر  رضی الله عنه  برخاست  و  به  سوی  عائشه  دوید  تـا  او  را  

بزند.  عمر  نیز  برخاست  و  به  سوی  حفصه  دوید  تا  او  را  بزند.  ابوبکر  و  عـمر  به  عـائشه  و  حفصه ‌گفتند:  از  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  چيزی  مـی‌خواهـید  كه  نـدارد؟‌!  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدانان  دستور  داد که  بنشینند  و  ایشان  را  نزنند.  زنان‌ گفتند:  به  خدا  سوگند  بعد  از  این  نشست  از  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ چیزی  را  درخواست  نـمی‌کنیم‌ که  نداشته  باشد  ...  جابر گفته  است‌:  آن گاه  خدای  بزرگوار  مسألۀ  انتخاب  را  نازل  فرمود.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ کار  را  از  عائشه  -‌ رضی‌ الله‌ عنها  - ‌آغاز کرد،  و  بد‌و  فرمود:

(إني ذاكر لك أمرا فلا عليك أن لا تستعجلي حتى تستأمري أبويك). 

من  کاری  را  برایت  بیان  می‌دارم‌،  نمی‌خواهم  که  دربارۀ  آن  شتاب  کنی  تا  راجع  بدان  با  پدر  و  مـادرت  مشـورت  می‌کنی‌.

عائشه  گفت‌:  آن  کار کدا‌م  است‌؟  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بر  او  خواند:

(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ...).

ای  پیغمبر!  به  همسرانت  بگو    ...

تا  آخر  دو  آیه‌(‌ی  ٢٨  و  ٢٩)

عائشه  -‌رضی ‌الله ‌عنها  - ‌گفت‌:  آیا  راجع  به  تو  با  پدر  و  مادرم  مشورت‌ کنم‌؟‌!  من  خدای  بزرگوار  و  پیغمبرش  را  برمی‌گزینم‌،  و  از  تو  تقاضا  دارم  چیزی  را  که  گزیده‌ام  به ‌کسی  از  زنانت  نفرمائی‌.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(إن الله تعالى لم يبعثني معنفا , ولكن بعثني معلما ميسرا . لا تسألني واحدة منهن عما اخترت إلا أخبرتها).[1] 

«‌خداوند  بزرگوار  مـرا  نـفرستاده  است ‌که  سختگیر  و  مشکل ‌آفرین  باشم،  بلکه  مرا فرستاده  است ‌که  آموزگار  و  آسانگیر  و  مشکل‌ گشا  باشم.  فردی  از  آنان  از  چیزی  که  تو  برگزیده‌ای  نمی‌پرسد  مگر  این ‌که  بدو  اطّلاع  خواهم  داد»‌.  

در  روایت  بخاری  با  اسنادی‌ که  داشته  است  از  ابوسلمه  پسـر  عبدالرّحمن  نقل ‌کرده  است‌ که  عائشه  -  رضی ‌الله ‌عنها  -‌ همسر  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدو  خبر  داده  است‌،  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  پیش  او  آمد،  زمانی‌ که  خداوند  متعال  بدو  دستور  فرمود که  این  مسألۀ گزینش  را  به  همسران  خود  خبر  د‌هد.  عائشه‌ گفته  است‌:  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ از  من  آغاز کرد  و  فرمود:

(إني ذاكر لك أمرا فلا عليك أن لا تستعجلي حتى تستأمري أبويك). 

«‌من  برای  تو کاری  را  بیان  می‌کنم‌،  هیچ  مانعی  نـیست  عجله  نکنی  (‌و  تصمیم  نگیری‌)  تا  با  پدر  و  مادرت  مشورت  می‌نمائی‌«‌.

پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌دانست ‌که  پدر  و  مادرم  به  من  دستور  نمی‌دهند که  از  او  جدا  شوم  و  به  ترک  او  بگو‌یم‌.  عائشه  گفته  است‌:  آن ‌گاه  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(إن الله تعالى قالَ : يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ...).
«‌خداوند  بزرگوار  فرموده  است‌:  ای  پیغمبر  به  همسرانت  بگو...».

تا  آخر  دو  آیۀ  (‌٢٨  و  ٢٩)‌.

بدو  عرض‌ کردم‌:  دربارۀ ‌کدام  یک  از  اینها  با  پـدر  و  مادرم  مشورت ‌کنم‌؟  مـن  خدا  و  پیغمبرش  و  سرای  آخرت  را  می خواهم  و  بس.

قرآن  مجید  نازل‌ گردیده  است  تـا  ارزشـهای  بنیادین  جهان‌بینی  اسلام  را  دربارۀ ‌زنـدگی  مشـخّص  و  مقرّر  گرداند.  این  ا‌رزشها  لازم  است  ترجمۀ  زندۀ  خود  را  در  خانۀ  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  زندگی  ویژۀ  او  بیابد  و  ببیند،  و  به  طور  دقیق  و  روشن  در  این  خانه  پیاده  شود  و  تحقّق  حاصل‌ کند،  خانه‌ای‌ که  نورافکن  مسلمانان  و  اسلام  بوده  است  و  خواهد  ماند  تا  آن  زمان ‌که  یزدان  زمین  را  و  کسـانی  را  به  ارث  مـی‌برد که  روی  زمـین  زندگی  می كنند.

دو  آیۀ ‌گزینش  نازل‌ گردیدند  تا  راه  را  معیّن  و  مشخّص  دارند.  یا  زندگی  دنیا  و  زینت  و  آرایش  آن  را  برگزینند،  و  یا  خدا  و  پیغمبرش  و  سرای  آخرت  را  انتخاب  نمایند.  چه  یک  دل ‌گنجایش  دو  جهان‌بینی  دربـارۀ  زندگی  را  ندا‌رد  و  خدا  هم  د‌ر درون‌ کسی  د‌و د‌ل  را  نیافریده  است‌.  زنان  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ گفتند:  به  خدا  سوگند  بعد  از  ایـن  نشست  چــیزی  را  از  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  درخواست  نمی‌کنیم ‌که  نداشته  باشد.  قران  مجید  نـازل‌ گردید  تا  اصل  مسأله  را  مقرّر و  معیّن  دارد.  مسأله  این  نيست ‌که  او  داشته  باشد  یا  نداشته  باشد.  بلکه  مسأله  این  است ‌که  يکسره  خدا  و  پیغمبرش  و  سرای  آخرت  را  برگزینند،  و  یا  زینت  و  آرایش  و کالاها  و  متاع  و  لذائذ  و  خوشیها  را  انتخاب  و  اختیار کنند.  چه  همۀ  خز‌ینه‌ها  و گنجینه‌های  زمین  در  دست  و  در  دسترس  ایشان  باشد،  یا  ایـن ‌که  خـانه‌هایشان  خـالی  از  تو‌ش