غَمْ‌)‌.  (‌بلی‌)‌.

جبرئبل  گفت‌:
(ولكن الملائكة لم تضع أسلحتها ! وهذا أوان رجوعي من طلب القوم " ).
و لیکن  فرشتگان  سلاحهای  خود  را  رمین  نگذاشته‌اند!  و  هم  اینک  من  از  دنبال  کردن  آن  قوم  برمیگردم.

آن‌ گاه  گفت‌:
(إن الله تبارك وتعالى يأمرك أن تنهض إلى بني قريظة ).
خداونـد  سترگ  و  بزرگ  بـه  تـو  دسـتور  مـی‌دهد  کـه  برخیزی  و  به  سوی  بنی‌قریظه  بروی‌.
بنی‌قریظه  در  چند  مایلی  مدینه  بودند  .  .  .  آن  وقت  بعد  از  نماز  ظهر  بود.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:
(لا يصلين أحدكم العصر إلا في بني قريظة). 
(‌کسی  از  شما  نماز  عصر  را  نخوانـد  مگر  در  میان  بنی‌قریظه‌).

مردمان  رهسپار  شدند.  در  راه  وقت  نـماز  عـصر  فرا  رسید.  برخیها  نماز  عصر  را  در  راه  خواندند،  و گفتند:  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌چیزی  جز  عجله ‌کردن  و  شتاب  نمودن  نخواسته  است‌.  مرادش  زود  حرکت  کـردن  و  رهسپار  شدن  بوده  است  و  بس.  دیگر‌ان‌گفتند:  ما  نماز  عصر  را  جز  در  میان  بنی‌قریطه  نمی‌خوانیم‌.  هیچ  یک  از  دو گروه‌،  با  دستۀ  مقابل  درشتی  ننمود  و  بر  آنان  سخت  نگرفت‌.  پیغمبر  خـدا  صلّر الله عليه وآله وسلّم  ابن  امّ ‌مکتوم  رضی الله عنه  را  بـر  مـدینه  گماشت  و  به  دنبال  مسلمانان  حرکت ‌کرد.  ابن  امّ  مکتوم  همان  کسی  است‌ که  دربارۀ  او  نازل‌ گردیده  است‌:

(عبس وتولى أن جاءه الأعمى . . . ).

چهره  درهم  کشید  و  روی  برتافت‌!  از  این  که  نابینائی  به  پیش  او آمد  ...  . (‌عبس/  ١  و  ٢)  

پیغمبرخدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌پرچم  را  به  علی  پسرابـوطالب  رضی الله عنه  تحویل  داد.  آن‌ گاه  با  بنی‌قریظه  جنگید  و  بیست ‌و پنج  شبانه  روز  ایشان  را  محاصره ‌کرد.  وقتی ‌که  اوضاع  و  احوال  بر  بنی‌قریظه  به  طول  انجامید،  حکم  سـعد  پسـر  معاذ  رضی الله عنه  رئیس  قبیلۀ  اوس  را  دربارۀ  خود  پـذیرفتند،  چون  در  دورۀ  جاهلیّت  همپیمان  قبیلۀ  اوس  بودند.  معتقد  بودند که  سعد  پسر  معاذ  در  این  باره  بدیشان  خوبی  می‌کند،  همان ‌گونه ‌که  عبدالله  پسر  ابیّ  پسر  سلول  دربارۀ  دوستان  خود  بنی  قینقاع  خوبی ‌کرد  و  ایشان  را  از  دست  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نجات  داد  و  آزادشان‌ کرد.  اینان  هم  گمان  بردند  سعد  پسر  معاذ  همان‌ کاری  را  خواهد کرد که  عبدالله  پسر  ابیّ  در  حقّ  بـنی‌قینقاع  کرده  است‌.  امّا  ندانستند که  سعد  رضی الله عنه  در  جنگ  خندق  تیری  به  شاهرگ  بازویش  خورده  است‌،  شاهرگی  که  اگر  قطع‌ گردد  خون  آن  بند  نمی‌آید.  و  لذا  پیغمبر خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌شاهرگ  بازوی  او  را  داغ‌ کرده  است  و  سوزانـده  است‌،  و  او  را  داخل  خیمه‌ای  در  مسجد  جای  داده  است  تا  از  نزدیک  بتواند  از  او  عیادت ‌کند.  سعد  رضی الله عنه  در  دعائی‌ که‌ کرده  بود گفته  بود:  خداوندا  اگر  از  جنگ  قریش  چیزی  مانده  است  ما  را  برای  شرکت  در  آن  زنده  بدار.  و اگر جنگ  میان  ما  و  ایشان  را  به  اتمام  رسانده‌ای‌،  آن  را  دیگـر باره  پدیدار  آر.  و  مرا  نمـیران  تـا  چشـمم  را  از  حقارت  و  شکست  بنی‌قریظه  روشن  می‌فرمائی  و  شادمانم  مـی‌نمائی  .  .  .  خداوند  بزرگوار  دعای  او  را  پـذیرفت‌.  چنین  مقدّر  فرموده  بـود کـه  بـنی‌قریظه  حکـم  او  را  دربارۀ  خود  بپذیرند  و  به  انتخاب  و  اختیار  خویش  داوری  او  را  دربارۀ  خویشتن‌ گردن  نهند  و  خودشان  نام  او  را  ببرند  و  وی  را  برگزینند.

در  این  وقت  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  سعد  پسـر  معاذ  را  از  مدینه  طلبيد  تا  دربارۀ  ایشان  قضاوت  کند.  هنگامی  که  آمد،  سوار  الاغی  بود  و  برایش  پشتی  و  متکائی‌ گذاشته  بودند.  قبیلۀ  اوس  بدو  پناه  بردند  و گـفتند:  ای  سعد،  بنی‌قریظه  دوستان  تو  هستند،  پس  در  حقّ  ایشان  خوبی  کن‌.  پیـوسته  سعی  می‌کردند  سعد  را  بر سر مهر بياورند  و  رحم  و  شفقت ‌او  را  برانگیزند.  سعد ساکت  بود و پاسخی  بدا‌نان  نمی‌داد.  وقتی  که  سخن  را  بـه  درازا  کشـاندند،  سعد  رضی الله عنه ‌گفت‌:  زمان  آن  فـرا  رسيده  است‌ که  در  او  سرزنش  سرزنشگری  درنگیرد  و  تأثـیر  نکـند.  از  این  سخنان  دانستند که  سعد  بـنی‌قریظه  را  باقی  نخو‌اهد  گذاشت‌!

وقتی‌ که  به  خیمه‌ای  نزدیک  شد که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  آنجا  تشریف  داشت‌،  پیغمبر  خدا  فرمود:
(قوموا إلى سيدكم ).
(‌برای  احترام  رئیس  خود  بلند  شوید)‌.
مسلمانان  بری  احترام  و  بزرگداشت  او  برخاستند  و  او  را  پائین ‌آوردند  و  بر  جایگاه  ولایت  و قضاوت  نشاندند،  تا  بدین  وسیله  حکم  سعد  دربارۀ  بنی‌قریظه  نافذتر  بوده  و  قوّۀ  اجرائی  بیشتری  داشته  باشد.
وقتی ‌که  سعد  نشست‌،  پیغمبر خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌بدو  فرمود: 
(إن هؤلاء - وأشار إليهم - قد نزلوا على حكمك . فاحكم فيهم بما شئت). 
(‌اینان  -  اشاره  به  بنی‌قریظه‌ کرد  -‌ داوری  تو  را  دربارۀ  خود  پذیرفته‌اند.  پس  آن  چنان ‌که  می‌خواهی  دربارۀ  ایشان  حکم  صادر کن‌(‌.
سعد  رضی الله عنه‌ گفت‌:  آیـا  حکم  ما  دربارۀ  ایشـان  اجراء  می‌گردد؟  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:
(‌نَعَمْ‌)‌.  (‌بلی‌)‌.
سعد  گفت‌:  حکم  من  دربارۀ ‌کسانی  هم  اجراء  می گردد که  در  درون  این  خیمه  هستند؟
پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:
(‌نَعَمْ‌)‌.  (‌بلی‌)‌.
سعد  گفت‌:  حکم  من  اجراء  می‌گردد  دربارۀ  کســانی  کـه  همین  جا  هستند؟  به  جانبی  اشاره‌ کرد که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  
در  آن  سو  بود.  ولی  برای  تعظیم  و  اکرام  و  احترام  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از  او  روی  برگرداند  و  بدو  نگاه  نکرد.  پیغمبر خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌فرمود:
(‌نَعَمْ‌)‌.  (‌بلی‌)‌.
سعد رضی الله عنه ‌گفت:
من  حکم  می‌کنم  جنگجویانشان ‌کشته  شوند،  و کودکان  و  زنانشان  اسیر  و  برده  شوند،  و  اموال  و  دارائیشان  ضبط  گردد  و  به  غنیمت  برده  شود‌.  پیغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدو  فرمود:
(لقد حكمت بحكم الله تعالى من فوقسبعة أرقعة ).

(‌تو  دربارۀ  ایشان  هما‌ن  حكمی  را  صادر  کـرده‌ای  که  خداوند  بزرگوار  بالای  هفت  آسمان  آن  حکـم  را  صـادر  فرموده  بود)‌.

سپس  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  دستور  فرمود گودالهائی  کنده  شود. گودالهائی  در  زمین‌ کنده  شـد،  و  بنی‌قریظه  را  دست  بسته  آوردند  و گردنهایشان  را  زدند.  آنان  در  حدود  هفت‌ صد  یا  هشت ‌صد  نفر  بودند.  پسرانی‌ که  موی  سبیلهایشان  درنیامده  بود  -  یعنی  به  سنّ  بلوغ  نـرسیده  بودند  -  و  زنان  اسیر  و  برده‌ گردیدند،  و  اموال  و  دارائی  ایشان  به  غنیمت ‌گرفته  شد.  در  میان‌ کشتگان  حتّی  پسر  اخطب  قرار  داشت‌.  او  به  میان  بنی‌قریظه  رفته  بود،  و  همان ‌گونه  که  با  ایشان  پیمان  بسته  بود  داخل  دژ  آنا