می  در میان  قوم  خود  داشت‌.  میانجیگری  او  را  دربارۀ  بنی  قینقاع  پذیرفت  به  شرط  آن ‌که  از  مدینه  بکوچند  و  بروند،  و  با  خود  اموالشان  را  بجز  اسلحه‌هایشان  ببرند.  بدین  وسیله  مدینه  از  یک ‌گلّۀ  یهودی  نـیرومند  بزرگ  پاکیزه  و  پیراسته  شد.

و  امّا  بنونضیر،  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  چهار  سـال  بعد  از  جنگ  احد  به  سویشان  رفت  و  برابر پیمانی‌ که  میان  او  و  ایشان  بسته  شده  بود  شرکت  آنان  را  در  پرداخت  دیۀ  دو  نفر کشته  درخواست ‌کرد.  وقتی ‌که  بدیشان  رسید، ‌گفتند:  ای  ابوالقاسم  باشد  تو  را  در  آنچه  دوست  داری  و  از  ما  در  پـرداخت  آن‌ کـمک  طلبيده‌ای  شرکت  می‌کنیم  و  می‌پذیریم‌.  آن‌ گاه  برخی  با  برخی  خلوت ‌کردند  و گفتند:  شما  این  مر‌د  را  در  مـوقعیّتی  بـهتر از ایـن  مـوقعیّت  نخواهید  یافت‌.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در کنار  دیـواری  از  دیوارهای  خانه‌ها  نشسته  بود.  به  هـمدیگر گـفتند:  چه  کسی  بالای  ا‌ین  خانه  می‌رود  و  سنگ  بزرگی  را  بر  سر  او  می‏کوبد  و  ما  را  از  دست  او  راحت  می‌کند؟

آنگاه  برای  اجرای  این  توطئۀ  زشت  و  پلید  متّحد  شدند  و  تصمیم  بر  عملی ‌کردن  آن‌ گرفتند.  آنچه  می‌خواستند  بکنند  به  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  الهام ‌گردید.  بلند  شد  و  رفت  و  به  مدینه  برگشت،  و  دستور  فر‌مود  مسلمانان  آمادۀ  جنگ  با  ایشان  شوند.  بنونضیر  خـویشتن  را  به  میان  دژها  انداختند  و  در  آنجاها  پناه‌ گرفتند.  عبدالله  پسر  ابیّ  پسر سلول  - ‌سردستۀ  منافقان  - ‌کسی  را  به  پـیش  ایشان  فرستاد  و  بدانان  پیام  داد که  ثـابت ‌قدم  بمانید  و  استقامت  داشته  باشید،  ما  شما  را  تسلیم  دیگران  نخواهیم  کرد  و به  ترک  شما  نخواهیم‌ گفت‌.  اگر  با  شما  بجنگند  ما  در  دفاع  از  شما  خواهیم  جنگيد،  و  اگر  اخراج  شوید  با  شما  خوا‌هیم  آمد.  ولی  منافقان  به  عهد  خود  وفا  نکردند.  خدا  به  د‌لهای  بنی‌نضیر  هول  و  هراس  اند‌اخت‌.  آنـان  بدون  جنگ  و  مــبارزه  تسليم  شـدند.  از  پـیغمـر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  درخواست‌ کردند که  ایشان  را  تبعید کند  ولی  ایشان  را  نکشند.  اسباب  و  اثاثیه‌ای ‌که  مـی‌توانند  بر  شتران  بار کنند  و  با  خود  ببرند  بجز  اسلحه‌،  این  کـار  را  بکنند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  پذیرفت‌.  بنی‌نضیر  به  خیبر  رفتند.  برخی  از  ایشان  به  شام ‌کوچیدند.  از  جملۀ  رؤساء  ا‌یشان  که  به  خیبر  رفتند،  سلام  پسر  ابوالحقیق‌،  و کنانه  پسر  بیع  پسر  ابوالحقیق‌،  و  حییّ  پسر  اخطب  بودند  .  .  .  ایـنان  همان  کسانیند که  در  متّحد کردن  و  جمع‌آوری  نـمودن  مشرکان  قریش  و  غطفان  در  جنگ  احزاب،  نام  و  نشانی  دارند  و  از  ا‌یشان  نام  برده  می‌شود.

هم  اینک  به  جنگ  بنی‌قریظه  می‌پردازیـم‌.  در  جنگ  احزاب  ا‌ز کاری‌ که  می‌کردند  سخن  رفت‌.  آنان  همدست  مشرکان  بر  ضدّ  مسلمانان  شدند.  ایشان  رؤساء  بنی‌نضیر  را  تحریک‌ کردند  و  برانگختند.  سردستۀ  آنان  حيیّ  پسر  اخطب  بود.  پیمان‌ شکنی  بنی‌قریظه  در  عهد  و  پیمانی ‌که  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌داشتند،  آن  هم  در  این  اوضـاع  و  احوال  سخت  و  دشوار،  از  حملۀ  احزاب  از  خارج  از  مدینه‌،  برای  مسلمانان  ناگوا‌رتر  و  نابهنجارتر  بود.

چیزی‌ که  تا  اندازه‌ای  می‌تواند  بزرگ  خـطری  را  بـه  تصویر  بکشد که  مسلمانان  را  تهدید  می‌کرد،  و  هول  و  هـراس  و  تـرس  و  لرزی  را  پـیش  چشم  بـدارد که  پیمان‌شکنی  بـنی‌قریظه  پديد  آورده  بود،  روایـتی  از  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  است‌.  وقتی ‌که  خبر  عهدشکنی  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رسید،  سعد  پسر  معاذ  رئیس  قبیلۀ  اوس،  و  سعد  پسر عباده  رئیس ‌قبیلۀ  خزرج  را  همراه  عبدالله  پسر  رواحه‌،  و  خوات  پسر  جبیر  - ‌رضی‌الله‌ ‌عنهم  -‌ فرستاد  و  بدیشان  فرمود:

(انطلقوا حتى تنظروا أحق ما بلغنا عن هؤلاء القوم أم لا ? فإن كان حقا فالحنوا لي لحنا أعرفه ولا تفتوا في أعضاد الناس . وإن كانوا على الوفاء فيما بيننا وبينهم فاجهروا به للناس). 

بروید  تا  ببینید آیا  آنچه  دربارۀ  این  قوم  به  ما  رسیده  است  درست  است  یــا  نـادرست‌؟  اگر  درست  بـود  به  شیوه‌ای  با  من  سخن  بگوئید  كه  آن  را  بدانم  و  بـدان  پـی  ببرم‌.  به  گونه‌ای  نگوئید  که  مردمان  را  دست‌ پاچه  کند  و  در هم  شکند.  اگر  هم  بر  عهد  و  پیمان  خود  وفادار  مـانده  بودند،  عهد  و  پیمانی  كه  میان  ما  و  ایشان  است‌،  آشکارا  آن  را  به  مردمان  بگوئید.

ایــن  روایت  به  تصـویر  مـی‌کشد  چـیزی  را که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  انتظار  داشت  این  عهدشکنی  در  درونـها  برا‌نگیزد  و  مردمان  را  بر  دست  و  پای  اندازد.

آنان  بیرون  رفتند  و  رهسپار  آنجا  شدند.  وقتی ‌که  به  نزد  بنی‌قریظه  رسیدند  دیدند که  بد‌تر  از  آن  چیزی  هستند که  بدیشان‌ گفته‌اند.  بد  و  بیرا‌ه  در  حقّ  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌گفتند  و  بیان  می داشتند:  پیغمبر  خدا  چه ‌کسی  است‌؟  میان  ما  و  محمّد  هیچ‌ گونه  عهد  و  پیمانی  نیست‌!..گروه  اعزامی  برگشتند  و  با گوشه  و کنایه  نه  واضح  و  آشکار  خبر  را  به  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  رساندند.  پــیغمبر  خـدا  فرمود:

(الله أكبر . أبشروا يا معشر المسلمين). 

(‌خدا  بزرگتر  (‌از  همه  کس  و  از  هـمه  چـیز)  است‌.  ای  گروه  مسلمانان  مژده  باد!)‌.

این  را  بدان  خاطر  فرمود  تا  مسلمانان  را  جای  بدارد  و  کاری ‌کند  از  پـخش  خبر  ناگوار  در  میان  صفوف  مسلمانان  جلوگیری  شود.

ابن  اسحاق ‌گفته  است‌:  بدین  هنگام  بلا  بزرگ ‌گردید،  و  هول  و  هراس  شدّت ‌گرفت‌،  و  دشمنان  مسلمانان  از  بالا  و  از  پائین  آنان  به  سويشان  آمدند.  تا  بدانجا که  مؤمنان  هر  نوع ‌گمانی  را  بردند،  و  نـفاق  از  سوی  بر‌خی  از  منافقان  پدیدار  و  نمودار گردید.  و  .  .  .

کار  این  چنین  بود  در  هنگامۀ  پیکار  و کارزار  با  احزاب‌.  هنگامی‌ که  خداوند  بزرگوار  بـا  کــمک  و  یـاری  خـود  پشتیبانی‌ کرد،  و  دشمنانش  را  با  دلی  لبریز  از  خشـم  و  کینه  و  بدون  به  هدف  رسیدن  و  خیری  را  نصیب  خـود  کردن  برگرداند،  و  خدا  در  جنگ‌،  مسـلمانان  را  بسنده  شد،  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  پیروزمندانه  به  مدینه  برگشت،  و  مردمان  اسلحه‌های  خود  را  زمین ‌گذاشتند.  در  آن  وقت  که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ خویشتن  را  از  چرک  و کثافت  و  گرد  و  غبار  مرزداری  و نگاهبانی‌،  در  خانۀ  ام  سلمه  -  رضی ‌الله ‌عنها  -  می‌شست‌،  نـاگهان  جبرئیل  عليه السّلام  پیدا  گردید  و گفت‌:
(أوضعت السلاح يا رسول الله ? ).
ای  پیغمبر  خدا!  آیا  اسلحه  را  زمین  گذاشته‌ای‌؟‌.
پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:
(‌ن