عیّت  ایشان  آمد،  و  از  آنان  تقاضا کرد که  بدان  چیزی  ایمان  بیاورند  که  او  بدان  ایمان  آورده  است‌.  یهودیان  به  جان  او  افتادند،  و  سخنان  زشـتی‌ گفتند،  و  اهالی  روستاها  و  آبادیهای  یـهودیان  را  از  او  برحذر  داشتند.  در  این  وقت  بود که  خطر  حقیقی  را  احساس  کردند،  خطری‌ که  متوجّه  وجود  دینی  و  سیاسی  ایشـان  بود.  به  مکر  و کید  و نیرنگ  مستمرّی  و  بزرگی  و  بی‌امانی  دربارۀ  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم  پرداختند.

از  آن  روز  به  بعد  جنگ  میان  اسلام  و  یهودیان  درگرفته  است  و  تا  به  امروز  آتش  آن  لحظه‌ای  فروکش  نکرده  است  و  آرام  نگرفته  است‌.

در  آغاز کار،  این  جنگ‌،  جنگ  سردی  بود،  همان ‌گونه ‌که  امروز  مصطلح  است  و  می‌گویند.  جنگ  تبلیغاتی  بر  ضدّ  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم   و  بر  ضدّ  اسلام  درگـرفته  است  و  ادامـه  داشته  است‌.  یهودیان  در  جنگ  شـیوه‌های  گو‌ناگونی  درپیش  گرفته‌اند،  بدانگونه  که  در  سراسر  تاریخ  ایشان  از  آنان  دیده  شده  است  و  شناخته  گردیده  است‌.  آنـان  نقشۀ  شکّ  و  تردید  را  دربارۀ  رسـالت  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌کشند  و  ایـن  خطّ  سـیر  نـیرنگبازانه  را  درپـیش  می‌گیرند.  شبهه‌ها  و گمانهائی  پیرامون  عقیده  جدید  به  مـیان  می‌کشند،  و  در  میان  مسـلمانان  دسـیسه‌ بازی  می‌کنند  و  برخی  از  ایشان  را  بر  برخی  دیگر  گمان  و  بداندیش  می‌نمایند.  در  آن  زمان  گاهی  مـیان  اوس  و  خزرج‌،  و گاهی  ميان  انصار  و  مـهاجران‌،  به  دسیسه  می‌نشستند  و  دشمنانگی  و کینه‌توزی  پدید  می‌آوردند.  در  مـیان  مسـلمانان  برای  دشمنان  مشرک  ایشـان  جاسوسی  می‌کردند.  با  منافقانی ‌که  به  ظاهر  اسلام  را  می‌پذیرفتند  راه  دوستی  نهان  را  درپیش  می‌گرفتند  و  به  وسیلۀ  منافقان  در  میان  صفوف  مسلمانان  فتنه  و  آنتون  می‌انداختند  و  فساد  و  تباهی  می‌کردند  .  .  .  در نـهایت‌،  روبند  را  از  چهرۀ  خود  برگرفتند  و  راه  لشکرکشی  بر  مسلمانان  را  درپیش ‌گرفتند.  دسته‌ها  و گروه‌ها  و  قبیله‌ها  را  متّحد  می‌کردند  و  به  جنگ  مسلمانان  تحریک  و  ترغیب  می نمودند،  همان ‌گونه ‌که  در  جنگ  احزاب  از  ایشان  سر  زد.  

مهمّ‌ترین  طوائف  ایشان  عبارت  بودند از:  بـنی‌قینقاع‌،  و  بنی‌نضیر،  و  بنی‌قریظه‌.  هر یک  از  طـوائـف  کاری  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  با  مسلمانان  داشت‌.  بنوقینقاع‌ که  دلاورترین  یهودیان  بودند،  بر  پیروزی  مسلمانان  در  بدر  حسادت  می‌ورزیدند  و کینۀ  ایشان  را  به  دل  می‌گرفتند،  و  دیگران  را  بر  ضدّ  ایشان  تیک  و  ترغیب  می‌کردند،  و  عـهد  و  پـیمان  خـود  را  با  پـیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم انکار  می نمودند،  از  ترس  این  که  نکند  کـار  او  بـالا گـیرد  و  نتوانند  در  برابرش  تاب  مقاومت  بیاورند،  بعد  از  آن ‌که  در  نخستین  برخورد  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم با  قریش‌،  بر  قریشیان  پیروز گردیده  بود.

ابن‌ هشام  در  سیره  از  قول  ابن  اسحاق‌،‌ کار  و  بار  یهودیان  را  ذکر کرده  است  و گفته  است‌:

از  جملۀ  قصّۀ  بنی  قینقاع  این  بود:  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌بنی  قینقاع  را  در  بازار  بنی  قینقاع  جـمع‌ کرد  و  بدیشان  فرمود:  

(يا معشر يهود , احذروا من الله مثل ما نزل بقريش من النقمة , وأسلموا , فإنكم قد عرفتم أني نبي مرسل , تجدون ذلك في كتابكم وعهد الله إليكم). 

ای  گروه  یهودیان‌،  از  خدا  بترسید  که  همان  انتقامی  را  از  شما  بگیرد  و  هـمان  کـیفری  را  بـه  شـما  بـرساند  کـه  از  قریشیان  گرفت  و  بدیشان  رساند.  مسلمان  شوید،  چه  شما  قطعاً  دانسته‌اید  و  پی  برده‌اید  كه  من  پیغمبر  مرسلی  هستم‌.  این  امر  را  در  کتاب  خود  یافته‌اید  و  در  عهد  خدا  با  خود  دیده‌اید.

یهودیان‌ گفتند:  ای  محمّد،  تـو گـمان  مـی‌بری ‌کـه  مـا  همچون  قوم  تو  هستیم‌؟  این ‌که  با  قومی  برخورد کرده‌ای  و  رزمیده‌ای ‌که  با  جنگ  آشنا  نبوده‌اند  و  فنون  جنگی  را  ندانسته‌اند،  بدین  سبب  بر  ایشان  فرصتی  پیدا کرده‌ای  و  بر  آنان  چیره  مـده‌ای‌،  این‌ کار  تو  را  مـرور  نکند  و گو‌ل  نزند.  ما  به  خدا  سوگند  اگر  با  تو  بجنگيم  خواهی  دانست  که  چه  مردمانی  هستیم‌.ابن‌ هشام  از  قول  عبدالله  پسر  جعفر  روایت ‌کرده  است  و  گفته  است‌:  

یکـی  از کارهای  بنی  قینقاع  ایـن  بود:  زن  عرب  بادیه‌نشینی  چیزی  را  برای  فروش  با  خود  به  مدینه  آورد  و  آن  را  در  بازار  بنی‌قینقاع  فروخت‌.  در  نزد  زرگری  در  آن  بازار  نشست‌.  یهودیان  از  او  خواستند  روبند  را  از  چهره‌اش  به‌ کنار  زند.  او  خودداری‌ کرد.  زرگر  گوشه‌ای  از  جامۀ  او  را  به  پشتش‌ گره  زد.  وقتی ‌که  زن  برخاست  عورتش  پدیدار گردید.  یـهودیان  از  آن  خندیدند.  زن  فریاد  برآورد.  مردی  از  مـسلمانان  بر  زرگر  پرید  و  او  را  کشت.  آن  زرگر یهودی  بود‌.  یهودیان  بر آن  فرد  مسلمان  فشار  آوردند  و  بر  او  تاختند  و  وی  را کشتند.  اهالی  خانوادۀ  آن  فرد  مسلمان  بر  ضدّ  یـهودیان  دادخواهـی  کردند  و  فریاد  سر  دادند.  مسلمانان  به  خشم  آمـدند،  و  میان  ایشان  و  بنی‌قینقاع  شرّ  و  بلا  درگرفت‌.

ابن‌ اسحاق  روند  حادثه  را  تکمیل‌ کرده  است  و گفته است:

پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ایشان  را  محاصره ‌کرد  تا  فرمان  او  را  پذیرفتند.  عبدالله  پسر  ابیّ  پسـر  سلول‌ کـه  سردستۀ  منافقان  بود  وقتی‌ که  دید  خدا  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌را  بر  آنان  پیروز  فرمود،  برخاست  و گـفت‌:  ای  محمّد،  دربارۀ  دوستان  من  خوبی‌ کن  -‌ بنی  قـينقاع  همپیمان  خزرج  بودند  -  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدو  پاسخ  نـداد  و  اندکی  درنگ  کرد.  دوباره  گفت‌:  ای  محمّد،  دربارۀ  دوستان  من  خوبی ‌کن‌.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از  او  روی  برگرداند  و  بدو  پشت ‌کرد.  دست  خود  را  به  جیب  زره  پیـغمبر خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرو کرد  و  بدان  چنگ  زد.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه واله وسلّم  فرمود:

‌(أرْسِلْنی‌)‌.  (‌مرا  رها  کن‌)‌.

پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خشمگن  شد  تا  بدانجا که  چهره‌اش  از  خشم  سیاه‌ گردید.  سپس  فرمود:

(وَيْحَك ! أرْسِلْنی‌)‌.  (‌وای  بر  تو،  مرا  رها  کن‌)

گفت‌:  نه  به  خدا  سوگند  تو  را  رها  نمی‌کنم  تـا  در حقّ  دوستان  من  خوبی  نکنی‌.  چهارصد  مرد  بدون  زره‌،  و  سیصد  مرد  دارای  زره‌،  مرا  از  سرخ‌پوست  و  سیاه‌پوست  

محافظت‌ کرده‌اند،  بگذارم  تو  آنـان  را  در  یک  بامداد  درو کنی‌.  من ‌کسی  هستم‌ که  از  چرخش  زمان  و  تـغییر  احوال  و  تبدیل  اوضاع  می ترسم‌.  پس  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:

(‌هُمْ ‌لَکَ‌)‌.  (‌آنان  برای  تو)‌.

عبدالله  پسر  ابیّ ‌تا  آن  زمان  هنوز  شأن  و  مق