ْر»  می‌رسیدند،  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌فرمود:  «‌ظهراً»‌.

ما  باید  همچون  فضائی  را  پیس  چشم  داریم‌،  فضائی‌ که  در  آن  مسـلمانان‌ کار  مـی‌کردند،  و  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  در  میانشان  بود. کلنگ  می‌زد.  با  بیل  می‌روبید.  با  زنبیل  خاکها  را  برمی‏داشت  و  سپرد.  با  ایشان  همچون  نغمه‌ای  را  سر  می‌داد  .  .  .  باید  تصوّر کنیم  ا‌ین  فضا  به  جانهایشان  چه  تاب  و  تـوانـی  مـی‌بخشید  و  چـه  نـیروئی  را  آزاد  می‌کرد،  و  چه  چشمه‌ساری  را  با  رضا  و  رغبت  و  یقین  و  اطمینان  و  بزرگواری  در  هستی  ایشان  برمی‌جوشاند.  زید  پسر  ثابت  از  جمله‌ کسانی  بود که  خاکها  را  می‏‎برد.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:
(أما إنه نعم الغلام ! ).
امّا  او  بهترین  جوان  است‌!.

خواب  بر  چشمهای  زید  غلبه ‌کرد  و  در  داخل  خندق  به  خواب  رفت‌.  هوا  سخت  سرد  بود.  عـماره  پسـر  حـزم  اسلحۀ  زید  را  برداشت‌.  زید  متوجّه  نگردید.  وقتی ‌که  از  خواب  بیدار  شد،  نگران  و  پریشان‌ گـردید.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرمود:
(يا أبا رقاد ! نمت حتى ذهب سلاحك ).
ای  پدر  خواب‌!  خوابیدی  تـا  اسـلحه‌ات  از  دست  بشـد  و  رفت‌!.  

سپس‌ فرمود:
(من له علم بسلاح هذا الغلام " ? ).
چه  کسی  از  اسلحۀ  این  جوان  علم  و  اطّلاعی  دارد؟‌.  عماره  عرض ‌کرد:  ای  پیغمبر  خدا،  اسلحه  در  نـزد  مـن  است‌.  فرمود:
(فرده عليه ).
آن  را  بدو  برگردان.
پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌نهی  فرمود که  مسلمان  ترسانده  شود،  و  کالای  او  شوخی‌ کنان  برداشته  شود.

این  هم  حادثه‌ای  است ‌که  بیداری  چشم  و  دل ‌کسانی  را  به  تصویر  می‌کشد که  در  صف  مسلمانان  بوده‌اند،  چه  کـوچک  و چه  بزرگ.  همچنین  شوخی‌ شـیرین  و  مهربانانه  و  بزرگوارانه  را  به  تصویر  می‌کشد:
(يا أبا رقاد ! نمت حتى ذهب سلاحك ).
ای  پدر  خواب‌!  خوابیدی  تـا  اسـلحه‌ات  از  دست  بشـد  و  رفت‌!.  
در  پایان‌،  آن  فضائی  را  به  تصویر  می‌زند که  مسلمانان  در  آن  در کـنف  حـمایت  و  عـنایت  پـیغمبرشان  در  تـنگ‌ترین  و  سـخت‌ترین  شـرائـط  و ظروف  بسر  می‏بردند.

در  آن  هنگام  روح  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  پـیروزی  را  دورادور  می‌نگرد،  و  چشمانش  آن  را  در  پرتو  جرقّه‌هائی  می‏‎بیند  که  بر  اثر  ضربه‌های  پتکها که  بر  صخره  سـنگها  آشنا  مـی‌شود  برمی‏خیزد.  از  آن  بـرای  مسـلمانان  سخن  می‌گوید،  و  به  دلهایشان  یقین  و  اطمینان  می‏بخشد.  

ابن  اسحاق‌ گفته  است‌:  از  سلمان  فارسی  برایم  روایت  کرده‌اند  که  گفته  است‌:  در  گوشه‌ای  از  خندق  پـتک  می‌زدم‌.  صخره  سنگ  بزرگی  را  می‌زدم‌ که  سـخت  و  ناجور  بود.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  مـن  نـزدیک  بود.  هنگامی ‌که  دید  ضربه‌هائی  می‌زنم  و  جایگاه  من  برایم  سخت  است  پائین  آمد  و  پتک  را  از  دست  من‌ گرفت‌.  با  آن  ضربه‏ای  زد.  از  زیر  پتک  جرقّه‌ای  برخاست‌.  آن‌ گاه  پتک  دیگری  بدان  صخره  سنگ  زد.  حرقّۀ  دیگری  برخاست‌.  ضربۀ  سومی  را  زد.  جرقّۀ  دیگری  برخـاست‌.  بدو  عرض  کردم‌.  ای  پیغمبر  خدا  پدر  و  مادرم  فـدایت  شوند،  این  چه  بود که  دیدم  از  پتک  برخاست  بدانگاه‌ که  ضربه‌ها  را  به  صخره  سنگ  زدی‌؟  فرمود:
(أو قد رأيت ذلك يا سلمان ).
ای  سلمان  تو  آن  را  دیدی‌؟‌.
گفتم‌:  بلی‌.  فرمود:

(أما الأولى فإن الله فتح علي بها اليمن . وأما الثانية فإن الله فتح علي بها الشام والمغرب . وأما الثالثة فإن الله فتح علي بها المشرق). 

در  پرتو  چرقّۀ  اول  خدا  یمن  را  برای  من  فتح  کرد.  و  در  پرتو  جرقّۀ  دوم  خدا  شام  و  باختر  را  برای  من  فتح  کرد.  و  در  پرتو  جرقّۀ  سوم  خدا  خاور  را  برای  من  گشود.  در کتاب‌:  «‌امتاع  الأسماع‌»  مقریزی‌،  این  حادثه  به  عمر  پسر  خطاب‌،  با  حضور  سلمان  -‌رضی ‌الله‌ ‌عنهما  -  نسبت  داده  شده  است‌.

ما  امروزه  باید  تصوّر کنیم ‌که  مثل  چـنین  سـخنی  چـه  تأثیری  در  دلها  داشته  است‌،  در  آن  حال  و  احوالی‌ کـه  خطر  از  هر  سو  دلها  را  احاطه‌ کرده  است‌.

باید  بر  ایـن  تصویرهای  نورانـی‌،  تصویر  حذیفه  را  بـیفزائـیم‌.  وقتی ‌که  حذیفه  از کسب  خبر  احزاب  برمی‏گردد،  و  سرمای  شدید  او  را  در بر گرفته  است‌،  و  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدین  هنگام  به  نماز  ایستاده  است  و  در  جامه‌ای  از  جامه‌های  یکی  از  زنـان  خـود  نمـاز  می‌خواند.  وقتی  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ در  نماز  است  و  با  خدای  خود  در  تماس‌،  حذیفه  را  رها  نمی‌کند که  بر  خود  از  سـرما  بلرزد  تـا  او  از  نـمازش  می‌پردازد.  بلکه  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  حذیفه  را  در  مـیان  پـاهای  خـود  جای  می‌دهد  و گوشه‌ای  از  آن  جامه  را  بر  او  می‌انـدازد  تـا  مهربانانه  او  را  گرم‌ کند،  و  به  نماز  خود  ادامه  می‌دهد.  وقتی‌ که  نماز  را  به  اتمام  می‌رساند،  حذیفه  او  را  از  خبر  می‌آگاهاند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  حذیفه  را  از  مـژده‌ای  مطّلع  می‌فرماید که  دلش  از  آن  خبر  داده  است  و  با  آن  آشـنا  شده  است‌.  آن‌ گاه  حذیفه  را  می‌فرستد  تا  ببیند  چه  خبر  است‌!

و  امّا  دلیری  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم در  هـنگامۀ  هول  و  هـراس  چگونه  بوده  است‌،  و  چگونه  اسـتقامت  و  شکـیبائی  و  پایداری  کرده  است‌،  این  شجاعت  در  سراسـر  داسـتان  نمودار  و  آشکار  است‌،  و  نیازی  نیست ‌که  ما  آن  را  نقل  کنیم‌.  چرا که  فـراوان  و  شـناخته  و  مشـهور  و  معروف  همگان  است‌.

خداوند  راست  فرموده  است‌:      

(لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً) (21) 

سرمشق  و  الگوی  زیبائی  در  (‌شـیوۀ  پـندار  و  گفتار  و  کردار)  پیغمبر  خدا  برای  شـما  است‌.  برای  کسـانی  که  (‌دارای  سه  ویژگی  باشند:‌)  امید  به  خدا  داشته‌،  و  جویای  قیامت  باشند،  و  خدای  را  بسیار  یاد  کنند.

*
آن ‌گاه  تصویر  ایمان  استوار  و  پایدار  و  دارای  اعتماد  و  اطمینان  جلوه‌گـر  می‌آید.  تـصویر  درخشـان  و  رخشـان  مؤمنان  در  رویاروی  ایشـان  به  هول  و  هراس‌،  و  در  هنگامۀ  ملاقات  آنان  با  خطری ‌که  دلهای  با  ایمان  را  نیز  به  لرزه  و  تکان  می‌اندازد.  این  تصویر  از  ایـن  لرزه  و  تکان  ماده‌ای  برای  آرام‌ گرفتن  و  آرمـیدن  و  اعتماد  و  یقین  می‌سازد،  و  آن  را  مایۀ  مژده  و  شادی  و  انگیزۀ  یقین  و  وثوق  می‌نماید:

(وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَاناً وَتَسْلِيماً) (22)‏ 

هنگامی  که  مؤمنان  احزاب  را  دیـدند،  گفتند:  ایـن  هـمان  چیزی  است  که  خدا