د.  آنان  پیروز  نگردیده‌اند،  بدان  خاطر که  عـنصر  اصـیل  پیروزی  در  میان  نبوده  است  و  وجود  نداشته  است‌.  

(وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً) (19)
و  این  کار  برای  خدا  آسان  است‌.

اصلاً  چیزی  وحود  ندارد که  برای  خدا  مشکل  باشد،  و  فرمان  یزدان  انجام  پذیرفتنی  و  شدنی  است‌.

و  امّا  جنگ  احزاب،  نصّ  قرآنی  در  به  تصویر کشـیدن  احزاب  و گـروه‌ها  پـیش  مـی‌رود  و  تـصویر  خـنده‌آور  ننگینی  را  از  ایشان  می کشد:

(يَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ يَذْهَبُوا ).
آنان  (‌از  شـدّت  خوف  و  هـراس  هـنوز)  گمان  مـی‌کنند  لشکریان  احزاب  نرفته‌اند.

آنان  هنوز که  هوز  است  بر  خود  می‌لرزند،  و کوچ  و  حقارت  نشان  می‌دهند،  و  دیگر‌ان  را  به  خواری  و  ذلّت  می‌خوانند!  نمی‌خواهند  بپذیرند  و  باور کنند  که  احزاب  رفته‌اند  و  میدان  را  خالی ‌گذاشته‌اند،  و  ترس  و  هراسی  در  میان  نمانده  است‌،  و  امن  و  امان  فرا  رسیده  است‌!

(وَإِن يَأْتِ الْأَحْزَابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُم بَادُونَ فِي الْأَعْرَابِ يَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِكُمْ ).

و  اگر  احزاب  بار  دیگر  برگردند،  ایشان  دوست  می‌دارند  در  میان  اعراب  بادیه‌نشین‌،  صحرانشین  شوند  (‌تا  اذیّت  و  آزاری  بدیشان  نرسد،  و  بـدین  اکتفاء  می‏‎کنند  که  از  شما  خبر  بگیرند)  و  اخبار  شما  را  جویا  شوند.

وای  چه  تمسخری‌!  وای  چه  تصویر نـنگینی‌!  وای  چه  عکس  خنده‌آوری‌!  اگر  احزاب  بار  د‌یگر  بیایند  ایـن  ترسویان  دوست  می‌دارند کاش  هیچ  وقت  اهل  مدینه  نـمی‌بودند.  دوست  مـی‌دارنـد  کاش  جزو  اعراب  بادیه‌نشین  می بودند،  و  با  اهل  مدينه  در  زندگی  شرکت  نمی‌کردند  و  نمی‌زیستند  و  سرنوشتشان  با  اهالی  آنجا  گره  نمی‌خورد،  و  حتّی  نمی‌دانستند  در  میان  اهالی  مدینه  چه  می‌گذرد! کاش  از  آنچه  در  مـیان  اهالی  آنـجا  می‌گذشت  چیزی  نمی‌دانستند،  و  تنها  از  آن  همچون  غريبا‌نی‌ که  از  غريبا‌ن  می‌پرسند،  آنان  از  خبری‌ که  در  مدینه  می‌گذشت  می‌پرسیدند!..  این  سخن  هم  برای  مبالغه  در  دوری  و  جدائی‌،  و  رهائی  از  هولها  و  هراسها است.

این  چنین  آرزوهای  خنده‌آوری  داشتند،  بدان  هنگام  که  در  خانه  و کاشانۀ  خود  نشسته  بودند  و  از  جرگۀ‌ کارزار  بدور  بودند،  و  مستقیماً  درگیر  پیکار  نبودند.  بلکه  هو‌ل  و  هراس  دورادور،  و  ترس  و  لرز  از  حضور  در  جنگ  در  آینده  بود!

(وَلَوْ كَانُوا فِيكُم مَّا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِيلاً) (20) 

اگر  آنان  (‌قبلاً  فرار  نمی‌کردند  و  به  مدینه  بـرنمی‌گشتند  و)  در  میان  شما  مـی‌ماندند،  جز  مـقدار  کـم  و  نـاچیزی  نمی‌جنگیدند  (‌و  آن  هم  برای  ریا  و  خـودنمائی  و  .. .)‌.  با  این  خطّ  و  خطوط‌،  ترسیم  عکس  به  پایان  می‌رسد،  

عکس  آن  نمونه‌ای  که  در  مـیان  گروه  مسـلمانانی  می‌زیستند که  تازه  در  مدینه  پـدید  آمده  بودند،  آن  نمونه‌ای ‌که  در  میان  هر  نسلی  و  در  بین  هـر  قـبیله‌ای  همیشه  تکرار  می‌شوند،  با  همان  سيماها  و  با  همان  نشانه‌ها  .  .  .  ترسیم  عکس  پایان  می‌گیرد،  ولی  در  دلها  و  درونها  تحقیر  این  نمونه  از  مردمان‌،  و  تمسخر  ایشان‌،  و  بیزاری  از  آنان‌،  و  حقارت  و  نـاچیزی  ایشـان  در  نزد  یزدان‌،  و  هم  در  پیش  مردمان  را  برجای ‌گذاشته  است‌.  
*
این  حال  و  احوال  منافقانی  است ‌که  در  دلهایشان  بیماری  است‌،  و  حال  و  احو‌ال  شایعه ‌پراکنان  دروغ‌ پردازی  است  که  در  میان  صفهای  مسلمانان  خبرهای  نادرست  پخش  می‌کردند.  این  هم  عکس  نازیبا  و  بد  ایشان  بود.  و لیکن  هول  و هراس  و  غم  و  اندوه  و  شدّت  و  سختی  و  به  تنگنا  افـتادن‌،  جـملگی  مـردمان  را  بدین  صورت  زشت  درنـیاورده  بود  ...  در  آنجا  صورتهای  نـورانی  و  درخشانی  هم  در  دل  تاریکیها  بودند.  صورتهای  نورانی  و  درخشان  کسانی ‌که  در  وسط  زلزلۀ  ترسها  و  هراسـها  آرمیده  بودند،  و  به  خدا  ایمان  و  اطمینان  داشتند،  و  به  قضا  و  قدر  او  راضی  بودند،  و  یقین  داشتند که  به  دنبال  خوف  و  هراس  و  آشفتگی  و  اضطراب  و  دلهره‌،‌ کمک  و  یاری  خدا  در  می‌رسد.

روند  قرآنی  سخن  از  این  صورتهای  نورانی  می‌گوید،  و  آن  را  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌آغـازد:

(لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً) (21) 

سرمشق  و  الگوی  زیـبائی  در  (‌شـیوۀ  پـندار  و  گفتار  و  کردار)  پیغمبر  خدا  برای  شـما  است‌.  بـرای  کسـانی  کـه  (‌دارای  سـه  ویژگی  باشند:‌)  امید  به  خدا  داشته‌،  و  جویای  قیامت  باشند،  و  خدای  را  بسیار  یاد  کنند.

پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  با  وجود  هول  و  هراس  بیشمار،  و  در  تنگنا  قرار گرفتن  و  دچار  مضیقت  شـدن  طاقت ‌فرسا،  پناهگاه  پرامن  و  امان  مسلمانان‌،  و  منبع  یقین  و  اطمینان  و  امـید  و  وثـوق  ایشـان  بود.  بررسی  موقعیّت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌در  ا‌ین  حادثۀ  بزرگ  چیزی  است‌که  برای  رهبران‌ گروه‌ها  و  سردستگان  جنبشها  و  نهضتها،  راهشان  را  تـرسیم  مـی‌کند  و  راستای  مسـیرشان  را  روشـن  می‌گرداند.  رسول  اکرم  صلّی الله عليه وآله وسلّم  سرمشق  و  الگوی  زیبائی  برای ‌کسانی  است‌ که  امید  به  خدا  داشته  باشند  و  خواهان  قیامت  باشند،  و  در  پی  سرمشق  و  الگوی  زیبا  و  خوبی  برای  خود  باشند،  و  خدای  را  یـاد کنند  و  او  را  از  یـاد  نبرند.  

زیبا  است ‌که  به  پرتوهائی  از  این  موقعیّت‌،  برای  مثال  نگاهی  بیندازیم‌.  چرا ‌که  ما  در  اینجا  نمی‌توا‌نیم  به  شرح  و  بسط  بپردازیم‌:

پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بیرون  آمد  و  با  مسلمانان  در  خندق  به ‌کار  پرداخت‌. کلنگ  می‌زد  و  می‌كند،  و  خاک  را  با  بیل  جمع  می‌کرد  و  با  زنبیل  برمی‏داشت  و  بیرون  می‌ریخت‌.  با  رجز خوانان  با  صدای  بلند  رجز  می‌خواند  و  می‌سرود.  عادت  مسلمانان  چنین  بود که  در  وقت‌ کار کردن  با  صدای  بلند  رجز  بخوانند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  برگردان  رجز  را  تکرار  می  کرد.  آنان  آهنگهائی  از  آهنگهای  ساده‌ای  می‌خواندند که  برگرفته  از  حوادث  جاری  بود.  مردی  از  مسلمانان  جُعَیْل‌[4]  نام  داشت‌.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نـام  او  را  نـپسندید  و  وی  را  عمرو  نـامید. کارگران  خندق  با  یکدیگر  این  رجز  ساده  را  سر  دادند  و  خواندند:
(سماه من بعد جعيل عمرا
وكان للبائس يوما ظهرا ).

«‌بعد  از  آن‌ که  جعیل  نام  داشت  او  را  عمرو  نامید،  و  او  روزی  و  روزگاری  پشتیبان  فقیر  و  د‌رمانده  بود»‌.

وقتی‌ که  در  برگردان  رجز  به ‌کلمۀ  «‌عمرو»  می‌رسیدند،  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌فرمود‌:  ‌«‌عَمراً‌»‌.  و  وقتی‌ که  به  واژۀ  «‌ظَ