تِ الْأَحْزَابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُم بَادُونَ فِي الْأَعْرَابِ يَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِكُمْ وَلَوْ كَانُوا فِيكُم مَّا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِيلاً) (20) 

خداوند  کسانی  را  به  خوبی  مـی‌شناسد  که  مـردم  را  از  جنگ  بازمی‌داشتند،  و  کسانی  را  کـه  بـه  بـرادران  خود  می‌گفتند:  به  سوی  ما  بیائید  و  (‌به  ما  بپیوندید  و  خود  را  از  معرکه  بیرون  بکشید)‌،  و  جز  مـقدار  کـمی  (‌آن  هـم  از  روی  اکراه  یـا  ریـا)  دست  بـه  جنگ  نمی‌یازیدند.  آنـان  نسبت  به  شما  بخیلند  (‌و  برای  تهیّۀ  ادوات  و  ابزار  جنگی  کمترین  کمکی  نـمی‌کنند)  و  هنگامی  که  لحظات  بـیم  و  هـراس  فرا  مـی‌رسد  (‌و  جنگجویان  بـه  سـوی  یکدیگر  می‌روند  و  چکاچاک  اسـلحۀ  همدیگر  را  مـی‌شنوند،  آن  چنان  ترسو  هستند  که‌)  می‌بینی  به  تو  نگاه  مـی‌کنند  در  حالی  که  چشمانشان  بـی‌اختیار  در  حدقه  بـه  گردش  درآمده  است  همسان  کسی  که  دچار  سکرات  موت  بوده  و  می‌خواهد  قالب  تـهی  کـند.  امـا  هنگامی  که  خوف  و  هراس  نماند  (‌و  جنگ  به  پایان  رسید  و  زمان  امن  و  امان  فرا  رسید)  زبانهای  تند  و  تیز  خود  را  بی‌ادبانه  بـر  شـما  مـی‌گشایند  (‌و  مقامات  شـجاعت  و  یـاری  خویشتن  را  می‌ستایند،  و  پررویانه  سهم  هر چه  بیشتر  غنائم  را  ادّعا  مــی‌نمایند!)  و  بــرای  گرفتن  غنائم  سـخت  حریص  و  آزمندند.  آنان  هرگز  ایمان  نیاورده‌اند،  و  لذا  خدا  اعمال  ایشان  را  باطل  و  بـیمزد  مـی‌کند  و  این  کار  بـرای  خدا  آسان  است‌.  آنان  (‌از  شدّت  خوف  و  هراس  هنوز)  گمان  می‌کنند  لشکریان  احزاب  نـرفته‌انـد،  و  اگر  احزاب  بـار  دیگر  برگردند،  ایشان  دوست  می‌دارند  در  میان  اعراب  بــادیه‌نشین‌،  صــحرانشـین  شـوند  (‌تـا  اذیّت  و  آزاری  بدیشان  نرسد،  و  بدین  اکتفاء  می‌کنند  کـه  از  شـما  خبر  بگیرند)  و  اخبار  شما  را  جویا  شوند.  اگر  آنان  (‌قبلاً  فرار  نمی‌کردند  و  بـه  مـدینه  بـرنمی‌گشتند  و)  در  مـیان  شما  می‌ماندند،  جز  مقدار  کم  و  ناچیزی  نـمی‌جنگیدند  (‌و  اين  هم  برای  ریا  و  خودنمائی  و  ...)‌.

این  نصّ  می‌پردازد  به  سخن  از  آگاهی  مؤكّدانۀ  یزدان  از  منصرف‌ کنندگان  و  بازدارندگان‌،  آ‌ن  کسانی ‌که  تـلاش  می‌کردند  در  صفهای ‌گروه  مسلمانان  تزلزل  و  سستی  به  وجود  آورند،  و  دوستان  و  برادران  خود  را  به  نشستن  و  از  جنگ  دست ‌کشیدن  دعوت  می‌کردند.

(وَلَا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلاً) (18) 
و  جز  مقدار  کمی  (‌آن  هم  از  روی  اکراه  یا  ریا)  دست  بـه  چنگ  نمی‌یازیدند.
در  جهاد  جز  زمان  اندکی  شرکت  نمی‌کردند.  آنان  برای  دانش  خدا  آشکارند،  و  خدا  از  خود  آنان  و  از  نیرنگشان  آگاه  ا‌ست‌.

آن‌ گاه  قلم ‌موی  اعجازانگیز  به  تـرسیم  سـيماهای  ایـن  نمونه  از  مردمان  می‌پردازد:
(أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ). 
آنان  نسبت  به  شما  بخیلند.

آنان  در  درونهایشان  از  مسلمانان  ناراحتند  و  بر  ایشان  لب  به  دندان  می‌گزند.  نـمی‌خواهند  در  راه  مسـلمانان  تلاش  بکنند،  و  دوست  نمی‌دارند  با  دارائی  و  اموال  بدیشان  کمک  بکنند  و  یاری  برسانند. گذشته  از  این‌ که  کمک  و  یاری  عملی  و  مالی  خود  را  از  شما  دریـغ  می‌دارند،  در  عواطف  و  احساسات  نیز  نسبت  به  مسلمانان  دریغ  می‌ورزند  و  تنگچشمی  نشان  می‌دهند.  

(فَإِذَا جَاء الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشَى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ ).

هنگامی  کــه  لحــظات  بـیم  و  هـراس  فرا  مـی‌رسد  (‌و  جنگجویان  به  سوی  یکدیگر  می‌روند  و  چکاچاک  اسلحۀ  همدیگر  را  مــی‌شنوند،  آن  چنان  تـرسو  هسـتند  کـه‌)  می‌بینی  به  تو  نگاه  مـی‌کنند  در  حـالی  کـه  چشـمانشان  بی‌اختیار  در  حدقه  بـه  گردش  درآمـده  است  هـمسان  کسی  که  دچار  سکرات  موت  بـوده  و  مـی‌خواهـد  قـالب  تهی  کند.این  هـم  عکس  روشن  و  نـمایانی  است  با  سـیماهای  آشکار  و  اندامهای  جنبان.  در  عین  حال  خنده‌آور  است  و  این  نوع  ترسویان  را  به  تمسخر  می‌گیرد،  ترسویانی‌ که  بندهای  اندامش  و  اعضاء  بدنشان  در  لحظۀ  خوف  و  هراس  از  ترس  به  لرزه  و  تکان  درمی‌آید،  و  از  ضعف  و  سستی  و  زبونی  ایشان  سخن  می‌گوید!

بیش  از  اندازه  وقتی  مسخره  به  نظر  می‌آیند که  هول  و  هراسی  نمی‌ماند  و  امن  و  امان  به  میان  می‌آید:

(فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ). 

امّا  هنگامی  که  خوف  و  هراس  نماند  (‌و  جنگ  بـه  پـایان  رسید  و  زمان  امن  و  امان  فرا  رسید)  زبانهای  تند  و  تـیز  خود  را  بی‌ادبانه  بر  شما  می‌گشایند  (‌و  مقامات  شجاعت  و  یاری  خویشتن  را  می‌ستایند،  و  پررویانه  سهم  هر چه  بیشتر  غنائم  را  ادّعا  می‌نمایند!)‌.

از  سوراخهای  خود  بیرون  می‌آیند،  و  صداهایشان  پس  از  آن  لرزش  و گـنگی  بلند  می‌گردد،  و  شاهرگهای  گردنهایشان  از  عظمت  باد  می‌کند  و  می آماسد،  و  بعد  از  این‌ که  خویشتن  را  پنهان  می‌کردند  هم  ایـنک  بـاد  بـه  غبغب  مـی‌انـدازنـد  و  خویشتن  را  چاق  و  فربه  می‌نمایانند،  و  بی‌شرمانه  ادّعاهائی  می‌کنند  آنچه  را  که  بخواهند.  ادّعـاء  مــی‌کنند که  در  جنگ  چه  از  خودگذشتگیها  و  فداکاریها  و کارهای  بزرگ  و  سترگی  داشته‌اند،  و  چه  دلیریها  و  قهرمانیهائی  که  نشان  داده‌اند!  گذشته  از  این‌،  آنان‌:

(أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ ).
برای  گرفتن  غنائم  سخت  حـریص  و  آزمندند.

هیچ‌ گونه  تاب  و  توانی  و  تلاش  و کوششی  و  دارائی  و  اموالی  و  جانی  در  راه  خیر  و  صلاح  نـمی‌بخشند  و  مبذول  نمی‌دارند،  با  وجود  آن  همه  ادّعـای  عـریض  و  طویلی‌ که  دارنـد،  و  با  وجود  آن  همه  خودستائی  و  خودخواهی  و  زبان‌درازی  و  روده‌درازی  که  دارند!

این  نمونه  از  مردمان  در  میان  هيچ  نسلی  و  در  میان  هیچ  قبيله‌ای  قطع  نمی‌شود.  بلکه  همچون  نمونه‌ای  پیوسته  یافته  می‌شود.  این ‌گروه  از  مردمان  در  وقت  امن  و  امان  و  رفاه  و  خوشی‌،  دلیر  و گویا  و  برجسته  و  آشکارند،  ولی  آنان  در  وقت  شـدّت  و  حدّت  و  هـول  و  هـراس‌،  ترسان  و  ساکت  و گوشه‌گیرند.  بخیل  و  تنگچشـم  در  خیر  و  خیرات  هستند،  و  نسبت  به  نیکان  و  خوبان  حسود  و  کینه ‌توزند،  و  جز  نیش  زبان  بهرۀ  شایستگان  و  نابستگان  نمی‌کنند!

(أُوْلَئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ ).
آنان  هرگز  ایمان  نیاورده‌اند،  و  لذا  خدا  اعمال  ایشـان  را  باطل  و  بیمزد  می‌کند.

این  علّت  نخستین  است‌.  علّت  این  است ‌که  خوشی  ایمان  با  دلهایشان  نیامیخته  است‌،  و  دلهایشان  با  نور  ایـمان  راهیان  و  رهنمون  نگردیده  است‌،  و  خطّ  سیر  برنامۀ  ایمان  را  نپیموده  است‌.
(فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ ).

لذا  خدا  اعمال  ایشان  را  باطل  و  بیمزد  می‌ک