نه‌ها  و  سیماها،  و  همۀ ‌کنشها  و واکنشها،  و  همۀ  خطرها  و  خاطره‌ها،  و  همۀ  حرکتها  و  جنبشهای  آن  را  در  برابر  خود  مجسّم  می‌بینیم‌. گوئی  پیکار  را  از  لابلای  این  نصّ ‌کوتاه  ملاحظه  می‌کنیم  و  وارسی  می‌نمائیم‌.

می‌نگریم  و  بیرون  موقعیّت  را  ورانداز  می‌کنیم‌:

(إِذْ جَاؤُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ ).

(‌به  خاطر  بیاورید)  زمانی  را  که  دشمنان  از  طرف  بالا  و  پائین  (‌شهر)  شـما،  به  سـوی  شـما  آمـدند  (‌و  مـدینه  را  محاصره  کردند(‌.

آن‌ گاه  می‌نگریم  تا  تأثیر  موقعیّت  را  در  درونها  مشاهده  کنیم‌:

(وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ ).

و  زمانی  را  که  چشمها  (‌از  شـدّت  وحشت‌)  خیره  شـده  بود،  و  جانها  به  لب  رسیده  بود.

اين  تعبیری  است ‌که  حالت  خوف  و  غم  و  ضیقت  را  به  تصویر  می‏کشند،  و  آن  را  با  سیـماهای  چـهره‌ها،  و  با  جنٻشهای دلها، ترسيم می كند. 

(وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا) (10) 

و  گـمانهای  گوناگـونی  دربـارۀ  (‌وعدۀ‌)  خدا  داشتند  (‌قویّ‌الایمان  به  وعدۀ  الهـی  مـطمئن‌،  و  ضـعیف‌الایمان  نامطمئن  بود).

روند  قرآ‌نی  این‌ گمانها  را  شرح  و  بسط  نمی‌دهد.  آنها  را  مجمل  و  مختصر  رها  می‌کند،  تا  حـالت  اضطراب  و  پریشانی  را  در  آنچه  احساس  می‌شده  است  و  در  آنچه  بر  دلها  می‌گذشته  است  ترسیم‌ کند،  و  بيانگر  این  باشد  که  برخی  از  دلها  بدین  سو  و  برخی  از آنها  بدان  سـو  می‌رفته  است‌،  و  اندیشه‌ها  در  دلهای گوناگون‌،  فرق  و  جدائی  داشته  است‌.

آن ‌گاه  نشانه‌های  موقعیّت  را  آشکارتر  می‌نمایاند،  و  ویژگیهای  هول  و  هراس  پیکار  را  روشن‌تر  به  تصویر  می‌کشد:

(هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِيداً) (11) 

در  ایـن  وقت  مـؤمنان  (‌در  کـورۀ  داغ  حوادث  جنگ  و  مبارزه  و  هلاک  و  هراس‌)  آزمایش  شـدند  و  سـخت  بـه  اضطراب  افتادند.  

هول  و  هراسی ‌که  مؤمنان  را  برداشته  است  و  سخت  ایشان  را  به  اضطراب  انداخته  است  قطعاً  باید  هـول  و  هراس  وحشتناک  و  ترسناک  بوده  باشد.

محمّد  پسر  مسلمه  و  جز  او گفته‌اند:  در  جنگ  خندق  شب  ما  روز  بود.  مشرکان  به  نوبه‌ کشیک  می‌دادند  و  جایگزین  یکدیگر  می‌شدند.  یک  روز  ابوسفیان  پسر  حرب  همراه  با  یـارانش  عهده‌دار کار  و  بار  پیکار  می‌گردید.  یک  روز  خالد  پسر  ولید  سردمدار  جنگ  می‌شد.  روز  دیگری  عمرو  پسر  عاص  رهبری  را  تـقبّل  می‌کرد.  روز  د‌یگری  هبیره  پسر  ابووهب  فرماندهی  را  برعهده  می‌گرفت‌.  یک  روز  هم  عکرمه  پسر  ابوجهل  جلودار  و  پیشوای  معرکه  می‌شد.  و  دیگر  روز  نیز  ضرار  پسر  خطّاب  امیر گیر  و  دار  پیکار  می‌گردید  ...  تا  بدانجا  که  بلا  بسی  بز‌رگ  و  خيلی  سخت  شـد،  و  مـردمان  را  ترس  و  هراس  شدیدی  برداشت  و  آنان  را  به  وحشت  شگفتی  انداخت‌.آنچه  را که  مقریزی  در کتاب‌:  «‌امتاع  الأسماع‌»  روایت  کرده  است‌،  حال  و  وضع  مسـلمانان  را  به  تصویر  می‌کشد.  مقریزی‌ گفته  است‌:

مشرکان  بامدادان  رسیدند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  اصحاب  را  تدارک  دید  و  آنان  را  جمع  و  جور  و  راست  و  ریـز  کرد.  آن  روز  تا  پاسی  از  شب  جنگیدند.  نه  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  نه  کسی  از  مسلمانان  تـوانست  از  جای  خود  تکان  بخورد  و  حرکت ‌کند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نتوانست  نماز  ظهر  و  عصر  و  مغرب  و  عشاء  را  بخواند!  اصحاب  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌گفتند:  ای  پیغمبر  خدا  ما  نماز  را  نخوانده‌ایم!  او  می‌فرمود:  به  خدا  سوگند  من  هم  نماز  را  نخوانده‌ام‌!..  تا  زمانی‌ که  خدا  مشرکان  را  از  ایشان  به  دور  داشت‌،  و  هر  دسته‌ای  از  دو گروه  از  یکدیگر  جدا  شدند  و  به  جایگاه  خود  رفتند.  اسید  پسر  حضیر  همراه  با  دویست  نفر  بر  لبۀ  خندق  دید‌بان  شـد.  سوارانـی  از  مشرکان  به  سرپرستی  خالد  پسر  ولید  ناگـهانی  تـاخت  آوردند.  می‌خواستند  در  غفلت  از  مؤمنان ‌کار  مسلمانان  را  بسازند.  اسید  پسر  حضیر  مدّتی  با  ایشان  رزمـید  و  جنگید.  وحشی‌،  طفیل  پسر  نعمان  پسر  خنساء  ا‌نصاری  سلمی  را  با  نیزه‌ای  زد،  و  همان ‌گونه ‌که  حمزه  رضی الله عنه  را  در  احد  شهید کرده  بود،  طفیل  را  نیز  به  شهادت  رساند.  آن  روز  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم فرمود:

(‌شَغَلنا ا‌لمُشركُون  عَنْ  صَلاة  الْوُسطی  صَلاة  الْعصر‌.  مَلأ اللهُ ‌أجوافَهُم  وَ  قُلُوبهُم  ناراً )‌.[3]

مشـرکان  مــا  را  از  نـماز  عـصر  بــازداشـتند.  خـدا  شکمهایشان  را  و  دلهایشان  را  از  آتش  پر  کند.

دو  دسته  از  طلایه‌داران  و  نگهبانان  مسـلمانان  در  شب  برای  دیدبانی  بیرون  آمدند  و  به  یکدیگر  برخورد  کردند.  در  حالی ‌که  هیچ  یک  از  دو گروه  همدیگر  را  نمی‌شناختند،  و گمان  بردند که  طرف  مقابل  از  جملۀ  دشمنان  هستند.  در  میانشان  جنگ  درگرفت  و  زخمی  شدن  و کشتن  به  وقوع  پـیوست‌.  هر  دو گروه  شعار  اسلامی  سر  دادند!  گفتند:

(حم . لا ينصرون...). 

حا.میم‌.  پپروز نمی‌گردند     ..

از  یکدیگر  دست  برداشتند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  دربارۀ  ایشان  فرمود:

(جراحكم في سبيل الله ومن قتل منكم فإنه شهيد ).

زخمی  شدنهایتان  در  راه  خدا  است‌،  و  کسی  که  از  شـما  کشته  شده  است  شهید  است‌.  

سخت‌ترین  اندوه  و  بدترین  بلا  برای  مسـلمانان  بود.  آنان  در  محاصرۀ  مشرکان  در  داخل  خندق  بودند.  ناگهان  بدیشان  خبر  رسید که  بنی‌قریظه  پیمان  را  شکسته‌ا‌ند  و  از  پشت  چه  بسا  بر  آنان  بتازند  و کارشان  را  بسازند.  مسلمانان  در  هیچ  لحظه‌ای  از  لحظات  ایمن  نبودند  که  مشرکان  در  خندق  بر  ایشان  یورش  آورند  و  بر  سرشان  بریزند،  و  یهودیان  به  سـویشان  بـتازند.  مسـلمانان  در  میان  این  گروه‌ها  و  دسته‌هائی  قـرار  داشـتند  کـه  آمـده  بودند  به  قصد  این‌ که  ایشان  را  ریشه‌کن  و  نابود کنند  در  پیکار  قاطعانه‌ای  که  واپسین  پیکار  باشد.

اینها  به  جای  خود،  در کنار  این‌ گروه‌ها  و  دسته‌ها  نیرنگ  منافقان  و کسانی‌ که  در  مدینه  خبره‌ی  ناگوار  و  نادرست  در  میان  مردم  می‌پراکندند  تا  ایشان  را  دچـار  اضطراب  و  تزلزل  افکار گردانـند،  و  در  مـیان  صفوف  سپاهیان  اسلام  خبرهای  نادرست  و  وحشت‌انگیز  پخش  می‌کردند،  بر  شدّت  بلا  و  بر  ناگواری  اندوه  می‌افزود:

(وإذ يقول المنافقون والذين في قلوبهم مرض:ما وعدنا الله ورسوله إلا غرورا). 

و  (‌به  یاد  آوریـد)  زمـانی  را  کـه  منافقان  و  آنـان  که  در  دلهایشان  بیماری  (‌نفاق‌)  بود  می‌گفتند:  خدا  و  پیغمبرش  جز  وعده‌های  دروغین  به  ما  نداده‌اند.

اینان  در  طوفان  غم  و  اندوه  تکان‌ دهنده  و  پریشان ‌کننده‌،  و  در  سیلاب  شدّت  و  حد