ان  بر  سـر  آن  بستند.  آن‌ گاه  آن‌ گروه  از  یهودیان  از  مکّه  بیرون  آمدند  و  به  پیش  قبیله  غطفان  رفتند که  از  نـژاد  قـیس  عـیلان  بودند.  آنان  را  به  جنگ  با  پیغمبر  خـدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  دعـوت  کردند،  و  بدیشان  خبر  دادند که  ما  با  شما  خواهیم  بود  و  با  او  خواهیم  جنگيد،  و  طائفۀ  فریش  هم  در  این ‌کار  با  ما  و  شما  خواهند  بود.  قبیلۀ  غطفان  نیز  پذیرفتند  و  در  این  باره  با  ایشان  متّحد  و  متّفق  شدند.

قریشیان  با  پیشوائی  ابوسفیان  پسر  حرب  بیرون  آمدند.  اهالی  قبیلۀ  غطفان  با  رهبری  عیینه  پسر  حصن  از  خاندان  بنی‌فزاره‌،  و  حارث  پسر  عـوف  از  خـاندان  بـنی‌مره‌،  و  مسعر  پسر  رخیله  همراه  با کسانی‌ که  از  قوم  او  به  نـام  اشجع  بودند،  بیرون  آمدند.

هنگامی‌ که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  شنید  این  قبائل  بـیرون  آمده‌اند،  و  چه  هدفی  دارند،  پیرامون  مدینه  خندق  کند.  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  خودش  در کندن  خندق  شرکت  فـرمود،  و  مسلمانان  در  خدمتش  بـه  کندن  خندق  پرداختند.  شبانه  روز  او  و  مسلمانان  به‌ کار کندن  سرگرم  شدند.  کسانی  از  منافقان  در کار کندن  کندی  می‌کردند  و  

از  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم ‌ و  مسلمانان  خویشتن  را  می‌دزدیدند،  و  خویشتن  را  به  ضعف  می‌زدند،  و  به  بهانه  این‌ که  خندق  زد‌ن  فائده‌ای  ندارد  واپس  می‌کشیدند،  و  بدون  آگاهی  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  اجازۀ  او  به  سوی  اهل  و  عیال  خود  می‌رفتند.  ولی  اگر  فردی  از  مسلمانان ‌کاری  می‌داشت  و  لازم  می‌دید  برای  انجام  آن  و  برآورده‌ کردن  نیازش  به  خانه  و کاشانۀ  خویشتن  گردد،  این  کار  ضروری  را  با  پیغمبر  در  میان  می‌گذاشت  و  اجازۀ  مرخّصی  درخواست  می‌کرد  و  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بدو  اجازه  می‌فرمود.  پس  از  انجام  کارش  و  برآوردن  نیازش  به  کار  خود  برمی‌گشت  به  خاطر  عشق  و  علاقه‌ای‌ که  بدان  داشت‌،  و  برای  به  دست  آوردن  خشنودی  یزدان  و  دریافت  داشتن  اجر  و  پاداش  خدای  مهربان‌.  خداوند  دربارۀ  همچون  مؤمنانی  نازل  فرموده  است‌:

 (إنما المؤمنون الذين آمنوا بالله ورسوله , وإذا كانوا معه على أمر جامع لم يذهبوا حتى يستأذنوه . إن الذين يستأذنونك أولئك الذين يؤمنون بالله ورسوله فإذا استأذنوك لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم , واستغفر لهم الله , إن الله غفور رحيم). 

مؤمنان  واقعی  کسانی  هستند  که  بـه  خدا  و  پـیغمبرش  ایمان  دارند  و  هنگامی  که  در  کار  مهمّی  (‌چون  جهاد)  بـا  او  باشند،  بدون  اجازۀ  وی  (‌به  جائی‌)  نمی‌روند  (‌و  تک  و  تنها  رهایش  نمی‌کنند)‌.  کسانی  که  از  تو  اجازه  می‏‎گیرند  آنان  واقعاً  به  خدا  و  پیغمبرش  ایمان  دارند.  پس  هر گاه  از  تو  برای  انجام  بعضی  از  کارهـای  خود  اجازه  خواستند،  به  هر کس  از  ایشان  که  می‌خواهـی  (‌و  صـلاح  مـی‌بینی‌)  اجازه  بده‌،  و  از  خدا  برای  آنان  آمرزش  بـخواه  بی‏گمان  خدا  بخشایشگر  و  مهربان  است  (‌و  با  مغفرت  و  رحمت  خود،  اجازه  خواستن  و  به  دنبال  مصالح  خویش  رفتن  ایشان  را  که  نوعی  قصور  در  چنین  اوقات  بشمار  است  می‌بخشد)‌.(‌نور/62‌)

  آن‌ گاه  خداوند  بزرگوار  دربارۀ  منافقانی‌ که  خود  را  از  کار  می‌دزدند،  و  بدون  اجازه  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  می‌روند  و  به  ترک ‌کار  می‌گویند،  می‌فرماید:

 (لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا . قد يعلم الله الذين يتسللون منكم لواذا , فليحذر الذين يخالفون عن أمره أن تصيبهم فتنة أو يصيبهم عذاب أليم). 

 (‌ای  مؤمنان‌!)  دعوت  پیغمبر  را  در  میان  خویش  (‌بـرای  اجتماع  و  شرکت  در  کارهای  مهمّ‌)  همسان  دعوت  برخی  از  برخی  از  خود  بشـمار  نیاورید  (‌چرا  که  فرمانش  فرمان  خدا  و  دعوتش  دعوت  پروردگار  است‌)‌.  خداوند  آگاه  از  کسـانی  است  کـه  در  مـیان  شـما  خویشتن  را  می‌دزدند  و  پشت  سر  دیگران  خود  را  پنهان  می‌دارند  (‌تا  پیغمبر  آنان  را  نبیند  و  از  انصراف  و  گریز  ایشان  نپرسد  و  کاری  بدانان  حواله  نکند)‌.  آنان  که  با  فرمان  او  مخالفت  می‌کنند  باید  از  این  بترسند  که  بلائی  (‌در  برابر  عصیانی  که  می‌ورزند)  گریبانگیرشان  گردد،  یـا  ایـن  که  عذاب  دردناکی  دچارشان  شود  (‌اعم  از  قحطی  و  زلزله  و  دیگر  مصائب  دنیوی‌،  و  دوزخ  و  دیگر  شکنجه‌های  اخروی‌)‌.   (نور/63)

وقتی ‌که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  از کندن  خندق  فارغ‌ گردید،  قریشیان  آمدند  و  در  محلّ  تقاطع  سيلابهای  رومه  فرود  آمدند.  آنان  ده  هزار  نفر  از  سپاهیان  متفرّقه  و  نامنظّم  و  از کسانی‌ که  از بنی‌کنانه  و  اهالی  تهامه  از  ایشان  پیروی  کرده  بودند  ترتیب  داده  بودند.  قبیلۀ  غطفان  و کسانی ‌که  از  اهالی  نجد  همراهشان  آمده  بودند  فرارسـیدند  و  در  دنبالۀ  نَقْما  در گوشه‌ای  از  احد  فرود  آمدند.  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  مسلمانان  بیرون  آمدند  و  سپاه  سه  هزار  نفری  ایشـان  فـرود  آمدند  و  پشت  به  سَلع ‌کـردند.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  سپاه  خود  را  در  آنجا  فرود  آورد،  آنجائی  که  خندق  میان  ایشان  و  میان  قریشیان  و  سائر  مردمان  دیگر  قرار  داشت‌.  دستور  فرمود کودکان  و  زنـان  را  به  اژدها  و  جایگاه‌های  محکم  و  استوار  ببرند.

دشمن  خدا  حیی  پسر  اخطب  نضری  بیرون  آمـد،  و  به  پیش‌ کعب  پسر  اسد  قرظی  رفت‌. کعب  همان‌ کسی  است  که  میان  قریظه  و  میان  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ پیمان  بسته  بود  و  از  جانب  قوم  خود کار  قول  و  قرار  را  جمع  و  جور  و  استوار  داشته  بود  .  .  .  حتی  پسر  اخطب‌، ‌کعب  را  رها  نکرد  و  قد  و  بالای  او  را  ستود  تا  بدانجا که  او  را  پخت  و  با  یکدیگر  ساختند.  حیی  به‌ کعب  قول  داد  و  عهد  و  پیمان  بست‌ که  اگر  قریش  و  غطفان  برگردند  و كار  مـحمّد  را  یکسره  نکنند  و  از  میانش  نبرند،  به  دژ کعب  بیاید  تا  بدو  همان  بلائی  برسد که  به  کعب  می‌رسد. کعب  پسر  اسد  پیمان  خود  را  با  مسلمانان  شکست‌،  و  از  قول  و  قرار  خود  با  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم دست  برداشت  و  بر  عـهد  و  پیمان  او  قلم  بطلان‌ کشید.

بدین  هنگام  بلا  بیش  از  پیش  بزرگ ‌گردید،  و  تـرس  و  هراس  به  اوج  خود  رسید.  دشمنان  مسلمانان  از  بالا  و  پائین  ایشان  به  سویشان  آمدند،  تا  بدانجا که  مؤمنان  دچار گمانهای ‌گوناگونی  شدند،  و  از  سوی  بتی  از  منافقان  نفاق  جلوه‌گر  آمد.  در  اینجا  بود که  معتب  پسر  قشیر  همپیمان  بنی‌عمرو  پسر  عوف‌ گفت‌:  محمّد  به  ما  وعده  می‌داد  که  ما  از گنجهای  کسری  و  قیصر  خواهیم  خورد.  در  حالی‌ که  امروز کسی  از  ما  بر  خود  اطمینان  ندارد  به  پـیشاب  بـرود!  اوس  پسـر  قیظی  یکی  از  بـنی‌حارثه  پسـر  حـارث  نـیز گفت‌:  ای  