می‌رسد  مگر  با  یک  پسودۀ  خدائی  مستقیمی ‌که  دریچۀ  دل  را  رو  بـه  روی  این  افق  بالای  درخشان  و  رخشان  باز  می‌کند،  افقی ‌که  در  آنجا  دل  از  جاذبۀ  خویشتن  و  عشق  بدانکه  پیچها  و  زوایای  پیکرش  را  فرا‌گرفته  است  می‌پیراید  و  خویشتن  را  فراموش  می‌نماید.  چه  انسان  خود  را  دوست  می‌دارد  و  هر  چیزی  را  دوست  می‌دارد که  متعلّق  به  خودش  باشد  بالاتر  از  آنچه  تصوّر  می‌کند  و  بالاتر  از  آنـچه  درک  و  فهم  می‌نماید.  همین‌ که  چيزی  شخصیّت  او  را کم‌ترین  خدشه‌ای  برساند  و  به  عظمت  و  عزّت  او  نـاچیزترین  لطمه‌ای  وارد  گرداند،  ناگهانی  برمی‌جهد  و  به  هیجان  درمی‌آید،  انگار  مـار  او  را  نیش  زده  است‌!  احساس  می‌کند  این  پسوده  نیش  و گزش  دارد  و  در  برابر  آن  نمی‌تواند  آرام  بگیرد  و  خویشتن  را  نگـاه  دارد.  اصـلاً  حبّ  ذات  و  عشق  به  خویشتن  در  وجود  انسان  ریشه  دوانده  است  و  به  ژرفاهای  پیکرش  خزیده  است‌!  انسان  خود  را  برای  قربانی  نمودن  و  فدا کردن  زندگی  و  همۀ  وجودش  تمرین  می‌دهد  و  آماده  می‌کند،  ولی  برای  او  سخت  و  ناگوار  است ‌که  خود  را  تمرین  بدهد  و  آ‌ماده  بکند  برای  پذیرش  چیزی‌ که  به  شخصیّت  او  مربوط  گردد  و  آن  را  برای  خصیّت  خود  حقارت  بداند،  یـا  عیبی  و  ننگی  برای  یکی  از خصوصیّات  آ‌ن  بشمارد،  یا  انتقادی  از  سیمائی  و  نشانه‌ای  از  سیماها  و  نشانه‌های  شخصیّت  خویش  محسوب  نماید،  و یا  چیزی  را  نقص  و  کاستی  برای  صفتی  از  صفات  آن  به  حساب  آورد.  هر چند که  صاحب  آن  شخصیّت  گمان  برد  بدان  چیزها  اهمّیّت  نمی‌دهد  و  از  آنـها  اصلاً  مـتأثّر  نـمی‌گردد  و  سوزش  و کنشی  نخواهد  داشت‌.  غلبه‌ کردن  و  چیره  شدن  بر  این  عشق  عمیق  خودپرستی  تنها  واژه‌ای  نیست ‌که  با  زبان‌ گفته  شود.  بلکه  - ‌همان ‌گو‌نه ‌که‌ گفتیم  - ‌درجۀ  والا  و  افق  بالائی  است  که  دل  نمی‌تواند  بدان  برسد،  مگر  با  یک  پسودۀ  آسمانی‌،  یا  تلاش  و کوشش  زیاد  و  تمرین  همیشگی  و  بيداری  مستمرّ  و  رغبت  مخلصانه‌ای‌ که  یاری  خدا  و  مساعدت  او  را  به  دنبال  دارد.  این  هم  جهاد  اکبر  است  همان‌ گونه ‌که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  فرموده  است  و  آن  را  چنین  نامیده  است‌.  این  بس که  عمر  -‌ که  عمر  است  -  در  این  پسوده  به  توجّه  دادن  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  نیاز  پیدا  می‌کند،  و  آن  پسوده  چنین  دل  پاکی  را  بازمی‌گرداند  و  گشایش  می‏بخشد.

ولایت  عامه  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  تعهّدات  و  وظائف  و  تکالیف  مؤمنان  را  نیز  دربر  می‏‎گیرد.  در  حدیث  صحیح  آمـده  ا‌ست:

(ما من مؤمن إلا وأنا أولى الناس به في الدنيا والآخرة . اقرأوا إن شئتم (النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم)فأيما مؤمن ترك مالا فليرثه عصبته من كانوا . وإن ترك دينا أو ضياعا فليأتني فأنا مولاه ).

هیچ  مؤمنی  وجود  ندارد  مگر  این  که  من  برای  او  از  همۀ  مـردمان  در  دنـیا  و  آخـرت  اولویّت  بـیشتری  دارم  و  نزدیک‌تر  بدو  هستم‌.  اگر  می‌خواهید  (‌ایـن  را  در  قرآن‌)  بخوانید:  «‌پیغمبر  از  خود  مؤمنان  نسبت  بدانان  اولویّت  بیشتری  دارد»‌.  پس  هر  مـؤمنی  کـه  (‌بـمیرد  و  از  خود)  دارائـی  و  ثـروتی  بجای  گذارد،  نـزدیکانش  از  او  ارث  می‌برند،  هر کس  که  باشند.  و  اگر  قرضی  و  وامی  یا  اهل  و  عیالی  از  خود  بجای  گذارد  (‌که  فقیر  و  نادار  باشند)  به  پیش  من  بـیایند  (‌تـا  کمک  و  یـاریشان  نـمایم‌)‌.  چـه  مـن  سرپرست  او  هستم  (‌و  ولایت  او  را  دارم‌).

معنی  آن  این  است ‌که  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌عوض  او  آن  قرض  و  وام  را  پرداخت  می‌فرماید،  وقتی‌ که  او  مرده  است  و  دارائی  و  ثروتی  از  خود  بجای  نگذاشته  است‌ که  قرض  و  وام  از  آن  پرداخت  شود  و  بسنده  باشد.  همچنین  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بعد  از  او  عهده‌دار  فرزندانش  می‌گردد  اگر  کوچک  باشند،  و  هزینۀ  اهل  و  عیالش  را  می‌پردازد.  در  غیر  این  مورد،  زندگی  بر  اصول  و  ارکان  طبيعی  خود  استوار  و  برقرار  می‌گردد،  و  به  جذر  و  مدّ  عالی  روانی  نیازی  پیدا  نمی‌کند،  و  به  جوش  و  خروش  احسـاسی  استثنائی  احتیاجی  نخواهد  داشت‌.  روابط  و  پـیوندهای  مودّت  و  محبّت  در  میان  دوستان  و  خویشان  بعد  از  الغاء  قانون  برادری  و  رسم  اخـوّت‌،  به  حال  خود  باقی  و  ماندگار  می‌ماند.  ایـن  را  نـیز  باید گفت ‌که  دوسـتی  می‌تواند  برای  دوست  خود  وصیّت  بکند  پس  از  مرگش  چیزی  بدو  داده  شود،  یا  در  زمان  حیات  خود  چیزی  بدو  عطاء  نماید:

(إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَى أَوْلِيَائِكُم مَّعْرُوفاً ).

مگر  این  که  بخواهید  در  حقّ  دوسـتان  خود  کـار  نـیکی  انجام  دهید  (‌و  از  طریق  وصیّت‌،  مقداری  برای  آنـان  بـه  ارث  بگذارید  و  بدیشان  خوبی  کنید،  که  این  عمل  مانعی  ندارد).

همگی  این  مـقرّرات  را  به  دسـتاویز  نـخستین  محکم  می‌بندد،  و  مقرّر  می‌دارد  که  اراده  و  خواست  خدا  است  که  این  را  در کتاب  قدیم  خود  پیشاپیش  ثبت  و  ضبط  فرموده  است‌:

(ذَلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُوراً) (6)‏ 

این  (‌حکم  توارث  خویشاوندان‌)  در  کتاب  (‌قرآن‌)  مکتوب  و  مقرّر  است  (‌و  تغییر  و  تبدیلی  نمی‌شناسد).

دلها  آرام  می‌گیرند  و  اطمینان  پیدا  می‌کنند،  و  به  اصـل  بزرگی  چنگ  می‌زنند که  هر گونه  قوانین  و  مـقرّرات  و  تنظیمات  و  تشکيلاتی  بدان  برمی‌گردد  و  با  آن  ارزیابی می شود.

بدین  وسیله  زندگی  بر  اصول  طبیعی  خود  استقرار  می‌پذیرد،  و  به  آرامی  و  آسانی  و  سازگاری  بـه  پـیش  می‌رود  و  جریان  می‏‎یابد.  دیگر  زندگی  بسته  و  آویـزۀ  افقهائی  نمی‌گردد که  به  طور  عادی  و  معمولی  بدان  نمی‌رسد  مگر  د‌ر  اوقات  اسـتثنائی  مـحدودی  که  در  زندگانی  گروه‌ها  و  افرادی  پیش  می‌آید.

آن ‌گاه  اسلام  چنان  سرچشـمۀ  جـوشان  و  خـروشانی  را  باقی  می‌گذارد  تا  هر  زمان‌ که  ضرورتی  پـیش  آمـد  و  ناگهانی  حادثه‌ای  روی  داد  در  زندگانی  گروه  مسلمانان‌،  آمادۀ  جوشیدن  و  خروشیدن  باشد.

به  مناسبت  چیزی ‌که  در کتاب  خدا  نوشته  شده  است‌،  و  اراده  و  مشیّت  خدا  بر  آن  رفـته  است  و  پـیشی ‌گرفته  است‌،  تا  قانون  باقی  و  ماندگاری‌،  و  برنامۀ  مستمرّ  و  بر  دوامی ‌گردد،  به  پیمان  یزدان  با  پیغمبران  به  طور  عام  و  با  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  انبیاء  اولوالعزم  به  طور  خاصّ  اشاره  می‌کند.  با  آنان  بر  سر  حمل  امانت  این  برنامه،  استقامت  بر  آن‌،  تبلیغ  و  رساندن  آن  به  مردمان‌،  و  پایبندی  بدان  و  اجراء  آن  در  میان  ملّتهائی ‌که  به  سوی  آنها  فرستاده  شده‌اند،  پیمان  می‌بندد،  تا  مردمان  در  برابر  هـدایت  و  ضلالت  و  ایمان  و کفر  خود  مسؤول  بوده  و  مورد  پرسش  قرار گیرند،  بعد  از  آن‌ که  به  وسیلۀ  تبلیغ  پیغ