ن  در  جامعۀ  جاهلی  خودنمائی  می‌کرد  و  جلوه‌گر  می‌آمد.

ایـن  مسألۀ  ظـهار  بود که  گذشت‌.  و  امّا  مسألۀ  فرزندخواندگی‌،  و  صدا  زدن  پسران  به  نام  غیر  پـدران‌،  این  هم  از  لرزان  و  نابسامان  بودن  سـاختار  خانواده‌،  و  ساختار  جامعه  به  طور کلّی  سـرچشـمه  می‌گرفت  و   پدیدار  می آمد.

هر چند که  مشهور  است  در  جامعۀ  عربی  چه  اندازه  به  عفّت  و  پاکدامنی  افتخار  می‌کردند،  و  چـه  انـدازه  به  حسب  و  نسب  می‌نازیدند،  امّا  در کنار  اين  افتخار کردن  و  به  خود  نازیدن  پدیده‌های  دیگری  وجود  داشت‌ که  برعکس  رسم  و  رسوم  جامعه  بود،  مگر در میان  خانواده‌ها  و  خاندانهای  اندکی‌ که  دارای  حسب  و  نسب  معروف  و  سرشناسی  بودند.

در  جامعه  پسرانی  یافته  می‌شدند که  پدرانشان  شناخته  نمی‌شدند!  گاهی  مردی  از  یکی  از  این  پسران  خوشش  مــی‌آمد  و  او  را  مـی‌پسنديد،  وی  را  به  پسـری  می‌پذیرفت  و  او  را  فرزند  خود  صدا  می‌زد،  و  به  حسب  و  نسب  خویش  ملحق  می‌نمود.  از  آن  لحظه  بـه  بعد  هـمچون  پسـری  و  هـمچون  پـدری  از  یکـدیگر  ارث  می‏بردند  بسان  ارث  بردنی‌ که  در  میان  حسب  و  نسب  موجود  و  معلوم  بود.

همچنین  در  جامعۀ  جاهلی  پسرانی  یافته  می‌شدند  که  پدرانشان  مشخّص  بودند،  و لیکن  مردی  از  یکی  از  آن  پسران  خوشش  مـی‌آمد  و  او  را  برمی‌گرفت  و  به  فرزندی  می‌پذیرفت  و  به  حسب  و  نسب  خویش  ملحق  می‌نمود.  دیگر  از  آن  به  بعد  در  میان  مردمان  همچون  پسری  به  نام  مردی  معر‌وف  و  شناخته  می‌شد که  او  را  به  فرزندی  قبول‌ کرده  است‌،  و  او  جزو  خانوادۀ  آن  مرد  بشمار  می آمد  و  در  میان  خانواده‌اش  زندگی  می‌کرد  و  بسر  می‏‎برد.  این  قسمت  بیشتر  در  میان  اسیران  صورت  می‌گرفت‌.  زمانی ‌که‌ کودکان  و  جوانـان  در  جـنگها  و  یــورشها  و  ایـلغارها گرفتار  می‌آمدند،  هر کس  که  می‌خواست ‌کسی  را  از  اینان  به  حسب  و  نسب  خویشتن  منسوب ‌کند،  او  را  پسر  خو‌د  صدا  می‌زد  و  پسـر  خود  می‌نامید،  و  نام  خویشتن  را  بر  او  می‌گذاشت‌،  دیگر  از  همان  لحظه  آن‌ کودک  یا  جوان  به  نام  آن  شخص  شناخته  و  معروف  می‌شد،  و  حقوق  و  تکالیف  و  وظائف  فرزندی  برای  وی  حاصل  می‌آمد  و  واجب  می‌گردید.

از  جملۀ  همچون  پسرانی‌،  زید  پسر  حارثۀ  ‌کلبی  است‌.  او  از  یک  قبیلۀ  عربی  بود.  در کوچ  در  ایـلغاری  از  ايلغارهای  روزگاران  جاهلیّت  اسیر گردید.  حکیم  پسر  حزام  او  را  برای  خاله‌اش  خدیجه  -‌ رضی  الله  عنها  -  خریداری ‌کرد.  وقتی‌ که  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  با  خدیجه  ازدواج  فرمود،  خدیجه  زید  را  بدو  بخشید.  بعدها  پـدر  زید  و  عموی  او،  زیـد  را  درخواست ‌کردند.  پـیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  زید  اختیار  داد  تا  هر گونه‌ که  بخواهد  عمل  بکند.  یعنی  بـه  پـیش  پد‌رش  برگردد  یـا  در  خدمت  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  بماند.  زید  پیغمبر  خدا  صلّی الله عليه وآله وسلّم  را  برگزید.  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌او  را  آزاد کرد  و  وی  را  پسرخوانـدۀ  خویش  نمود.  به  زید  می‌گفتند:  زید  پسر  محمّد.  زید  نخستین  بنده‌ای  از  بندگانی  بود که  ایمان  آوردند.

هنگامی‌ که  اسلام  به  نظم  و  نظام  و  سر  و  سامان  دادن  روابط  خانوادگی  و  پیوندهای  خانه  و  خانواده  بر  بنیاد  سرشتی  خود  پـرداخت‌،  و  روابط  و  پـیوندهای  آن  را  محکم  و  استوار  داشت‌،  و  آن  را  روشن  و  آشکار  و  سره  و  خالص‌ کرد،  و  آن  را  از  هر گونه  آمیزه  و  آلودگی  پالود  و  صاف  نمود،  رسم  فرزندخواندگی  این  چنانی  را  باطل  اعلام‌ کرد،  و  روابط  و  پیوندهای  حسب  و  نسب  را  به  اسباب  و  علل  حقيقی  خود  برگرداند  .  .  .  یعنی  روابط  و  پیوندهای  خونی  و  پدری  و  پسری  و  فرزندی  واقعی‌،  نه  چیز  دیگری  ملاک  گردید.  در  این  باره  فرمود:

(وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءكُمْ أَبْنَاءكُمْ ).

و  فرزندخواندگانتان  را  فرزندان  حقیقی  شما  نمی‌نماید.  

(ذَلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَاهِكُمْ ).

این  سخنی  است  که  شما  بـه  زبـان  میگوئید  (‌چـرا  کـه  رابطۀ  پدری  و  فرزندی  یک  رابطۀ  طبیعی  است  و  با  الفاظ  و  قراردادها  و  شعارها  هرگز  حاصل  نمی‌شود)‌.

سخن  واقعیّتی  را  تغییر  نـمی‌دهد،  و  چیزی  ارتـباط  و  پیوند  را  پدیدار  و  نمودار  نمی‌گرداند  مگر  ارتباط  و  پـیوند  خونی‌،  و  ارتباط  و  پـیوند  وراثـتی‌ که  نطفه  ویژگیهای  آن  را  با  خود  حمل  می‌کند،  و  ارتباط  و  پیوند  احساسات  و  ادراکات  سرشتی  ناشی  از  وجود  فرزند که  تکّه  گوشت  زنده‌ای  از  پیکر  زنده  پدر  خودش  است‌.  

(وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ) (4) 

خداوند  حقّ  می‏‎گوید  و  به  راه  راست  راهنمائی  می‏‎كند.  خدا  حقّ  مطلقی  را  مـی‌گوید،  حـقّی‌ که  باطلی  بدان  نـمی‌آمیزد.  از  جملۀ  حقّ‌،  برقرار  و  اسـتوار  داشتن  ارتباطها  و  پیوندها  است  بر آن  ارتباط  و  پیوند  حقّی‌ که  از گوشت  و  خون ‌کمک  و  یاری  می‌جوید،  و  بر گوشت  و  خون  تکیه  دارد،  نه  این ‌که  بر  سخنی  تکیه ‌کند که  بر زبان  می‌دود  و  بر  آن  می‌رود.

(وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ) .

و  او  به  راه  راست  راهنمائی  می‌کند.

خدا  به  راه  راست  رهنمود  و  رهنمون  می‌کند که  متّصل  به  قانون  اصیل  فطرت  است‌،  قانون  اصیلی ‌که  هیچ  راه  و  روش  دیگری ‌که  سـاختار  انسـان  است  جـای  آن  را  نمی‌گیرد،  راه  و  روشی‌ که  مردمان  آن  را  با گفتارها  و  گفته‌هایشان  می‌سازند،  و  با  واژه‌ها  و  جمله‌های  بدون  مدلول  و  مفهوم  بدان  می‌پردازند.  سخن  حقّ  و  سخن  فطرت ‌که  خدا  آن  را  مـی‌گوید  و  در  پـرتو  آن  به  راه  راست  رهنمود  و  رهنمون  می‌فرماید،  بر  تمام ‌گفتارها  و  گفته‌هايشان  غلبه  می‌کند  و چیره  می‌شود.

(ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ ).

آنان  را  به  نام  پدرانشان  بخوانید  که  ایـن  کـار  در  پـیش  خدا  عادلانه‌تر  بشمار  است‌.

این  عدالت  و  دادگری  است ‌که  پسر  به  نـام  پـدرش  خوانده  شود.  عدالت  و  دادگری  است  با  پدری ‌که  ایـن  پسر  از  تکّه‌ گوشت  زنده‌ای  از  پیکر  او  پـدیدار  آمـده  است  و  رشد  و  نموّ گرفته  است‌.  عدالت  و  دادگری  است  با  پسری ‌که  نام  پدرش  را  با  خود  حمل  می‌کند،  و  از  پدرش  ارث  می‏‎برد  و  برای  پدرش  به  ارث  می‌گذارد،  و  با  پدرش  همیاری  و  کاری  می‌کند  و  ادامـۀ  زندگی  پدرش  بشمار  است  در  پرتو  وراثتهائی‌ که  در  وجود  او  نهفته  و  نهان  هستند،  و  پسر  بیانگر  ویژگیهای  پدرش  و  ویژگیهای  پدربزرگان  و  نیاکان  خود  می‏‎باشد.  عدالت  و  دادگری  در  ذات  خود  است‌،  عدالت  و  دادگری‌ای‌ که  هر  چیزی  را  در  جایگاه  خود  قرار  می‌دهد  و  می‌گذارد،  و  هر گونه  ارتباط  و  پیوندی  را  بر  اصل  سرشتی  خود  استوار  و  برقرار  می‌سازد،  و 