راسوی  آن  حدود  و  ثغو‌ر  را  با  یقین  و  اعتماد  و  اطمینان  به  یـزدان  جهان  وامی‌گذارد  که  صاحب  امـر  و  اداره‌کنندۀ  گیتی ا‌ست‌.

این  عنصرهای  سه‌گانه‌:  تقو‌ا  و  ترس  از  خدا،  و  پیروی  از  وحی  خدا،  و  توكّل‌ کردن  بر  او  -‌ با  وجود  مخالفت ‌کافران  و  منافقان  -‌ عنصرهائی  هستند که  دعوت‌کنندۀ  به  سوی  خدا  را  با  ذخیره  و  اندوخته  و  پشتوانه  مجهّز  و  مـهیّا  می‌گردانند،  و  دعوت  را  بر  راسـتای  برنامۀ  روشن  و  خالصانۀ  آن  استوار  و  پایدار  می‌نمایند.  آن  وقت  چنین  می‌شود:  دستور  زندگی  از  خدا  دریافت  می‌شود،  و  راه  زندگی  به  سوی  خدا  می‌رود  و  هم  بدو  منتهی  می‌شود،  و  در  انجام  امور  زندگی  بر  خدا  تکیه  و  توكّل  می‌گردد.  

(وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً) .

همین  بس  که  خدا  حافظ  (‌و  مدافع  انسان‌)  باشد.

این  رهنمودها  و  رهنمونها  با  آهنگ  قـاطعانه‌ای  ختم  می‌گردد که  از  مشـاهدۀ  محسوسی  کمک  و  یـاری می گيرد:

(مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ).

خداوند  دو  دل  را  در  درون  کسی  قرار  نداده  است‌.

در  یک  بدن  یک  دل  است  و  بس.  پس  باید  یک  دل  یک  برنامه  داشته  باشد  و  در  خطّ  سـیر  آن  حرکت‌ کند  و  رهسپار  شود.  و  باید  یک  دل  یک  جهان‌بینی‌ کلّی  برای  زندگی  و  برای  هستی  داشته  بـاشد  و  از  آن‌ کمک  و  یاری  بجوید  و  بر  آن  بیاید  و  برود  و  باید  یک  دل  یک  ترازو  د‌اشته  باشد  و  تنها  با  آن  معیارها  و  ارزشـها  را  بسنجد  و  ارزیابی‌ کند،  و  با  آن  رخدادها  و  چیزها  را  سبک  سنگین‌ کند  .  .  .  اگر  چنین  نکند  از  هم  می‌پاشد  و  پراکنده  دل  و  پریشان  خاطر  می‌شود  و  نفاق  و  دوروئی  می‌ورزد  و  به  کژراهه  می‌رود  و  منحرف  می‌شود،  و  بر  یک  خطّ  سیر  و  رویکرد،  استوار  نمی‌ماند.

انسان  نمی‌تواند  آ‌د‌اب  و  رسوم  و  اخلاق  و  عادات  خود  را  ا‌ز  سرچشمه‌ای  برگیرد،  و  قوانین  و  مقرّرات  خویش  را  از  سرچشمۀ  دیگری  فرادست  آ‌ورد،  و  اوضاع  و  احوال  اجتماعی  یا  اقتصادی  خویشتن  را  از  سرچشمۀ  سومی  به  دست  آورد،  و  هـنرها  و  جـهان‌بینیها  و  انــدیشه‌ها  و  بینشهای  خود  را  ازسرچشمۀ  چهار می‌برگیرد  .  .  .  چه  همچون  آمیزه‌ای  انسانی  را  تشکيل  نمی‌دهد که  دارای  یک  دل  باشد.  بلکه  این  آمیزه،  تکّه‌پاره‌ها  و  قطعه‌هائی  خواهد  بود که  دوام  نخواهد  آورد  و  پایدار  نخواهد  ماند.  صاحب  عـده  نمی‌تواند  واقعاً  دارای  عقیده‌ای  باشد،  آن‌ گاه  از  مقتضیات  و  معيارها  و  ارزشـهای  ویـژۀ  آن  عقیده  در  موقعی  از  موقعیّتهای  سرا‌سر  زندگیش‌،  چه  کوچک  باشد  و  چه  بزرگ،  سرباز  بزند  و  دست  بردارد.  او  نمی‌تواند  سخنی  را  بگوید،  یا  حرکتی  را  انجام  دهد،  یا  نیّتی  را  به  دل ‌گیرد،  و  یا  اندیشه‌ای  را  بیندیشد،  در  عین  حال  در  همۀ  اینها  از  عقیده‌اش  فرمانبرداری  نکند  -  البتّه  اگر  این  عقیده  یک  عقیدۀ  حقیقی  و  واقعی  در وجود  او  باشد  -  زیرا  خداوند  بـرای  او  جـز  دلی  را  نـیافریده  است  و  بدو  نداده  است‌،  دلی‌ که  از  یزدان  یگانه‌ای  فرمان  می‏‎برد،  و  از  جهان‌بینی  یگانه‌ای  کـمک  و  یـاری  می‌جوید،  و  با  ترازوی  یگانه‌ای  می‌سنجد  و  ارزیابی  می‌کند.

صاحب  عقیده  نمی‌تواند  دربارۀ  کاری‌ که  کرده  است  بگوید:  چنین‌ کاری  را کرده‌ام  با  صفت  شخصیّت  خودم‌،  و  چنان‌ کاری  را  کرده‌ام  با  صفت  اسلامی  خودم‌!  همان‌ گونه  که  سیاستمدارا‌ن  یـا  صاحبان  شـرکتها  و  تجارت‌خانه‌ها،  یـا  سـردمداران  جمعيِتها  و  تشکیلات  اجتماعی  یا  علمی  و  چیزهای  دیگـری  از  این  قبيل‌،  امروزها  می‌گویند!  انسـان  شخص  یگانه‌ای  است  و  دارای  دل  یگانه‌ای  است‌،  و  دل  او  را  عقيدۀ  یگانه‌ای  آباد  می‌گرداند.  او  دارای  جهان‌بینی  یگانه‌ای  برای  زندگی  است‌،  و  ترازوی  یگانه‌ای  برای  معیارها  و  ارزشها  دارد.  جهان‌بینی  او که  از  عقیده‌اش  سرچشمه  می‌گيرد  آمیخته  با  همۀ  چیزهائی  است‌ که  از  او  روی  می‌دهد  و  صادر  می‌گردد،  د‌ر  هر  حالتی  از  حالاتی‌ که  دارد  بدون ‌کم‌ترین  فرق  و  جدائی‌ای‌ که  میان  آنها  باشد.

با  این  دل  یگانه  است‌ که  با  خویشتن  می‌زید،  و  در  میان  خانواده  زندگی  می‌کند،  و  در  میان  مردمان  زندگانی  را  سپری  می‌نماید،  و  در  میان  دولت  زیست  می‌کند،  و  در  جهان  زندگی  می‌نماید،  و  پنهان  و  آشکار  می‌زید،  و  کارگر  زندگی  می‌کند  و کارفرما  بسر  می‏‎برد.  فرمانروا  زندگی  را  سپری  می‌سازد  و  فرمانبردار  زندگی  را  به  سر  می‌برد.  در  شادی  و  رفاه  زندگی  مـی‌کند  و  در  غـم  و  اندوه  و  زیان  و  ضرر  بسر  می‏‎برد  .  .  .  در  همۀ  ایـنها  معیارها  و  مقیاسهایش  دگرگون  نـمی‌شود،  و  شاهین  ارزشهایش  بالا  و  پائین  نمی‌افتد،  و  اندیشه‌هایش  تعبیر  و  تبدیل  حاصل  نمی‌کند.

(مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ).

خداوند  دو  دل  را  در  درون  کسی  قرار  نداده  است‌.

بدین  خاطر  برنامۀ  یگانه‌،  و  راه  یگانه‌،  و  وحی  یگانه‌،  و  رویکرد  و  جهت  یگانه‌ای  در  میان  است  و  بس.  و  آن  هم  کوتاه  و  مختصر  تسلیم  خدای  یگانه  شدن  است  و  بس.  چه  یک  دل  دو  خدا  را  نمی‌پرستد،  و  دو  آقا  و  سرور  را  خدمت  نمی‌کند،  و  دو  برنامه  را  درپیش  نمی‌گیرد،  و  دو  رویکرد  و  جهت  را  نمی‌سپرد‌.  اگر ‌کـاری  از  اینها  را  بکند،  پراکنده  حال  و  پریشان  خاطر  می‌شود  و  به  تکّه  پاره‌ها  و  قطعه‌ها  و  توده‌ها  تبدیل  می‌شود!
*روند  سوره  پس  از  این  آهنگ  قاطعانه  در  تعیین  برنامه  و  راه‌،  به  ابطال  عادت  ظهار  و  رسم  فرزندخوانـدگی  می‌پردازد،  تا  جامعه  را  بر  بنیاد  روشن  و  سالم  و  راست  و  درست  خانواده  پابرجا  و  استوار  دارد:

(وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءكُمْ أَبْنَاءكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ (4) ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ وَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُم بِهِ وَلَكِن مَّا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً) (5) 

خداوند  هرگز  همسرانتان  را  با  اظـهار  «‌ظـهار،‌»  مــادران  شما  نمی‌سازد،  و  فرزندخواندگانتان  را  فرزندان  حقیقی  شـما  نـمی‌نماید.  ایـن  سـخنی  است  کـه  شما  بـه  زبـان  میگوئید  (‌چرا  کـه  رابطۀ  پـدری  و  فرزندی  یک  رابـطۀ  طبیعی  است  و  با  الفاظ  و  قراردادهـا  و  شـعارها  هرگز  حاصل  نمی‌شود)‌.  خداوند  حقّ  می‏‎گوید  و  به  راه  راست  راهنمائی  می‌کند.  آنان  را  به  نام  پدرانشان  بـخوانـید  که  این  کار  در  پیش