هر کس  چنین  کند  و  چنان  رود،  بدان  دچار  می‌آید:  

(إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ أَفَلا يَسْمَعُونَ ؟).

واقـعاً  در  ایـن  (‌دیـدار  دیار  مـتروک  و  خالی  از  سکـنۀ  جبّاران  و  تبهکاران  تاریخ‌)  نشانه‌هائی  (‌از  قدرت  خدا،  و  درسهای  عبرتی  از  گذشتگان‌)  است‌.  آیا  (‌این  اندرزهای  الهی‌،  و  پندهای  عبرت  را  از  زبان  حال  کاخهای  ویران  و  کنگره‌های  سر  به  فلک  سایان‌)  نمی‌شنوند؟‌.

آنان  داستانهای  پیشینیان  و  سـرگذشت  گـذشتگانی  را  می‌شنوند که  در  منازل  و  مساکن  ایشان  راه  می‌روند،  یا  این  تهدید  و  برحذر  داشتن  را  می‌شنوند،  پیش  از  این‌ که  این بیم  و  تهدید  تحقّق  پيدا کند،  و  این  عقاب  و  عذاب  سخت  و  ناگوا‌ر  یقۀ  ایشان  را  بگیرد،  امّا  پند و  اندرز  را  نمی‌پذیرند  و  درس  عبرت  را  نمی‌آموزند!

*

بعد  از  این  پسودۀ  فرسودن  و  پلاسیدن‌،  و  ذکر  ترس  و  هراسی ‌کـه  فرسودن  و  پـلاسیدن  به  ذهن  و  شـعور  می‌اندازد،  و  لرزه  و  رعشه‌ای  که  در  دل  برمی‌انگـیزد،  دلهای  آنان  را  با  قلم ‌موی  حیات  جنبان  و  تپان  در  موات  می‌پساید  و  لمس  می‌نماید،  و  ایشـان  را  در  سـرزمین  مرده‌ای  به  گردش  و  چرخش  می‌اندازد  که  حیات  در  آن  حرکت  می‌کند  و  جاری  و  ساری  می‌شود،  هم  بدانگونه  که  پیش  از آ‌ن  آنان  را  در سرزمینی  به ‌گردش  و  چرخش  انداخته  بود که  زنده  بوده  است  و  سپس  فرسودن  و  پلاسیدن  و  مردن‌ گریبانگیر  آن ‌گر‌دیده  است‌:

(أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَى الأرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَأَنْفُسُهُمْ أَفَلا يُبْصِرُونَ) (٢٧)

آیا  نمی‌بینند  كه  مـا  آب  را  (‌در  لابلای  ابـرها  و  بـر  پشت  بادها)  به  سوی  سرزمینهای  خشک  و  برهوت  می‌رانـیم  و  بـه  وسـیلۀ  آن  کشـتزارها  مـی‌رویانیم  که  از  آن  هـم  چـارپایانشان  مـی‌خورند،  و  هــم  خـودشان  تـغذیه  می‏‎کنند؟  آیا  نمی‌بینند؟‌.

آنان  می‌بینند که  این  زمین  مردۀ  بایر،  وقـتی‌ کـه  دست  خدا  آب  حیات بخش  را  به  سوی  آن  می‌راند،  چگـونه  سبز  و  خرّم  می‌شود  و  رقص‌ کشـتزار  درمی‌گیرد  و  از  حیات  موج  می‌زند،  کشتزاری‌ که  چهارپایان  ایشـان  و  خودشان  از  آن  تغذیه  می‌کنند.  صحنۀ  سرزمین  خشک  و  بدون ‌گیاهی ‌که  باران  بر  آن  میبارد،  و  ناگهان  سـبز  و  خرّم  می‌شود،  همچون  صحنه‌ای‌،  پنجره‌های  بستۀ  دل  را  روبروی  این  حیات  بالنده  و  رشد  و  نموّ کننده  باز  می‌کند  و دل  را  پذیرۀ  آن  می‏‎برد،  و  حسّ  و  شعور  را  با  شیرینی  و  تارک  حیات  آشنا  می‌گرداند،  و  دل  را  بر  آن  می‌دارد  که  بخشندۀ  این  حیات  زیبای  سبز  و  خرّم  را  احساس‌ کند  و  او  را  شناسد،  و  عشق  و  محبّت  را  بچشد  و  قرب  و  نـزدیکی  را  مـزه ‌کند،  و  قدرت  یزدان  نوآفرین  و  زیبانگار،  و  دست  سازندۀ  آفریدگار  را  ببیند،  دستی  که  زندگی  و  زیبائی  را  در  صفحات  هستی  پدیدار  می‌سازد  و  جهان  را  زیب  و  زینت  می‌دهد.

قرآن  این ‌گونه  دل  انسان  را  در  جولانگاه‌های  حیات  و  زندگی  و  رشد  و  نموّ  به ‌گردش  و  چرخش  می‌انـدازد،  پس  از  آن ‌که  دل  انسان  را  در  جولانگاه‌های  فسردن  و  پلاسیدن  و  نابود  شدن  و  مردن  به  چرخش  و گردش  انداخته  بود،  تا  ذهن  و  شعور  او  را  هم  در  اینجا  و  هم  در  آنجا  به  جوش  و  خروش  دراندازد،  و  دل  او  را  بیدار  و  خرد  او  را  هوشیار گرداند  و  از  تنبلی  و کـودنی  الفت  برهاند،  و  از  جمود  و  رکود  عادت  رستگار گر‌دانـد،  و  پـرده ها  و  مـانعها  را  از  ميان  دل  انسـان  و  از  ميان  صحنه‌های  جهان‌،  اسرار  و  رمـوز  زند‌گی‌،  عـبرتها  و  پندهای  رخدادها،  و  شواهد  تـاریخ  بردارد  و  به  دور  گرد‌اند.

*
در  پایان‌،  واپسین  بند  سوره  پس  از  این  گشت  و گذار  دور  و  دراز  در  می‌رسد،  و  درخواست  عذاب  و  عقابی  را  روایت  می‌کند که  آنان  شـتابگرانـه  فرارسـیدن  آن  را  می‏‎طلبند،  همان  عذاب  و  عقابی ‌که  بدان  بیم  داده  می‌شوند.  از  شکّ  و  تردید  ایشان  دربارۀ  صدق  بـیم  دادن  و  برحذر  داشتن  صحبت  می‌کند.  پـاسخ  شکّ  و  تردیدشان  را  می‌دهد  با  بیم  دادن  و  برحذر  داشتن  از  این  که  آنچه  را که  با  شتاب  درخواست  می‌کنند  فرا  برسد  و  تحقّق  حاصل  کند  در  آن  روزی‌ که  ایمان  آوردنشان  بدیشان  سود‌ی  نمی‏‎بخشد،  و  بدانان  مـهلت  و  فرصت  داده  نمی‌شود که  به  اصلاح  و  جبران  چیزی  پرد‌ازند که  از  دستشان  به  در  رفته  است  و  فوت  و  فنا  پذیرفته  است‌.  خداونـد  بزرگوار  ایـن  سوره  را  با  رهـنمود کردن  پیغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  به  روی ‌گـردانی  از  همچون‌ کسـانی‌،  و  واگذاشتن  ایشان  به  سرنوشت  قطعی  خود،  خاتمه  می‌دهد:

(وَيَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ (٢٨)قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمَانُهُمْ وَلا هُمْ يُنْظَرُونَ (٢٩)فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَانْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ) (٣٠)

کافران  می‌گویند:  اگر  راستگوئید،  این  روز  فیصلۀ  (‌کار)  و  قضاوت  (‌پروردگار  در  میان  کافران  و  مؤمنان‌)  کی  خواهد  بود؟‌!  (‌چرا  عذاب  اسـتیصال  دنـیوی‌،  یـا  عذاب  سرمدی  اخروی‌،  هر چه  زودتر  فرا  نمی‌رسد  و  دامنگیر  ما  نمی‌شود؟‌!)‌.  بگو:  در  روز  فیصلۀ  (‌کار)  و  قضاوت  (‌پروردگار،  کار  از  کار  می‏‎گذرد  و)  ایمان  آوردن  کفّار  سودی  به  حالشان  ندارد  و  (‌لحظه‌ای  از  دست  عذاب‌)  بدیشان  مـهلت  داده  نـمی‌شود.  (‌ای  پـیغمبر!  اکنون  که  چنین  است  و  استهزاء  و  تمسخر،  کار  همیشگی  کافرین  است‌)  به  ایشان  اهمّیّت  مده  (‌و  به  تبلیغ  خود  ادامه  بده‌)  و  منتظر  (‌یاری  خدا  و  شکست  مشـرکان‌)  بـاش‌،  چرا  کـه  ایشان  هم  منتظر (‌شکست  و  هلاک  تو و  مؤمنان‌)  هستند. 

 «‌فَتْح‌»  به  معنی  فیصله  دادن  اختلاف  موجو‌د  در  میان  دو  گروه  است‌.  همچنین  مراد  از  آن‌،  تحقّق  بخشیدن  و  پیاده  کردن  تهدید  و  بیمی  است‌ که ‌گول  این  را  خورده  بودند  که  بدین  زودیها گریبانگیرشان  نمی‌گردد  و  بر  سرشان  نمی‌آید.  آنان  از  حكمتی‌ که  خدا  در  به  تأخیر  انداختن  آن  از  مدّتی‌ که  مقدّر  و  مقرّر  فرموده  است  غافل  و  بی‌خبر  بودند.  همچنین  نمی‌دانستند  که  شتاب  کردنشان  در  فرا  رسیدن  عذاب،  نه  عذاب  را  زودتر  از  موقع  خود  می‌آورد،  و  نه  عذاب  را  از  موقع  خود  به  تأخیر  می‌اندازد.  وقتی‌ که  عذاب  سر  بر،  آنان  نه  می‌توانند  آن  را  دفع‌ کنند  و  برگردانند،  و  نه  مـی‌توانـند  از  آن  بگریزند.

(قُلْ: يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمَانُهُمْ وَلا هُمْ يُنْظَرُونَ) (٢٩)

بگو:  در  روز  فيصلۀ  (‌کار)  و  قضاوت  (‌پروردگار،  کار  از  کار  می‌گذ‌رد  و)  ایمان  آوردن  کفّار  سودی  به  حـالشان  ندارد  و  (‌لحظه‌ای  از 