  او  را  بگوید،  در  این  وقت  است‌ که  دل  احساس  می‌کند که  پیوندی  میان  آفریدگار  نوآور  زیبانگار،  و  میان  چیزی  وجود  دارد که  آن  را  از  نیستی  به  هستی  آورده  است  و  خلعت  زیبای  وجود  بر  تن  او  چست‌ کرده  است‌،  و  هـمچون  دلی  آنـچه  را کـه  می‏‎بیند  و  آنچه  را که  احساس  می‌کند  زیباتر  و  آراسته‌تر  مشـاهده  می‌كند،  چون  جمال‌ کردگار  متعال  را  در  فراسوی  آ‌ن  می‏‎بیند.

این  جهان  زیبا  است‌،  و  زیبائی  آن  از  میان  نمی‌رود،  و  انسان  در  درک  و  فهم  این  زیبائی  مـرا‌تب  والاتـری  را  می‌پیماید  و  بیشتر  و  بهتر  آن  را  می‏‎بیند  و  مشـاهده  می‌نماید،  و  خوب‌تر  و  نیک‌تر  از  آن  جمال  لذّت  می‏‎برد  و  بهره  می‌جوید  تا  مرز  نامحدودی  و  بدان  اند‌ازه‌ که  بخواهد  و  جهان‌آفرین  و  هستی‌بخش  بدو  اجازه  دهد.  عنصر  جمال  و  زيبائی  در  پهنۀ  این  جهان  هستی‌، ‌کاملاً  مـقصود  و  مـنظور  است‌.  مـحکم ‌کاری  و  استواری  در  ساختار  هر  چیزی ‌کمال  وظیفه  را  در  آن  جای  می‌دهد  و  می‌گنجاند،  تا  بدانجا که  به  حدّ  و  مرز  جمال  و  زیـبائی  می‌رسد  و  جمیل  و  زيبا  می‌شود. کمال  ساختار  پیکره  هر  چیزی  در  هر  عضو  و  اندامی‌،  و  در  هر  آفریده‌ای  جلوه‌گر  است  و  بر  در  و  دیوار  وجود  جلوه‌گر  می‌آید  .  .  .  بنگر  به  آن  زنبور  عسل‌،  بدین ‌گل‌،  بدان  ستاره‌،  بدین  شب‌،  بدین  روز،  بدان  سایه‌ها،  بدان  ابرها،  بدین  مـوسیقی  و  آهنگی ‌که  در  سراسر  وجود  طـنین‌انـداز  و  نغمه‌پرداز  است‌،  بدین  همآوائی  و  هماهنگی‌ کـه  نابهنجاری  و  ناموزونی  ندارد  و  لحظه‌ای  قطع  نـمی‌گردد  و  بریده  نمی‌شود.  و  .  .  .

این‌ کوچ  لذّت‌بخشی ‌که  در  این  جهان  زیبا  و  در  ساختار  شگفت‌انگیز  و  دل‌آرای  تـرکبب‌بند  ساختار  آن  است‌،  قرآن  ما  را  متوجّه  این‌ کوچ  می‌کند  تا  ما  آن  را  ورانداز  کنیم  و  به  دیدۀ  دل  بدان  بنگریم  و  از  مشاهدۀ  این  همه  جمال  و  جلالی ‌که  دارد  لذّت  ببریم.  بدان  هنگام ‌که  قرآن  می‌فرماید:

(الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ ).

آن  کسی  است  که  هر چه  را  آفرید،  نیکو آفرید.

قرآن  مجید  بدین  وسیله  دل  را  بیدار  می‌سازد  تا  مواضع  و  موارد  حسن  و  جمال  را  در گسترۀ  این  جهان  بزرگ  ببیند.

(الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ ).

آن  کسی  است  که  هر چه  را  آفرید،  نیکو  آفرید.  

(وَبَدَأَ خَلْقَ الإنْسَانِ مِنْ طِينٍ) (٧)

و  آفرینش  انسان  (‌اوّل‌)  را  از  گِل  آغازید. 

 از  جملۀ  نوآفرینی  و  زیبانگاری  خدا  در کار  آفرینش  این  است  که  آفرینش  این  انسان  را  از گل  آغاز کـرده  است‌.  از  تعبیر کلام  می‌توان  فهمید که ‌گل  نخستین  مادۀ  آفرینش  است  و  در  مرحلۀ  نخستین  قرار  دارد.  قرآن  تعداد  مراحل  آفرینش  انسان  را  محدود  و  مقرّر  نداشته  است  و  از  زمان  و  فاصلۀ  آنها  نیز  صحبت  نکرده  است‌،  مراحلی ‌که  به  دنبال  مرحله‌ گل  قرار گرفته‌اند  و  آمده‌اند.  لذا  درگاه  آن  برای  هر گو‌نه  تحقیق  صحیحی  و  پژوهش  درستی  باز است،  به  ویژه  وقتی ‌که  این  نصّ  را  به  نصّ  دیگری ‌که  در  سورۀ  «‌مؤمنون‌»  آمده  است  ضمیمه  و  اضافه ‌کنیم‌:

)‌و لَقَدْ خَلَقْنا الانْسانَ‌ منْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ  )‌.

ما  انسان  را  از  عصاره‌ای  از  گل  آفریده‌ایم‌.(مؤمنون/12)

از  این  نصّ  ممکن  است  چنین  درک  و  فهم ‌کرد  و گفت‌:  این  نصّ  اشاره  به  زنجيرۀ  مـراحل  و  مر‌اتب  پـیدایش  انسان  دارد،  و  در اصل  به  مرحله  و  مرتبۀ ‌گل  برمی‏گردد.  چه  بسا  هم  این  نصّ  به  آغاز  پـیدایش  سـلول  زنـده  نخستين  در  زمین  اشاره  داشته  باشد،  و  این  نـخستین  سلول  زنده  از گل  پـیدا  و  پـدیدار  آمـده  باشد. گل  مرحله‌ای  پیش  از  دمیدن  جان  به  پیکر  نخستين  سلول  زنده  به  فرمان  یزدان  است‌.  این  هم  راز  سر  به  مـهری  است‌ که  کسی  بدان  دست  نیافته  است  و  به  کشف  آن  نائل  نگردیده  است‌.  کسی  هم  ندانسته  است ‌کـه  حيات  چیست‌،  و  چگونه  بوده  است‌.  از  این  سلول  زنده  انسان  به  وجود  آمده  است‌.  قرآن  نمی‌گوید  این  امر  چگونه  صورت‌ گرفته  است‌،  و  چه  مدّت  زمانی  از  مراحـل  و  مراتب  پیدایش  را  به  خود  اختصاص  داده  است‌.  کار  تحقیق  و  پژوهش  دربارۀ  ایـن  زنجیره  به  بـررسيهای  درست  واگذار گردیده  است‌،  و  تحقیق  و  پژوهش  در  این  باره  با  نصّ  قرآنی ‌که  قاطعانه  می گوید  نخستین  پیدایش  انسان  از گل  آغاز گردیده  است‌،  هیچ‌ گونه  برخورد  و  ممانعتی  در  میان  نمی‌باشد.  این  حدّ  و  مرزی  است  کـه  جای  لغزشی  در  آن  نیست  و  می‌توان  بر  آن  تکیه ‌کرد  و  با  توجه  به  حقیقت  قرآنی  و پذیرش  چیزی ‌که  هر گونه  تحقیق  و  پژوهش  صحیح  علمی  پرده  از  آن  برمی‏دارد،  بدان  اعتماد  و  اطمینان  داشت‌.

امّا  بدین  مناسبت  زیبا  است‌که  نطریّۀ  تکامل  و  رشد  داروین  را  پیش  کشید  و  بیان  داشت ‌که  می‌گوید:  انواع  موجودات  در  آغاز  خلقت  از  یک  سلول  شروع  شـده  است  و  زنجیرۀ اصل  انواع  (‌از  راه  انتخاب  طـبیعی‌)  در  مراحل  پیاپی  به  انسان  منتهی  گردیده  است‌!  حلقه‌های  زنجیرۀ  تکامل  و  رشد  متّصل  به  همدیگر  اصل  انسان  را  مستقیماً  حیوانی  می‌داند که  برتر  از  میمونهای  رده  بالا  و  پائین‌تر  از  انسان  است‌!  .  .  این  تئوری  در  این  نقطه  و  نکته  درست  نمی‏باشد.  کشف  عوامل  وراثت  - ‌که  داروین  آنها  را  نـمی‌شناخت  -  تـحوّل  نـوعی  از  نـوع  دیگری  را  محال  و  ناممکن  می‌شمارد.  عوامـل  وراثت  نهان  در  سلول  هر  نوعی  تمام  خصائص  و  ویژگیهای  نوع  خود  را  دربر  می‌گیرد  و  محفوظ  نگاه  می‌دارد،  و  قطعی  و  حتمی  هر  نوعی  را  در دائرۀ  نوع  خود  قرار  می‌دهد،  نوعی‌ که  از  آن  پدیدار گردیده  است‌،  و  هرگز  از  دائـرۀ  نوع  خود  بیرون  نمی‌رود  و  به  نوع  جدیدی  تحوّل  پیدا  نمی‌کند.  برای  مثال ‌گربه  اصل  آن‌ گربه  است  و  در  طیّ  قرون  متمادی ‌گربه  خواهد  ماند.  و  همچنین  است  سگ‌،  گاو،  اسب‌،  میمون‌،  انسان  و  .  .  .  آنچه  ممکن  است  -  برابر  نظریّه‌های  وراثت  -  روی  دهد  رشد  و  ترقّی  نوعی  در  حدود  و  ثغو‌ر  خود  همان  نوع  است‌،  بدون  این ‌که  به  نوع  دیگری  انتقال  یابد  و  تحوّل  پیدا كند.  این  مـطالب  بخش  اصـلی  و  اسـاسی  نظریّۀ  دارویـن  را  باطل  می‌گرداند،  نظریّه‌ای  که  گروهی  از  گول  خوردگان  واژۀ علم  چنین  برداشت ‌کرده‌اند که  این  تئوری  حقیقتی  است  و  قابل  ردّ  و  نـقض  در  هیچ  روزگاری  از  روزگاران  نیست‌![2]

پس  از  این  به  فی  ظلال  القرآن  برمی‌گردیم‌:

(ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ) (٨)

سپس  خداونـد  ذریـّۀ  او  را  از  عصارۀ  آب  (‌بـه  ظـاهر)  ضعیف  و  ناچیزی  (‌به  نام  منی‌)  آفرید.

نژاد  او  را  از  آب  منی  آفرید که  نـخستین  مـرحله  در  تـحوّل  جنین  است‌.  نُطفه‌:  منی‌.  عَلَقه‌:  خون  بستۀ  ز