 ژرفی‌ که  به  میان  می‌آید.

*

بعد  از  این‌،‌ گردش  و  چرخش  دوم  را  می‌آعازد.  آن  را  به  روش  و  روال  نوینی  می‌آغازد که  روش  و  روال  داستان  و  رهنمود  غیرمـسقیم  است‌.  به  مسأله  سـپاسگزاری  از  یزدان  یگانه  می‌پردازد،  و  او  را  از  هر گونه  شرکی  منزّه  می‌سازد.  از  مسألۀ  سرای  آخرت  و كار  و  سزا  و  جزا،  در  لابلای  داستان  سخن  به  میان  می‌کشد:

(وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَمَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ) (١٢)

ما  به  لقمان  فرزانگی  بخشیدیم  (‌و  بدو  دستور  دادیم‌)  که  خـــدا  را  سپاسگزاری  کـن  و  (‌بـدان  کـه‌)  هــر کس  سپاسگزاری  کند،  به  سود  خویش  سپاسگزاری  می‌کند،  و  هر کس  ناسپاسی  کند  (‌به  خود  زیان  می‌رساند  نه  بـه  خدا)‌.  چرا  که  خدا  بی‌نیاز  و  ستوده  است‌.

لقمانی‌ که  قرآن  او  را  برگزیده  است  تا  از  زبان  او  مـسألۀ  توحید  و  یکتاپرستی  را  و  مسألۀ  آخـرت  را  بیان  دارد،  روا‌یات  راجع  بدو گوناگون  است‌:  روایتی  می‌گوید  که  او  پیغمبر  بوده  است‌.  روایت  دیگری  می‌گوید که  او  بندۀ  شایسته‌ای  بوده  است  ولی  پیغمبر  نشـده  است‌.  بیشتر  راویان  سخن  دوم  را  می‌پسندند.  می‌گویند:  او  یک  بنده  حبشی  بوده  است‌.  همچنین  گفته‌اند:  او  اهل  نوبه[3] ‌بوده  است‌.  بعضی‌ گفته‌اند:  او  در  میان  بنی‏اسرائیل  یکـی  از  قضات  ایشان  بوده  است  .  .  .  لقمان  هر که  و  هر چه  بوده  است‌،  قرآن  مقرّر  فرموده  است  که  او  مردی  بوده  است  که  خدا  بدو  حکمت  و  فرزانگی  عطاء‌ کرده  است‌،  حکمت  و  فرزانگی‌ای‌ که  شکر  و  سـپاس  خـدای  را  مـی‌طلبیده است:

(وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ ).

ما  به  لقمان  فرزانگی  بخشیدیم  (‌و  بدو  دستور  دادیم‌)  که  خدا  را  سپاسگزاری  کن‌.

اين  رهنمود  قرآنی  متضمّن  سپاسگزاری  از  خدا  است  به  پیروی  از  آن  مرد  فرزانۀ  برگزیده‌ای‌ که  قرآن  داستان  او  را  و گفتار  او  را  روایت  می‌کند.  در کنار  ایـن  رهنمود  ضمنی‌،  رهنمود  دیگری  است‌.  چه  سپاسگزاری  از  خدا  پشتوانۀ  اندوخته‌ای  برای  سپاسگزار  است  و  خود  او  از  آن  سـود  می‏‎برد.  زیـرا  خدا  بی‏نیاز  از  سـپاسگزاری  دیگران  است‌.  خدا  خود  به  خود  سپاس  او گفته  می‌شود  هر چند کسی  از  آفریدگان  یزدان  سپاس  او  را  نگوید: 

(وَمَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ) (١٢)

هر کس  سپاسگزاری  کند،  به  سود  خویش  سپاسگزاری  مـی‌کند،  و  هر کس  ناسپاسی  کند  (‌به  خود  زیان  می‌رساند  نه  به  خدا)  چرا  که  خدا  بی‌نیاز  و  ستوده  است‌.

در  این  صورت  نادان‌ترین  نادانـان  کسـی  است‌ که  از  حکمت  سرباز  می‌زند،  و  با  فرزانگی  مخالفت  می‌ورزد،  و  همچون  پشتوانه‌ای  را  برای  خو‌د  اندوخته  نمی‌سازد.  

*آن ‌گاه  مسألۀ  توحید  و یکتاپرستی  به  صورت  موعظه  و  اندرزی  از  سوی  لقمان  حکیم  به  فزندش  به  مـیان-می‌آید:

(وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ )(١٣) 

(‌یادآور  شو)  زمانی  را  که  لقمان  بـه  پسـرش  گفت  -‌در  حالی  که  او  را  پند  می‌داد  -‌ پسر  عزیزم‌!  (‌چیزی  و  کسـی  را)  انباز  خدا  مکن‌،  واقعاً  شرک  ستم  بزرگی  است‌.

این  پند  و  اندرزی  است که  دور  از  هر گونه  تهمتی  است‌.  چه  پدر  برای  پسرش  جز  خیر  و  خوبی  نمی‌خواهد.  پدر  جز  دلسوز  پسرش  نمی‏باشد.  این  لقمان  حکیم  است ‌که  پسرش  را  از  شرک  نهی  می‌کند  و  بازمی‌دارد.  علّت  این  نهی  و  بازداشتن  را  این  می‌شمارد که  شرک  ستم  بزرگی  است‌.  دو  بار  هم  این  حقيقت  را  تأکید  می‌کند.  يک  بار  با  نهی  و  بازداشش  و  بیان  علّت  آن‌،  و  بار دیگر  با  حروف  «‌ان‌ّ»  و  «‌لَ‌»  .  .  .  ایـــن  هـمان  حـقیقتی  است ‌کــه  محمّد  صلّر الله عليه وآله وسلّم ‌آن  را  به قو‌م  خود گوشزد  می‌کند  و آنان  دربارۀ  آن  با  او  به  جدال  و  ستیز  می‌پر‌دازند  و  دربارۀ  هـدفی‌ که  در  پشت  سـر  آن  دارد  به  شکّ  و  تـردید  می‌افتند،  و  می‌ترسند که  او  هدفی ‌که  در  پشت  سر  آن  دارد  بیرون  کشیدن  قدرت  و  فرماندهی  از  دست  ایشان  باشد  و  بخواهد  بر  آنان  برتری  و  بزرگی‌ کند!  امّا  دیگر  چه  باید گفت  دربارۀ  لقمان  حکیم  بدان  هنگام ‌کـه  آن  حقیقت  را  به  پسـرش  مـی‌گوید و  او را  بدا‌ن‌ دسـتور  می‌دهد؟  پند  و  اندرز  پدر  به  پسرس  پاک  و  برکنار  از  هر  شبهه‌ای  است‌،  و  دور  از  هر گمانی  است‌.  این  حـقيقت‌،  یک  حقیقت  قدیمی  است  و  بر  زبان  هر کسی  از  مردهان  که  رفته  است  خدا  بد‌و  حکمت  و  فرزانگـی  بـخشیده  است‌.  مراد  از  این  حقیقت  خیر  محض  است‌،  و  مـرد  از  آن  چیز  دیگری  نیست  .  .  .  این  هم  یک  انگیزۀ  روانـی  مورد  نظر  است‌.

در  سایۀ پند  و  اندرز  پدر  به  پسرش‌،  پیوند  میان  والدین  با  اولاد  را  به  شیوۀ  مهربانانه‌ای  بیان  مـی‌دارد،  و  ایـن  پیوند  را  با  تصویر  الهامگرانه‌ای‌ که  د‌ر  آن‌ گرایش  و  عطوفت  است  به  تصوير  بکشد.  با  وجود  این‌،  پيوند  عقیده  مقدّم  بر آن  پیوند  استوار است:

(وَوَصَّيْنَا الإنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ (١٤)وَإِنْ جَاهَدَاكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) (١٥)

ما  به  انسان  در  بارۀ  پدر  و  مادرش  سفارش  کرده‌ایم  (‌که  در  حقّ  ایشان  نیک  باشد  و  نیکی  کند،  به ‌ویژه  مادر،  چرا  که‌)  مادرش  بدو  حامله  شده  است  و  هر دم  به  ضـعف  و  سسـتی  تـازه‌ای  دچــار  آمـده  است‌.  پـایان  دوران  شیرخوارگی  او  دو  سال  است  (‌و  در  این  دو  سـال  نیز،  کودک  شیر،  یعنی  شیرۀ  جان  مادر  را  می‌نوشد.  مادر  در  این  مـدّت  ٣٣  مـاهۀ  حمل  و  شـیرخوارگی‌،  مـهمّ‌ترین  خدمات  و  بزرگ‌ترین  فداكاری  را  مبذول  می‌دارد.  لذا  به  انسان  توصیۀ  ما  این  است‌)  که  هم  سپاسگزار  من  و  هم  سپاسگزار  پدر  و  مادرت  باش‌،  و  (‌بدان  که  سـرانـجام‌)  بازگشت  به  سوی  من  است  (‌و  نیکان  را  جزا  و  بدان  را  سزا  می‌دهم‌)‌.  هر گاه  آن  دو،  تلاش  و  کوشش  کنند  که  چیزی  را  شریک  من  قـرار  دهـی  کـه  کمترین  آگاهی  از  بـودن  آن  و  (‌کـوچک‌ترین  دلیـل  بـر  اثـبات  آن‌)  سـراغ  نداری‌،  از  ایشان  فرمانبرداری  مکن‌.  (‌چرا  که  در  مسألۀ  عقائد  و  کفر  و  ایمان  همگامی  و  همراهی  جائز  نیست‌،  و  رابطۀ  با  خدا،  