 کارش  بدانجا  کشیده  است‌  که  از  خطّ  سـیر  فـطرت  بیرون  افتاده  است  و  به  ترک  فـطرت‌  گـفته  است‌، و  از  انسانیّت  مسخ  شده  است‌،  مسخی  ‌که  با  خطّ  سیر  حیات  مرتبط  نمی‌باشد  و  نمی‌سازد!

آنـان  راهـزنی  مــی‌کردند  و  به  دزدی  در  گـردنه‌ها  می‌پرداختند، و  اموال  مـردم  را  غـارت  مـی‌نمودند، و  مسافران  و  راهگذران  را  به  ترس  و  هراس می‌انداختند، و  به  مردان  تجاوز  می‌کردند  و  با  زور  با  ایشـان  لواط  می‌نمودند.  این  کار  گام  بلندی  در  بزهکاری  پیشین  به  سوی  سلب  آبرو  و  حیثیت  و  غارت  مال  و  جان‌، و  تباهی  و  فساد  در  زمین  است‌.

در  باشگاه‌ها  و  مجالس  خود  مر‌تکب  زشتی  و  پلشتی  می‌شدند. ا‌ین  عـمل  زشت  و  پـلشت  را  آشکـارا  و  بـه  شکل  دسته  جمعی  انجام  می‌دادند  و  بر  انعام  آن  همرأی  و  متّفق  بودند. یکی  از  دیگری  شرم  و  حیا  نمی‌کرد. این  هم  بالاترین  درجۀ  بـزهکاری  و  فـاحشه‌گـری  است‌، و  بیانگر  فساد  کامل  فطرت‌، و  افتخا‌ر  به  پستی  و  رذیلت  تا  بدان  اندازه  است  ‌که  با  آن  امـیدی  بـه  خیر  و  صـلاح  مردمان  و  اصلاً  حال  و  مآل  ایشان  نیست‌!

داستان  قوم  لوط  در  اینجا  مختصر  و  چکیده  است‌. پیدا  است  ‌که  لوط  در  آغاز  کار  با  ایشان  امر  به  معروف  و  نهی  از  مکر  داشته  است‌، ولی  آنـان  بـر  بـزهکاری  و  نابکاری  خود  اصرار  ورزیده‌اند  و  پافشاری  کـرده‌انـد. آن  وقت  بوده  است‌  که  ایشان  را  از  عذاب  خدا  ترسانده  است‌، و  با  پسـتی  و  پـلشتی  بز‌هکاریهای  بز‌رگشان  مبارزه  و  پیکار  نموده  است‌:

(فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلا أَنْ قَالُوا: ائْتِنَا بِعَذَابِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ) (٢٩)

پـاسخ  قوم  او  جز  ایـن  نـبود  کـه  بگویند: اگر  راست  می‏گوئی، عذاب  خدا  را  بر  سر  ما  بیاور (‌و  مـا  مـردمان  آلوده  را  امان  مده‌!).

این  افتخار  کردن  و  نازیدن  به  خود  در  برابر  بـیم  دادن  آسـمان  است‌!  مـبارزه طلبی  هـمراه  با  تکذ‌یب  است‌. گــریزی  است‌  کـه  برگشتی  از  آن  انـتظار  نـمی‌رود. پیغمبرشان  بهانه‌ای  برای  ا‌یشان  بر جای  نگذاشت  و  عذر  آیشان  را  خوا‌ست‌. چیزی  جز  این  نماند  که  رو  به  سوی  پروردگارش‌  کند  و  مدد  و  یاری  نهائی  او  را  بطلبد:  

(قَالَ: رَبِّ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ) (٣٠)

 (‌لوط  از  آستانۀ  خدا  کمک  طلبید و) گفت‌: پروردگارا! مرا  بر  قوم  تباه  ‌پیشه  پیروز  گردان.

در  اینجا  پرده  بر  دعا  و  درخواست  لوط  فرو  می‌افتد، تا  این  پرده  از  پذیرش  دعا  و  درخواست  بالا  رود  و  کـنار  افتد. در  راستای  این  راه  فرشتگان  موظّف  می‌شوند  که  فرمان  اجراء  امر  یزدان  را  به  ابراهیم  برسانند، و  در  ضمن  اطّلاع  دادن  بدو، تولّد  پسر  صالح  و  شایسته‌ای  را  بدو  مژده  دهند  که  از  همسرش  به  دنیا  می‌آید، همسری  ‌که  قبلا  نازا  بوده  است‌:

(وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا إِنَّا مُهْلِكُو أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَهَا كَانُوا ظَالِمِينَ (٣١) قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطًا قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيهَا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلا امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ) (٣٢)

هنگامی  که  فرستادگان (‌فرشتۀ‌) مـا  بـه  پــش  ابـراهیم  آمدند  و (‌تولّد  اسحاق  و  یعقوب  را) نوید  دادند  و (‌ضمناً)  افزودند  که  ما  اهل  این  شهر  را  هلاک  خواهیم  کرد  چرا  که  اهل  آن  سـتمگرند. ابراهـیم  گفت‌: لوط  در  آن  شهر  است‌! گفتند: (‌نگران  مباش‌) ما  بهتر (‌از  تو) می‌دانیم  کـه  چه  کسانی  در  آن  هستند. او  را  و  خانواده  و  پیروانش  را  نـــجات  خـواهـیم  داد، مگر  هـمسر  او  را  که  از  جملۀ  ماندگاران  و  نابودشوندگان  خواهد  بود.

این  صحنه‌، صحنۀ  فرشتگان  با  ابراهیم  است‌. محتصر  و  چکیده  در  اینجا  آمده  است  زیرا  این  صـحنه  در  ایـنجا  مقصود  اصلی  نیست‌. در  داستان  ابراهیم  گذشت  که  خدا  بدو  اسحاق  و  یــوب  را  عطا  کرد. تولّد  اسحاق  موضوع  مژده  است‌. بدین  خاطر  در  اینجا  داستان  مژده  دادن  به  درازا  نیامده  است  و  مفصّل  بیان  نشده  است‌. زیرا  هدف  به  اتمام  رساندن  داستان  لوط  است‌.  ذا  بـیان  ‌گــردیده  است‌  که  عبور  فرشتگان  از  سرزمین  ابرهیم  و  ملاقات  با  وی  تنها  برای  مژده  دادن  بوده  است  و  بس‌. آن‌گاه  بدو  از  وظیفۀ  مهمّی‌ که  د‌ارند  خبر  می‌دهند  و  وظیفۀ  اصلی  خود  را  یادآور  می شوند:                

(إِنَّا مُهْلِكُو أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَهَا كَانُوا ظَالِمِين) (٣١)

ما  اهل  این  شهر  را  هلاک  خواهیم  کرد. چرا  که  اهـل  آن  ستمگرند.

رقّت  قلب  و  رأفت  سرشتی‌، ابراهیم  را  فـرا  گـرفت‌. به  فرشتگان  گفت: در  این  شهر  لوط  هم  سکونت  دارد. او  مرد  صالحی  است  و  شخص  ظالمی  نـیست‌! فـرشتگان  مأمور  بدو  پاسخ  دادند، پاسخی‌  که  بدو  اطمینان  بخشید  کــه  به  لوط  زیــانی  نـمی‌رسانند  و  گزندی  وارد  نمی‌گردانند. برای  او  پرده  از  آگاهی  خود  از  وظیفه‌ای‌  که  دارند  برمی‌دارند  و  یادآور  می‌شوند  کـه  کـار  خود  را  می دانند  و  کاملاً  به  وظیفۀ  اصلی  آشنا  هستند:

(قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيهَا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلا امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِين) (٣٢)

گفتند: (‌نگران  مباش‌) ما  بهتر (‌از  تو) مـی‌دانیم  کـه  چـه  کسـانی  در  آن  هسـتند. او  را  و  خانواده  و  پـیروانش  را  نـجات  خـواهـیم  داد، مگر  هـمسر  او  را  که  از  جملۀ  ماندگاران  و  نابودشوندگان  خواهد  بود.

زن  لوط  مردمان  را  دوست  می‌داشت‌، در  حالی  که  بـه  بزهکاریها  و  انحرافهایشان  معترف  بود.  ایـن  هـم  کـار  شگفتی  است‌.

روند  قرآنی  به  صحنۀ  سـوم  مـی‌پردازد، صـحنه  لوط‌،  ان  هنگام  که  فرشتگان  به  شکل  نوجوانان  زببا  و  بـا  نمک  درآمده  بودند. لوط  هم  خلق  و  خوی  قوم  خود  را  می‌دانست‌. و  متوجّه  بود  که  چه  بلائی  در  انـتظار  ایـن  مهمانان  او  است‌، بلائی‌  کـه  نـمی‌تواند  آن  را  دفـع  و  برطرف  سازد. دلش  تنگ‌  گردید  و  حضور  ایشان  در  این  شرائط  و  ظـروف  نـابهنجار  و  سـخت‌، او  را  بدحال  و  آشفته  کرد:

(وَلَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا).

هنگامی  که  فرستادگان  مـا  پـیش  لوط  آمـدند، لوط  بـه  خاطر  آنان  سخت  ناراحت  و  دلتنگ  شد.

روند  قرآنی  در  اینجا  یـورش  قـوم  را  بـه  مـهمانان‌، و  گفتـگوی  لوط  با  ایشان  را  به  اخـتصار  بـیان  مـی‌کند، گفتگوی  با  ایشان  بدان  هنگام‌  که  آنان  در  آتش  بیماری  همجنس‌  بازی  می‌سوزند  و  سرا  پا  هوا  و  هوس  می‌گردند  ...  روند  قرآنی  به  سوی  پـایانه  کـار  حـرکت  مـی‌کند. ناگهان  فرشتگان  لوط  را  از  حـقیقت  امـر  خود  مـطّلع  مــی‌سازند، و  وظـیفۀ  مــهمّ  خـود  را  بـه  آگـ