  او  فرد  یکه  و  تنها  و  بدون  اسلحه  و  ابزار  دفاعی  بود، نه  می‌توانست  به  دفع  بلا  کوشد، و  نه  می‌توانست  نیرو  و  قدرتی  تهیه  ببیند، بدین  هنگام  است  که  قدرت  یزدان  بـی‌پرده  و  آشکار  و  عـیان  دخـالت  مـی‌کند، و  معجزه‌ای  را  می‌نماید  که  خارج  از  انس  و  الفت  معلوم  و  مشهور  بشری  است‌:

(فَأَنْجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ).

خدا  او  را  از  آ‌تش  رهانید.

در  نجات  ابراهیم  از  آتش  به  صورت  خارق‌العاده‌، نشانۀ  کاملی  بود  برای  ایـمان  آورد‌ن  کسـی  کـه  دلش  آمـادۀ  پذیرش  حقیقت  باشد. ولی  قوم  او  با  وجود  این  معجزۀ  خارق‌العاده  ایمان  نیاوردند. ایـن  امـر  می‌رساند  که  خوارق  عادات  و  معجزاف  دلهـا  را  هدایت  و  رهـنمود  نمی‌کنند. بلکه  این  استعداد  و  آمادگی  است‌ که  انسان  را  به  سوی  هدایت  و  ایمان  می‌کشاند  و  بدانها  می‌رساند:  

(إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ) (٢٤)
در  ایـن  (‌بی‌تأثّیر  کردن   آتش‌، و  رهـانیدن  ابـراهـیم  از  نیرنگ  کافران‌) نشانه‌هائی (‌بر  قدرت  خدا) برای  مؤمنان  است.

نخستین  نشانه  نجاف  از  آتش  است‌، و  دومـین  نشـانه  درمانده  شدن  طاغیان  و  یاغیان  از  رساندن  اذیّت  و  آزار  به  مرد  تنهائی  است‌  که  خدا  می‌خواهد  او  را  بـرهاند  و  نجات  را  بهره  او  گرداند. و  سومین  نشانه  خارق‌ العاده‌ای  است  که  دلهای  منـکر  و  خدانشناس  را  هدایت  نمی‌دهد. این  درس  عبرتی  است  برای  کسـانی  کـه  مـی‌خواهند  تاریخ  دعـوتها  و  رسالتها  را  مـطالعه‌  کـنند، و  دربارۀ  چرخاندن  و  گرداندن  دلها  بیندیشند، و  راجع  به  عوامل  و  اسباب  هدایت  و  ضلالت  به  تدبّر  و  تفکّر  بپردازند.روند  قرآنی  نجات  ابراهیم  از  آتش  را  پیگیری  می‌کند  و  داسـتان  را  ادامـه  مـی‌دهد. ابـراهـیم  از  ایـمان  آوردن  مردمانی  نا امید  گردید  که  دلهایشان  در  برابر  مـعجزۀ  آشکار  نرم  نگردید. ناگهان  با  ایشان  جبهه  مـی‌گیرد، و  پیش  از  این  که  به  تـرک  هـمگان  بگوید  و  از  ایشـان  کناره‌ گیری  کند، حقیقت‌  کار  و  بارشان  را  بدیشان  گوشزد می کند: 

(وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثَانًا مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَيَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضًا وَمَأْوَاكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ نَاصِرِينَ) (٢٥)

(‌ابراهیم  خطاب  به  قوم  خود) گفت‌: شـما  غـیر  از  خدا، بتهائی  را  برای  خویشتن  بـرگزیده‌ایـد  تـنها  بـه  خـاطر  محبّت (‌بزهکارانه‌ای‌) که  در  زندگی  دنیا  میان  خـودتان (‌نسبت  به  آباء  و  اجداد  و  قوم  و  قبیلۀ  خویش‌) داریـد، سپس  در  روز  قیامت (‌دشمن  یکدیگر  مـی‌گردید  و  ایـن  رشتۀ  محبّت  بـزهکارانـه  از  هـم  گسیخته  مـی‌شود، و)  برخی  از  شما  از  برخی  دیگر  بیزاری  می‌جوید  و  بعضی  از  شــما  بــعضی  دیگر  را  نـفرین  مـی‌کند، و  بـالاخره  جایگاهتان  آتش  دوزخ  خواهد  بود  و  هیج  یار  و  یـاوری  نخواهید  داشت (‌تا  شما  را  از  عذاب  خدا  برهاند).

ابراهیم  بدیشان  می‌گوید: شما  غـیر  از  خـدا  بـتهائی  را  برای  خویشتن  برگزیده‌اید  و  پرستش‌  کرده‌اید، امّا  نه  از  روی  قانع  شدن  و  باور  پـیدا  کـردن  به  حقانیّت  ایـن  پــرستش‌. بلکه  برخـی  بـرای  سـازش  و  هـمزیستی  مسالمت‌آمیز  و  موافقت  و  همگامی  با  برخی  دیگـر  در  همچون  عبادتی!  دوستی  نـمی‌خواهد  بـه  تـرک  عـبادت  دوست  خود  بگوید  -‌ هر  چند  هم  حقّ  برای  او  نـمایان  و  جلوه‌گر  گردد -‌  تا  بدین  وسیله  مودّت  و  محبّت  موجود  در  میانشان  باقی  بماند -‌ هر  چند  هم  به  حسـاب  حـقّ  و  عقیده  باشد  و  حقّ  و  عقیده  فدا  شود! این  چنین‌  کاری  در  میان‌  گروه‌ها  و  دسته‌هائی  رخ  می‌دهد که  عقیده  را  جدّی  نمی‌گیرند، و  دوستی  رفیق  خود  را  بـه  حساب  عـقیده  خشنود  می‌کند، و کار  عقیده  را  ساده‌تر  و  کـوچک‌تر  از  آن  می‌بیند  که  بر  سر  آن  با  دوست  خود  مخالفت  ورزد!  عقیده  بسیار  جدّی  است‌، آن  اندازه  جدّی‌  که  سستی  و  شل  و  ولی  و  خوشایند  دیگران  را  نمی‌شناسد.

آن‌گاه  ابـراهـیم  صـفحۀ  زنـدگی  ایشان  در  آخـرت  را  بدیشان  می‌نمایاند.  ناگهان  می‌بینند  آن  مودّت  و  محبّتی  که  می‌ترسیدند  به  سبب  عقیده  رخنه  بدان  برسد، و  بر  پرستش  بتها  ماندگار  می‌ماندند  تا  آن  مودّت  و  مـحبّت  خلل  نپذیرد  و  رخنه‌ای  بدان  نرسد، در  روز  قـیامت  بـه  دشــمنانگی  و  نـفرین  یکـدیگر  کـردن  و  گسـیختن  از  همدیگر  تبدیل  شده  است‌:

(ثُمَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَيَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضًا).

سپس  در  روز  قیامت (‌دشمن  یکدیگر  مـی‌کردید  و  ایـن  رشتـۀ  محبّت  بـزهکارانـه  از  هـم  گسیخته  مـی‌شود، و) برخی  از  شما  از  برخی  دیگر  بیزاری  می‌جوید  و  بعضی  از  شما  بعضی  دیگر  را  نفرین  می‌کند.

روزی  که  قیامت  است  پیروان  از  پیروی‌ شدگان  بیزاری  می‌جویند  و  آنها  را  دشمن  می‌دارنـد، و  ایـن  یکی  از  دوستان  آن  دیگری  را  کافر  مـی‌شمارد، و  هـر  دسـته  و  گروهی‌، دسته  و  گروه  همعقیده  و  همفکر  خود  را  مـتّهـم  می‌کند  و  می‌گوید  که  آنان  مـا  را  گمراه‌  کـردند، و  هـر  گمراهی  دوست  گمراه  کنندۀ  خود  را  نفرین  می‌فرستد!  آن  وقت  هم  همچون‌  کافر  شمردن  همدیگری  و  نـفرین  نمودن  یکدیگری‌، سودی  نمی‏‎بخشد، و  عذابی  را  از  سر  کسی  ‌کوتاه  و  به  دور  نمی‌کند:

(وَمَأْوَاكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ نَاصِرِينَ) (٢٥)

و  بالأخره  جایگاهتان  آتش  دوزخ  خواهد  بود  و  هیچ  یار  و  یــاوری  نـخواهـید  داشت (‌تـا  شما  را  از  عـذاب  خدا  برهاند)‌.

جایگاهشان  آتشی  خواهد  بود  که  خواسته‌اند  ابراهیم  را  بدان  بسوزانند،  ولی  خدا  او  را  کمک‌ کرده  است  و  از  آن  آتش  نجات  داده  است‌. ولی  ایشان  هیچ گونه  کـمـک  و  نجاتی  ندارند!

دعوف  ابراهیم  از  قوم  خود  پایان  پذیرفت‌، و  معجزه‌ای  به  پایان  آمد  که  در  آن  شکّ  و  گمانی  نبود. هم  این  و  هم  آن  سرانجام  به  ایمان  آوردن  یک  فرد،  بلی  فـقط  یک  نفر، منتهی‌  گردید، البّته  جدای  از  همسرش‌. آن  یک  نفر  هم  لوط  بود  که  برادرزاده‌اش  بوده  است‌، همان‌ گونه  کـه  برخی  از  روایتها  نقل  کرده‌انـد. هـاحر  از  اورکـلدانـیان  عراق  تا  آن  سوی  اردن  با  ابراهیم  همراه  بوده  است‌. دو  نفری  در  آنجا  رحـل  اقـامت  افکـنده ‌انـد  و  سکـونت  گزیده‌اند.

(فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقَالَ إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).

لوط  به  ابراهیم  ایمان  آورد (‌که  خود  از  موحدان  بزرگ  بود)‌. ابراهیم  گفت‌:  مـن  بـه  سـوی  پروردگارم  هجرت  می‌کنم (‌و  در  راه  رضای  او  گام  بـرمی‌دارم‌)  چرا  که  او  مـقتدر (‌است  و  مـرا  از  دست  دشـمنانم  مـی‌رهان