ارائی  و  ثروت  فراوانی  داده  است‌. خدا  فـراوانـی  آن  دارائی  و  ثروت  را  به  تـصویر  مـی‌کشد  و  مـی‌فرماید  دارائـی  و  ثروتش  ‌گنجها  و  خزینه‌ها  بود. «‌کنوز» جمع‌  کنز  ا‌ست‌  که  به  دفینه  و  خزینه‌  گفته  می‌شود  که  بیانگر  دارائی  سرشار  و  فراتر  از  استعمال  و  بیشتر  از  انـدازۀ  اسـتفاده  کـردن  است‌. بدان  اندازه  که  «‌مفاتح‌»[1]‌ این  گنجها  و  دفینه‌ها  گروهی  از  مردمان  نیرومند  را  خسته  و  درمانده  می ‌کرد  ...  بدین  خاطر  «‌بغی‌»[2] او  به  چه  شکلی  و  در  چه  راهی  بوده  است‌، تا  مجهول  باشد  و  شامل  صورتها  و  شکلهای  گوناگون  شود. چه  بسا  قارون  با  ظلم  و  ستم  بدیشان  و  با  غصب  کردن  اراضی  و  اشیاء  اینان،  بر  آنان  سرکشی  و  تکبّر  و  ظلم  و  ستم‌  کرده  است‌، هم  بدان ‌گونه  ‌که  طاغیان  و  یاغیان  ثروت  و  دارائی‌، در  موا‌رد  بسیاری  چنین  ‌کنند  و  چنین  روند. و  چه  ‌بسا  قارون  با  محروم  ‌کردن  آنان  از  حقّ  خودشان  که  در  آن  ثروت  و  دارائی  داشته‌اند،  بدیشان  ظلم  و  ستم  و  سرکشی  و  خود  بزرگ‌بینی  نبوده  است‌. چه  فقراء  و  مساکین  در  اموال  ثروتمندان  حقیّ  دارند  و  باید  بدیشان  داده  شود  تا  ثروت  و  دارائی  تنها  در  میان  تروتـندان  دست  به  دست  نگردد  و  نشود، در  حالی  که  در  پیرامون  ایشان  محتاجان  و  نیازمندا‌نی  باشند که  به  مقداری  از  آن  ثروت  و  دارائی  احـتیاج  و  نـیاز  داشته  باشند. لذا  با  محروم‌  کردن  فقراء  و  مساکین  از  اموال  دلها  تباهی  بگیرد، و  زندگی  فساد  بپذیرد. چه  بسا  قارون  با  همۀ  این  کارها  بر  آنان  سـرکشی  کـرده  است  و  تـفاخر  نموده  است  و  ستمگری  روا  داشته  است‌.

به  هر  حال  در  میان  قوم  او  کسانی  بوده‌انـد  کـه  تلاش  کرده‌اند  او  را  از  این  سـرکشی  و  تکبّر  و  سـتمکاری  برحذر  دارند  و  بیمناک‌  کنند، و  خواسته  باشند  او  را  به  راه  راست  برگردانند، راه  راستی  ‌کـه  خـدا  آ‌ن  را  برای  استفادۀ  از  این  اموال  بپسندد. راه  خدا پسند  هــم  راهـی  است  که  ثروتمندان  را  از  استفادۀ  از  ثروت  خود  محروم  و  بی‌بهره  نمی‌گرداند، و  ایشان  را  از  لذّت  بردن  و  سود  جستن  میانه‌روانه  و  معتدلانه  از  دارائی  و  ثروتی‌ که  خدا  بدیشان  عطاء  فرموده  است  دور  و  بی‌نصیب  نمی‌نماید. بلکه  بر  آنان  میانه‌روی  و  اعتدال  را  واجب  مـی‌کند، و  مقدّم  بر  این  بر  ایشان  در  نظر  داشتن  و  حاضر  و  نـاظر  دانسش  خدائی  را  واجب  می‌نماید  کـه  بـدیشان  لطف  فرموده  است  و  ثروت  و  دارائی  داده  است‌. هچنین  بـر  آنان  واجب  می‌سازد  آخرت  و  حساب  و  کـتاب  آن  را  پیـش  چشم  داشته  باشند:

(إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ: لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ (٧٦) وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الأرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ) (٧٧)

وقتی  (‌از  اوقات‌)  قوم  او  بدو  گفتند: (‌مغرورانه‌) شادمانی  مکن‌، که  خدا  شادمانان  (‌سرمست  از  غرور) را  دوست  نمی‌دارد. به  وسـیلۀ  آنچه  خدا  به  تـو  داده  است‌، سـرای  آخرت  را  بــوی (‌و  بهشت  جاویدان  را  فرا چنگ  آور)  و  بهرۀ  خود  را  از  دنیا  فراموش  مکن  (‌و  بدان  که  تو  هم  حقّ  حیات  داری  و  باید  از  امتعه  و  لذائذ  حلال  استفاده  بکنی  و  بـه  خـویشتن  بـرسی‌)‌. و  همان گونه کـه  خدا  بـه  تو (‌بخشیده  است  و  در  حقّ  تو) نیکی  کرده  است‌، تو  نیز  (‌به  دیگران  ببخش  و  بدیشان‌) نیکی  کن‌، و  در  زمین  تباهی  مجوی  که  خدا  تباهکاران  را  دوست  نمی‌دارد.

در  این ‌گفتار  مجموعه‌ای  از  ارزشها  و  ویژگیهای  برنامۀ  استوار  و  پا بر جای  الهی  است‌، ارزشها  و  ویژکیهائی  ‌که  برنامۀ  الهی  را  از  میان  سائر  برنامه‌های  دیگـر  زنـدگی  ممتاز  می‌سازند.

(لا تفرح)  شادمانی  مکن  ...

آن  شادمانی  و  سروری  ‌که  از  افتخار  به  اموال‌، از  توجه  فراوان  به  ثروت  و  دارائی‌، از  دل  بستن  و  دل  دادن  بـه  گنجها  و  گنجینه‌ها، از  شادی  و  خوشحالی  زیاد  به  ملک  و  مملکت‌، و  از  غلبه  ‌کردن  و  چیره  شدن‌، به  انسان  دست  می‌دهد  ...  شادمانی  مکن‌، آن  شادمانی  سرمستانه‌ای‌  که  دهندۀ  اموال  را، و  نعمت  او  را  از  یاد  اسان  مـی‌برد، و  انسان  را  غافل  از  حمد  و  سپاس  خدا  و  شکرگزاری  از  الطاف  ر  انعام  او  می‌کند. شادمانی  مکن‌، بسان  شادمانی کسی  ‌که  اموال  او  را  به  بازیچه  می‌گیرد  و  سبک  از  جای  برمی‌دارد، و  دل  خود  را  بدان  می‌دهد  و  سرگرم  می‌کند، و  عقل  و  خردش  از  آن  به  پرواز  درمی‌آید  و  برجای  نمی‌ماند، و  به  سبب  آن  بر  بندگان‌ گردن‌ کشی  می‌کند  و  گردن  می‌افرازد.

(إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ) (٧٧)

خدا  شادمانان (‌سرمست  از  غرور) را  دوست  نمی‌دارد، آنان  با  مـال  و  دارائـی  به  پـیشگاه  خدا  برگردانده  می‌شوند، خدائی  که  شادمانان  دلباخته  مـال  و  فـریفتۀ  ثـــروت  را  دوست  نـمی‌دارد. آن‌  کســانی  را  دوست  نمی‌دارد  که  به  دارائی  و  اموال  مـی‌نازند، و  بـه  سبب  سلطه  و  قدرت  آن  بر  مــردمان‌ گـردن  مـی‌افـرازند  و  گردن‌ کشی  می‌آغازند.  

(وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا).

به  وسیلۀ  آنچه  خدا  به  تـو  داده  است‌، سـرای  آخرت  را  بجوی  (‌و  بهشت  جاویدان  را  فرا چنگ  آور) و  بهرۀ  خود  را  از  دنیا  فراموش  مکن (‌و  بدان  که  تو  هــم  حقّ  حیات  داری  و  باید  از  امتعه  و  لذائذ  حلال  استفاده  بکنی  و  بـه خویشتن  برسی‌(.

در  این  بند، میانه‌روی  به  عنوان  بـرنامۀ  اسـتوار  خـدا  معرّفی  می‌گردد، بـرنامه‌ای  کـه  دل  صـاحب  امـوال  را  آویزۀ  آخرت  می‌سازد، و  او  را  محروم  از  آن  نمی‌دارد  که  در  این  دنیا  بهره‌ای  از  خوشیها  و  کالاها  داشته  باشد. بلکه  او  را  بر  این‌ کار  تشویق  و  ترغیب  می‌کند  و  آن  را  بر  عهدۀ  او  مـی‌انـدازد،  تـا  آن  پارسائی  و  زهـدی  را  در پیش  نگیرد که  زندگی  را  مهمل  و  ناچیز  می‌شمارد  و  آن  را  هیج  و  پوچ  می‌انگارد.

خداوند  چیزهای  حلال  و  پـاکـیزه  را  آفـریده  است  تـا  مردمان  از  آنها  استفاده  کـنند  و  بهره‌مند  گـردند، و  در  زمین  بـرای  افـزایش  و  فـزونی  آن  بکوشند  و  در  راه  تحصیل  و  به  دست  آوردن  آن ‌کوشش  ‌کنند  و  جهش  و  پویش  ورزند،  و  در  نتیجه  زندگی  رشـد  و  نـمو  داشـته  باشد  و  تازه  و  شاداب  شود، و  خلافت  انسـان  در  ایـن  زمین  تحقّق  پیدایند  و  پیاده  ‌گردد. این  هم  بدان شرط ‌که  انسانها  دیدگاهشان  در  این  راسـتا  آخـرت  بـاشد، و  از  راستای  راه  آخـرت  مـنحرف  نگـردند  و  از  تکـایف  و  وطائف  آن  به  سبب  اشتغال  به‌ کـالاها  و  نـعمتها  غـافل  نشوند. اگر  چنین  حسا