ا وَكُنَّا نَحْنُ الْوَارِثِينَ) (٥٨)

چه  مردمان  زیادی  را  نابود  سـاخته‌ایـم  کـه  در  زندگی  خود  (‌همچون  اینان‌)  مست  و  مغرور  (‌جاه  و  مال  و  زر  و  زور)  شده‌اند  و  طغیان  و  سرکشی  پیشه  ساخته‌اند. این  خانه‌های  ایشان  است  که  بعد  از  آنـان  (‌روی  آبـادی  بـه  خود  ندیده  است  و)  جز  مدّت  اندکی  منزل  و  مأوی  نگشته  است، (‌و  آن  هم  سکونت  موقّت  مسافران  و  سیّاحان  بـه  هنگام  رفت  و  آمدشان  از  این  مناطق  بـوده  است‌)‌. و  مـا  خودمان  مالک  و  صاحب  (‌املاک  و  دیارشان‌)  شده‌ایم‌. مست  و  مـغرور  نـعمت  شـدن‌، و  شکـر  آن  را  بجای  نیاوردن‌، سبب  نابودی  شهرها  و  آبادیها  است‌. از  جـملۀ  نعمتهائی  که  از  سوی  خدا  بدیشان  داده  شده  است‌، حرم  پرامـن  و  امـان  و  سـرشار  از  امـنیّت  است‌. پس  باید  بپرهیزند از  این‌  که  مست  و  مغرور  نـعمت  شـوند، و  از  این‌ که  شکر  نعمت  را  بجای  نیاورند، و  در  نتیجه  هلاک  و  نابودی  دامنشگیر  ایشان  شود، هـمان‌ گونه  کـه  دامـنگیر  شهرها  و  آبادیهائی  ‌گردیده  است ‌که  آنها  را  می‌بینند  و  با  آنها  آشنایند، و  خانه‌ها  و  کاشانه‌های  ساکنان  آنجاها  را  می‏بینند  که  فرو  تپیده  و  ویران‌  گـردیده  است  و  خـالی  شده  است  ...

(لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلا قَلِيلا).

بعد  از  آنان  (‌روی  آبادی  به  خود  ندیده  است  و)  جز  مدّت  اندکی  منزل  و  مأوی  نگشته  است‌، (‌و  آن  هـم  سکـونت  موقّت  مسافران  و  سیّاحان  به  هنگام  رفت  و  آمدشان  از  این  مناطق  بوده  است‌).

خانه‌ها  و  کاشانه‌های  آنان  برجسته  و  نمایان  باقی  مانده  است  و  از  نقش  زمین  شدنها  و  نابود گردیدنهای  ساکنان  خـود  خبر  می‌دهد  و  روایت  می‌کند،  و  از  داسـتان  سرمستی  و  غرور  نعمت  سـخن  می‌گوید، نـعمتی  ‌کـه  صاحبان  آن  بر  باد  فنا  رفته‌اند  و  فـرزندی  را  از  خـود  برجای  ننهاده‌اند  و  جایگزین  خود  ننموده‌اند، و  کسی  از  ایشان  میراثی  نبرده  است  و  ارثی  پس  از  ایشان  بهره‌اش  نگردیده  است‌.

(وَكُنَّا نَحْنُ الْوَارِثِينَ) (٥٨)

و  مـا  خودمان  مـالک  و  صـاحب  (‌امـلاک  و  دیـارشان‌) شده‌ایم‌.

باید  دانست‌  که  یزدان  این  شهرها  و  آبادیهای  سرمست  و  مغرور  را  نابود  نکرده  است  مگر  این ‌که  در  مرکز  آنـها  پیغمبری  را  مبعوث  ‌کرده  است  و  بدانجا  روانـه  نـموده  است‌. این  قانون  و  سنّت  است‌، قانون  و  سنّتی‌ که  آن  را  بر  خود  لازم  و  واجب  فرموده  است‌، به  خاطر  مــهر  و  مودّتی  ‌که  در  حقّ  بندگان  داشته  است‌:            

(وَمَا كَانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرَى حَتَّى يَبْعَثَ فِي أُمِّهَا رَسُولا يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِنَا وَمَا كُنَّا مُهْلِكِي الْقُرَى إِلا وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ) (٥٩)

پروردگار  تو  هرگز  شهر  و  دیاری  را  ویـران  نـمی‌سازد  مگر  این  که  در  کانون  و  مرکز  آنجا  پیغمبری  را  برانگیزد  تا  آیات  ما  را  بر  اهالی  آن  فرو  خواند، و  ما  شهر  و  دیاری  را  نابود  نکرده  و  نابود  نمی‌گردانیم  مگر  این  که  ساکنان  آنجا  ستمکار  باشند.

حکمت  و  فلسفۀ  فرستادن  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  در  امّ‌القـری  -  یعنی  بزرگ‌ترین  شهر  یا  پایتخت  آنجا  -  این  است‌ کـه  مرکزی  برای  رسالت  شود  و  از  آنجا  رسالت  به  اطراف  برسد  و  تبلیغ‌  گردد، و  حجّت  و  برهانی  و  عذر  و  بهانه‌ای  برای  کسی  در  آنـجاها  نـماند.  پـیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  در  مکّـه  مبعو‌ث  گردید  که  ام‌ّ‌لقرای  عربی  است‌. او  ایشان  را  از  فرجام  تکذیب‌ کنندگان  پیشین  بیـم  می‌داد، و  از  عذاب  و  عقابی  می‌ترساند  که  بر  سر  پیشینیانی  آمـده  است  کـه  ییغمـری  یا  پیغمبرانی  به  سوی  ایشان  رفته‌اند، ولی  آنان  پیغمبر  یا  پیغمبران  را  تکذیب  کرده‌اند:

(وَمَا كُنَّا مُهْلِكِي الْقُرَى إِلا وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ) (59)

ما  شهر  و  دیاری  را  نابود  نکرده  و  نـابود  نـمی‌گردانـیم  مگر  این  که  سـاکنان  آنجا  ستمکار  باشند.

کسانی  را  نابود  کرده‌ایم  که  آیات  را  تکذیب  کـرده‌انـد  بس  از  آن  ‌که  با  آنها  آشنائی  پیدا  کرده‌اند  و  به  حقّانیّت  آنها  یقین  و  اطمینان  داشته‌اند!

باید  دانست‌ که‌  کالاها  و  نعمتهای  زندگی  دنیوی  همه  و  همه‌،  و  لذائذ  و  خوشیهای  زندگی  دنیوی  سر  به  سر، و  همۀ  چیزهائی  که  خدا  از  زمین  در  دسترسشان  قرار  داده  است  و  به  تملّکشان  درآورده  است‌، و  همۀ  محصولات  و  ثمراتی  که  بدیشان  بـخشیده  است‌، و  تـمام  مـقامها  و  درجه‌ها  و  بالاخره  چیزهائی  ‌که  در  طول  زندگی  نـصیب  انسان  می‌شود، وقتی‌  که  با  چیزهائی  مقایسه  می‌گردد  که  در  پیشگاه  خدا  است‌، تمام  این  امور  بسی  ناچیز  و  اندک  قلمداد  می‌شود:

(وَمَا أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَمَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَزِينَتُهَا وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى أَفَلا تَعْقِلُونَ) (٦٠)

آنچه  به  شما  داده  شده  است‌، کالای  این  جهان  و  زینت  آن  است  (‌و  زودگذر  و  همراه  با  ناگواریها  و  رنجها  و  دردها  است‌)  ولی  آنچه  در  نزد  خدا  (‌در  آن  سـرا  است‌)  بهتر  و  جاودانه‌تر  است‌.  آیا  نمی‌دانید  (‌که  باقی با  فانی‌،  و  محدود  با  نامحدود، یکسان  نیست‌؟‌!.

این  معیار  سنجش  نهائی  است  نه  تنها  برای  چـیزی ‌کـه  می‌ترسند  ا‌ز  امن  و  امان  و  زمین  و  کالا  از  دست بدهند، و  نــه  ‌تنها  بــرای  چـیزی  کـه  از  مـنزلت  و  مکـانت  و  محصولات  و  ثمرات  و  امنیّت‌،  خدا  بدیشان  می‌دهد  و  با  اعطاء  آن  بر  ایشان  بزرگواری  می‌کند، و  نـه‌  تنها  بـرای  چیزی‌  که  به  شهرها  و  آبادیها  بخشیده  است  و  سپس  به  خاطر  سرمستی  و  غرورشان  آن  را  واپـس  ‌گرفته  است  و  از  بین  برده  است‌، بلکه  معیار  سنجش  نهائی  برای  هر  آن  چیزی  است‌  که  در  این  زندگی  دنیوی  ا‌ست  و  به  فرض  سالم  و کامل  و  بر  دوام  بماند  و  هلاک  و  نابودی  به  دنبال  ندا‌شته  باشد. اینها  همه  و  همه‌:

(مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَزِينَتُهَا).

کالای  این  جهان  و  زینت  آن  است‌.

(وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى).

ولی  آنچه  در  نــزد  خـدا  (‌در  آن  سـرا  است‌)  بــهتر  و  جاودانه‌تر  است. 

بهتر  است  در  سرشتی  که  دارد،  و  جـاودانـه‌تر  است  در  زمانی  که  دارد.

(أَفَلا تَعْقِلُونَ) (٦٠)

آیا  نمی‌دانید (‌که  باقی  با  فـانی‌،  و  مـحدود  با  نامحدود، یکسان  نیست؟!). 

برتری  دادن  این  و  آن  نیاز  به  خردی  دارد  که  سرشت  این  و  آن  را  درک  و  فهم  ‌کند. آن ‌گاه  پیروی  با  این  ساختار  در  می‌رسد  تا  یادآور گـردد  کـه  باید  در  بـخش  کـارهای  اختیاری‌، خرد  دخالت  داده  شود.

در  پایان  این  گشت  و گذار،  یزدان  سبحان  دو  صفحۀ  دنیا  و  آخرت  را  بـرایشـان  ورق  مـی‌زند  و  بـدانـان  نشـان  می‌دهد،  و  ایشان  را  متوجّه  می‌فرماید  که  هر کس  هر چه  ر