 که  هر که  را  بخـواهد  هدایت  عطاء  می‌نماید،  و  بهتر  می‌داند  که  چه  افرادی  (‌بر  طبق  حکمت  و  عنایت  یزدان  و  برابر  اندیشه  و  تلاش  انسان‌، سزاوار  ایمان  بوده  و  بـه  سـوی  صـفوف  مؤمنان‌)  راهیابند.

در  صحیح  مسلم  و  در  صحیح  بخاری  آمده  است که  این  آیه  دربارۀ  ابوطالب  عموی  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  نازل  گردیده  است‌. آن  کسی‌ که  سخت  از او  محافظت  و  مـراقـبت  می‌نمود  و  به  یاری  و کمکش  برمی‌خاست‌،  و  برای  دفاع  از  او  رو  در  روی  قریشیان  می‌ایستاد، و  از  او  حمایت  می‌کرد  تا  دعوت  خود  را  تبلیغ  و  بـه ‌گـوش  دیگـران  برساند، و  در  این  راه  قطع  رابطه  قریشیان  را  تحمّل‌ کرد، قطع  رابطه‌ای‌ که  قریشیان  با  او  و  با  بنی‏هاشم  نمودند  و  ایشان  را  در  شعب  ابوطالب  محاصره‌ کردند. امّا  او  همۀ  این  کارها  را  به  خـاطر  دوست  داشت  برادرزاده‌اش‌، و  نشان  دادن  غیرت  و  مردانگی  و  غرور  و  زیر  بار  ظلم  و  ستم  نرفتن‌، انجام  داد. هنگامی  که  وفات  او  فـرار سـید، پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ابوطالب  را  به  ایـمان  آوردن  و  پذیرش  اسلام  دعوت  ‌کرد، و لیکن  خدای  سبحان  این  امر  را  بهره  او  نفرمود،  به  خاطر  چیزهائی ‌کـه  در  او  سـراغ  داشت.

زهـری‌  گفته  است‌: سعید  پسـر  مسـیّب  پسر  حزن  مخزومی  رضی الله عنه  برایم  روایت‌ کرد  و  گـفت‌: هنگامی  کـه  وفات  ابوطالب  فرا  رسید، پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  به  نزد  او  آمد. دید  ابوجهل  پسر  هشام  و  عبدالله  پسر  أمیه  پسر  مغیره  در  پیش  او  هستند. پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  به  ابوطالب  فرمود:                                   

(يا عم قل:لا إله إلا الله كلمة أحاج لك بها عند الله).

ای  عموی  من  بگو:  جز  خدا  خدائی  نیست‌. سخنی  که  بـا  آن  در  پیشگاه  خـدا  بـرایت  دلیـل  و  بـرهانی  در  دست  داشته  باشم‌. 

ابوجهل  و  عبدالله  پسر  امیّه  گفتند: ای  ابوطالب  آیـا  از  آئین  عبدالمطلب  روی  می‌گردانی‌؟  پیغمبر  خـدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  پیاپی  فرمودۀ  خود  را  تکرار  می‌کرد، و  آنان  نـیز  گـفتۀ  خود  را  تکرار  می‌کردند، تا  سـرانـجام‌ گـفت‌:  بـر  آئین  عبدالمطلب  می‌میرم‌. سرباز  زد  از  این‌ که  بگوید: جـز  خدا  خدائی  نیست‌. پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  فرمود:

(والله لأستغفرن لك ما لم أنه عنك).

به  خدا  سوگند  برایت  طلب  آمرزش  می‌کنم  تا  وقتی  که  از  طلب  آمرزش  برایت  نهی  نشده‌ام‌.

این  بود  خداوند  بزرگوار  نازل  فرمود:

(ما كان للنبي والذين آمنوا أن يستغفروا للمشركين ولو كانوا أولي قربى).

پـیغمبر  و  مـؤمنان  را  نسـزد  کـه  بـرای  مشـرکان  طـلب  آمرزش  کنند، هر چند  که  خویشاوند  باشند. (‌توبه‌/113)         

و  دربارۀ  ابوطالب  نازل  فرمود:

(إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ).

(‌ای  پیغمبر!)  تو  نمی‌توانی  کسی  را  کـه  بخواهـی  هـدایت  ارمغان  داری  (‌و  او  را  به  ایمان‌، یعنی  سر  منزل  مقصود  و  مطلوب  انسان  برسانی‌) ولی  این  تنها  خدا  است  که  هر که  را  بخواهد  هدایت  عطاء  می‌نماید.

(‌مســلم  و  بــخاری  آن  را  از  گفتۀ  زهـری  اســتخراج  کرده‌اند) 

مسلم  در  صحیح  خود، و  ترمذی‌، آن  را  از  حدیث  یزید  پسر  کیشان  که  او  از  ابوحازم‌، و  او  از  ابوهریره  روایت  کرده  است‌ که ‌گفته  است‌: هنگامی ‌که  وفات  ابوطالب  فرا  رسید، پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  به  نزد  او  آمد  و  فرمود:

(يا عماه . قل:لا إله إلا الله أشهد لك بها يوم القيامة).

ای  عموی  من‌، بگو:  جز  خدا  خدائـی  نـیست  تـا  در  روز  قیامت  برای  تو  بدان  گواهی  دهم‌.

ابوطالب  گفت‌:  اگر  قریشیان  مرا  بدان  معیوب  و  نـنگین  نمی‌کرد‌ند  و  نمی‌گفتند  که  هراس  مرگ  او  را  بر  آن  داشته  است‌، چشمان  تو  را  با  گفتن  آن  روشن  می‌کردم  و  مایۀ  سرور  تو  می‌شدم‌. آن  را  نمی‌گویم  مگر  این ‌که  چشمان  تو  را  بدان  روشن  ‌گردانم  و  تو  را  مسرور  سازم‌. فرمودۀ  خداوند  بزرگوار  نازل  شد:

(إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ) (٥٦)

 (‌ای  پیغمبر!)  تو  نمی‌توانی  کسی  را  که  بخواهـی  هـدای  ارمغان  داری  (‌و  او  را  به  ایمان‌، یعنی  سر منزل  مقصود  و  مطلوب  انسان  برسانی‌) ولی  این  تنها  خدا  است  که  هر  که  را  بخواهد  هدایت  عطاء  می‌نماید، و  بهتر  می‌داند  که  چه  افرادی  (‌بر  طبق  حکمت  و  عنایت  یزدان  و  برابر  اندیشه  و  تلاش  انسان‌، سزاوار  ایمان  بوده  و  بـه  سـوی  صـفوف  مؤمنان‌) راهیابند. 

از  ابن‌عبّاس‌، ابن‌عمر، مجاهد، شعبی‌، و  قتاده، روایت  شده  است  که  این  آیه  دربارۀ  ابوطالب  نـازل  گـردیده  است‌. و  آخرین  چیزی  را  که  ابوطالب‌ گفته  است  ایـن  است‌: او  بر  آئین  عبدالمطّلب  است‌.

انسان  در  برابر  این  خبر  می‌ایستد  و  می‌بیند  این  آئین  چه  قدر  قاطعانه  برخورد  مـی‌کند  و  چـه  انـدازه  اسـتقامت  می ورزد. این  عموی  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  و  سرپرست  و  محافظ  و  مدافع  او  است‌. خدا  ایمان  را  برای  او  مـقدّر  نمی‌فرماید، با  وجود  این‌ که  بسیار  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  را  دوست  می‌دارد، و  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  نیز  بسیار  دوست  می‌دارد  که  او  ایمان  بیاورد. این  کار  بدان  خاطر  است  که  ابوطالب‌  کارهائی  که  برای  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم   می‌کرد  تـحت  تأثیر  جانبداری  از  خویشی  و  خویشاوندی  و  محبّت  پدرانه  بود،  و  هدف  و  مـقصودش  عقیده  نبود. خـداونـد  سبحان  این  را  از  ابوطالب  می‌دانست  و  بدین  جـهت  برای  او  مقدّر  نفرمود  چیزی  را  که  پـیغمبر  خـدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  دوست  می‌داشت  و  ا‌میدوار  بدان  بود. خدا  این  کار  را  -  که‌  کار  هدایت  است  -  سهمیّۀ  پیغمبرش صلّی الله علیه و آله و سلّم نکرد، و  آن  را  اختصاص  به  اراده  و  مشیّت  خود  فرمود. بر  پیغمبر  تبلیغ  بود  و  بس‌. بعد  از  او  هم  بر کسانی  ‌که  مردمان  را  به  سوی  آئین  خدا  می‌خوانند  جز  دلسوزی  و  اندرز  نیست‌. پس  از  دلسوزی  و  اندرز، دلها  در  اختیار  خدایند  و  میان  انگشتان  یزدان  مهربانند. هدایت  و  ضـلالت  برابر  آن  چیزی  دست  می‌دهد  که  خدا  ا‌ز  دلهـای  بـندگان  سـرا‌غ  دارد، و  استعداد  و  آمادگی  مردمان  را  بـرای  هـدایت  و  ضلالت  می‌داند.

*
هم  اینک  روند  قرآنی  بـه  سـخنان  ایشان  مـی‌پردازد، سخنانی‌ که  به  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌می‌گفتند  و  با  آن  سـخنان  عذر  خویش  را  می‌آوردند  و  اظهار  می‌داشتند  آنـان  از  او  پیروی  نمی‌کنند  از  ترس  این‌ که  سلطۀ  خـود  را  بـر  قبائل  عرب  مجاوری  از  دست  بدهند که‌ کعبه  را  بزرگ  می‌داند، و  متدیّن  به  آئین  