 (‌از  مدین  به  سوی  مـصر)  حرکت  کرد  در  جانب  کوه  طور  آتشـی  را  دیـد  بـه  خـانواده‌اش  گفت‌:  بایستید.  من  آتشی  می‌بینم‌.  شاید  از  آنجا  خبری  (‌از  راه‌)  یا  شعله‌ای  از  آتش  بـرای  شما  بیاورم  تا  خـویشتن  را  بدان  گرم  کنید.

راستی  به  نظر  تو  باید  چـه  انـدیشه‌ای  بـه  دل  مـوسی  گذشته  باشد،  اندیشه‌ای  که  باعث  گردیده  است  او  بس  از  اتمام  سالهای  دهگانه‌،  به  مصر  برگرد‌د،  مـصری  کـه  ترسان  و  هراسان  و  نگران  از  آنجا  بیرون  آمـده  است‌؟  چه  اندیشه‌ای  خـطری  را  از  یـاد  او  بـرده  است‌ کـه  در  انتظار  او  است‌،  چرا که  شخصی  را  در  آنجا کشته  است‌؟ چه  اندیشه‌ای  از  یاد  او  برده  است  که  در  آنجا  فرعونی  است  که  با  بزرگان  و  درباریان  قـوم  خـود  بـه  رایزنی  می‌پردازند  و  تصمیم  می‌گیرند که  او  را  بشکند؟

این  دست  قدرت  یزدان  است‌ که  چنین  می‌کند،  دستی  که  همۀ ‌گامهای  او  را  به  جلو  برمی‌دارد.  چه  بسا  ایـن  بـار  دست  قدرت  یزدان  موسی  را  با  میل  و  علاقۀ  فطری‌ای  که  به  اهل  و  خویشاوندان  و  قبیله  و  عشیره‌،  و  به  میهن  و  محیط  داشته  است  به  سـوی  مـصر کشـانده  است‌، و  خطری  را  از  یاد  او  برده  است‌ که  از  آن  تک  و  تـنها  و  رانده  و  مانده‌ گریخته  است‌. او  را  برگردانـده  است  تـا  وظیفۀ  مهمیّ  را  اداء‌ کند که  به  خاطر  آن  آفـریده  شـده  است  و  از  نخستین  لحظات  زنـدگی  مـورد  رعـایت  و  عنایت  قرار گرفته  است‌.

به  هر  حال‌،  آهـای  ایـن  مـوسی  است  کـه  از  راه  خود  برمی‌گردد.  با  او  اهل  و  عیال  او  است‌.  زمـان  هـم  شب  است‌.  با  هم  تاریک  است‌.  راه  را  هم‌ گم‌ کـرده  است‌. شب  هـم  شب  زمسـتان  است‌، آن‌ گـون ‌کـه  از  آتشـی  برمی‌آید  که  دورادور  دیـده  است  و  مـی‌خواهـد  از  آن  خبری  یا  اخگری  با  خود  بیاورد  ...  این  صحنۀ  نخستین  در  این  حلقه  است‌.  و  امّا  صحنۀ  دوم‌،  رویـاروی  شـدن  ناگهانی  بزرگی  و  شگفتی  است‌:

(فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الأيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ).

هنگامی  که  موسی  به  کنار  آتش  آمد،  از  ناحیۀ  سرزمین  راست  (‌خود)  در  مـنطقۀ  مـبارکی  (‌چـون  کـوه  طـور)  از  میان  یک  درخت  فریاد  زده  شد.

آهای‌!  این  موسی  است‌ که  به  سوی  آتشی  می‌رود کـه  مشاهده  کرده  است‌. آهای‌!  ایـن  او  است  کـه  در  کنارۀ  سـرزمینی  جـانب  راست  خود  در  جوار کوه  است‌، سرزمینی  که  در  طرف  راست  او  قرار  دارد،  و:
(فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ).
در  منطقۀ  مبارکی  (‌چون  کوه  طور)  است‌.

این  سرزمین  از  همین  حالا  مبارک  است  ...  گـذشته  از  این‌،  این  هستی  است ‌که  سرتاسر  آن  و  هـمۀ  اطـراف  و  اکناف  آن  با  او  همآوا  می‌شود  و  ندای  آسمانی  زیـر  را  برای  موسی  زمزمه  می‌کند  و  به‌ گوش  جانش  می‌خواند:
(مِنَ الشَّجَرَةِ).
از  سوی  درخت ...  از  میان  درخت‌.

شاید  این  درخت‌، یگانه ‌درختی  در  این  مکان  بوده  است‌:  

(أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ) (٣٠)
ای  موسی‌!  من  یزدانم‌،  پروردگار  جهانیان‌.

  موسی  ندای  بدون  واسطه  را  دریافت  داشت‌.  آ‌ن  نداء  را  دریافت  داشت  در  حالی  که  تک  و  تنها  در  آ‌ن  درّۀ  ژرف  بود  و  در  آن  شب  آرا‌م  آرمیده  بود. آن  نداء  را  دریافت  داشت‌، در  حالی  که  همۀ  جهان  پیوامون  او  آ‌ن  را  تـکرار  می‌کرد،  و  آسمانها  و  زمینها  پر  از  آن  بود.  آن  را  دریافت  داشت  نمی‌دانیم  چـگونه  و  با  کدام  اندام  و  از  کـدام  راه‌.  تمام  وجود  خود  دریافت  داشت‌. آن  را  دریافت  داشت  و  توان  دریافت  آن  را  داشت‌،  چون  زیر  نظر  خدا  او  ساخته  و  پرداخته  گردیده  است  تا  برای  این  لحظۀ  بسیار  بزرگ  آمادگی  پیدا  کند.

دل  هستی  این  ندای  والای  آسمانی  را  ثبت  و  ضبط  کرد. منطقه‌ای  مبارک  گردید  کـه  ذات  ذوالجـلال  بـالای  آن  متجلّی  گردید.  سرزمینی  که  با  ایـن  تجلّی  بـزرگوا‌ر  و  ارزشمند  شد، امتیاز  پیدا  کرد.  موسی  در  بزرگوارترین  و  ارزشمندترین  جایگاهی  ایستاد  که  انسـانی  مـی‌توانـد  بدان  برسد. 

ندای  آسمانی استمرار  یافت  تا  خدا  به  بندۀ  خود  وظیفه  و  تکالیف  را  پیام  دارد:

(وَأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ).
عصای  خود  را  بینداز.

موسی  عصای  خود  را  طبق  دستور  آقای  خود  و  بـرای  اطاعت  از  سرور  خود  اندا‌خت‌. امّا  چه  شد؟  ایـن  عـصا  عصائی  نشد  که  او  ان  را  از  دیرباز  می ‌شناسد  و  سـالها  اطمینان  آ‌ن  را  می‌شناسد.  این  عصا  ماری  ا‌ست  که  با  سرعت  می خزد، و  تند  و  چابک  حرکت  می کند، و  پیچاپیچ  همچون  مارهای ‌کوچک  پیچ  می‌خورد  و  ایـن  سو  و  آن  سو  می‌شود، هر چند که  خود  مار  بزرگی  است‌:  

(فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ).

وقتی  که  موسی  دید  که  همسان  ماری  با  سرعت  و  شدّت  حرکت  می‌کند،  موسی  پشت  کرد  و  پای  به  فرار  گذاشت  و  پشت  سر  خود  را  نگاه  نکرد.

این  لحظۀ  ناگهانی‌ای  است  کـه  مـوسی  علیه السّلام  برای  آن  آمادگی  نداشت‌، آن  هم  با  سرشت  زود  دگرگون  شونده  و  منقلب‌ شونده‌ای  که  او  داشت‌، و  برای  نخستین  بار  هـم  است‌ که  با  آن  رویاروی  می‌شود.

(وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ).

پشت  کرد  و  پای  به  فرار  گذاشت  و  پشت  سـر  خود  را  نگاه  نکرد.

نیندیشید که  به  سوی  آن  برگردد  تا  ببیند  چه  شده  است  و  چه  می‌شود،  و  بدان  بنگرد  و  دربارۀ  این  چیز  شگـفت  بزرگ  تأمّل  و  تدبّر  کند. این  نشانۀ ‌کسانی  است‌ که  زود  دگرگون  می‌شوند  و  آشکارا  منقلب  می‌گردند،  نشانه‌ای  که  در  موقع  خود  پدیدار  و  جلوه‌گر  می‌آید.

بعد  از  آن‌،‌ گوش  به  پروردگار  والای  خود  فرا  می‌دهد  و  می‌شنود:

(يَا مُوسَى أَقْبِلْ وَلا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الآمِنِينَ) (٣١)

(بار  دیگر  فریاد  زده  شد: ) ای  موسی  برگرد  و  نترس  که  تو  از  زمرۀ  افرادی  هستی  کـه  در  امـانند  (‌از  مـخاوف  و  مکاره‌).

چگونه  کسی  در  امان  نمی‌ماند  کسی  که  دست  قـدرت  یزدان  گامهای  او  را  برمی‌دارد، و  کسی  که  چشم  عنایت  خدا  او را  می‌پاید؟

(اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ).

دست  خود  را  به  گریبانت  فرو  ببر،  بدون  این  که  به  عیب  و  نقصی  (‌همچون  پیماری  برص  مبتلا  بـاشد)  سفید  و  رخشان  (‌بسان  ماه  تابان‌)  بیرون  می‌آید.

موسی  فرمان  را  اطاعت ‌کرد. دست  خود  را  به ‌گـریبان  یقۀ  پیراهن  فرو  برد که  روی  سینه  قرار  دارد. سپس  آن  را  بیرون  آورد.  ناگهانی  کار  نـاگهانی  دومی  در  یک  لحظه  درگرفت‌. این  دست‌،  سفید  و  رخشان  و  پرتو افکن  است  بدون  این ‌که  بیماری  و  مـرضی  در  مـیان  بـاشد. دست  خود  را که  همیشه  قرمز  می‌دیده  ا‌ست  و  متمایل  به  گندمگونی  بوده  است‌.  این  دست  سفید  و  رخشان‌، اشاره  به  درخشندگ