 امر  پای  جلوه  بگذارد  و  به  کسی  نزدیک  شود که  اخلاق  و  آئین  و  شایستگی  او  را  برای  دخترش  یا  خـواهـرش  یـا  خـویشاوندش  مـی‌پسندد  و  مناسب  حـال  و  مال  مـی‌دانـد.  بلکه  هـمچون  مـحیط  منحرفی  پدر  یـا  ولی  امـر  و  یـا  وکـیل  پسـر  را  وادار  می‌سازدکه  او  پـای  جـلوه  بگذارد  و  پـیش  بـیاید.  یـا  ناشایسته  می‌بیند  که  پیشنهاد  ازدواج  از  سـوی  کسـی  باشد که  زن  در  خـانۀ  او  است! از  چـیزهای  عـجیب  و  غریب  و  اختلافات  ژرفی‌ که  این  محیط  منحرف  با  آداب  و  رسوم  فطری  الهی  دارد  این  است‌ که  پسران  جوان  و  دختران  جوان  با  یکدیگر  ملاقات  می‌کنند  و  با  همدیگر  گفتگو  مـی‌نمایند  و  سـخن  مـی‌گویند،  و  بـا  یکـدیگر  می‌آمیزند  و  برای  همدیگر کشـف  حجاب  می‌کنند  و  یکی  به  دیگری  خود  را  نشان  می‌دهد  بـدون  ایـن‌ کـه  خواستگاری  صورت  گرفته  باشد  و  ازدواجی  شده  باشد  و  یـا  نــیّت  ازدواج  در  مـیان  باشد.  امّا  وقـتی  کـه  خواستگاری  می‌شود،  و  یا  وقت  عقد  نکاح  فرا  می‌رسد  و  از  نکاح  سخن  می‌رود،  شرم  و  خجالت  مصنوعی  بـه  میان  می‌آید  و  سدّها  و  مـانعهای  زورکـی  و  مـتکلّفانه  ایجاد  می‌گردد  و  برپا  می‌شود  و  آشکارا  سخن‌ گـفتن  و  بی‌پرده  و  سـاده  و  روشـن  از  مسـائل  ازدواج  صـحبت  راندن‌،  ممتنع  و  مشکل  می‌شود!

در  روزگار  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  پدران  دختران  خود  را  به  مردان  پیشنهاد  می‌کردند.  بلکه  زنـان‌،  خویشتن  را  به  پیغمبر صلی الله علیه و آله و  سلّم  ‌شعله  و  یا  به  مردانی  عرضه  می‌داشتند که  به  ازدواج  علاقه  و  رغبت  داشتند. این ‌کار،  آشکار  و  پاک  و  زیـبا  و  مـؤدّبانه  صـورت  مـی‌گرفت‌،  و  هیچ‌ گونه  خدشه‌ای  به  کرامت  و  شرافت  و  حـیاء  و  عـصمت  وارد  نمی‌شد،  و  ایرادی  در  میان  نبود  ...  عـمر  علیه السّلام  دخـترش  حفصه  را  به  ابوبکر  عرضه  داشت‌.  ابوبکر  سکو‌ت ‌کرد.  این  بار  او  را  به  عثمان  عرضه  داشت‌.  عثمان  معذرت  خـواست‌.  هــنگامی  کــه  هــمچون  خـبری  را  برای  پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم  روایت‌ کرد،  خاطر  مبارکش  شادمان  شد  و  فرمود:  امید  است ‌که  خدا  کسی  را  نصیب  دخـترش  فرماید که  بهتر  از  آن  دو  نفر  باشد.  بعد  از  آن  با  حفـصه  ازدواج  ‌کرد.  زنی خود را پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم  عرضه  داشت‌. پیغمبر صلّی الله علیه و ّله و سلّم  از  او  مـعذرت  خواست‌.  آن  زن  اختیار  خود  را  بدو  داد  تا  او  را  به  ازدواج  هر کس‌ که  خواست  در آورد.  پیغمبر صلّی الله و آله و سلّم  ‌او  را  به  ازدواج  شخصی  در آورد که  جز  حفظ  دو  سوره  از  قرآن  چیزی  نـداشت‌.  آن  دو  سوره  را  بدا‌ن  زن  یاد  داد.  این  تعلیم  مهریۀ  آن  زن  شد  و  بس.

با  این  سادگی  و  روشـنی‌،  جامعه  اسلامی  خانه‌های  بخت  را  برپا  و  برجا  مـی‌داشت‌،  و  بـنیاد  جـامعه  اسـلامی  را  استوار  و  پایدار  می‌کرد،  بدون  این ‌که  منگ  منگ‌،  و  امروز  و  فردا کردنی‌،  و  تصنّع  و  تکلّفی‌،  و  پیج  و  پناهی  به  میان  بیاد.

پیرمرد کـهنسال  زمان  موسی  نیز  ایـن  چنین ‌کرد. بدان ‌گونه‌ که  دیدیم  مسألۀ  ازدواج  دخترش  را  با  موسی  در  میان  نهاد،  و  بدو  وعده  داد  بر  او  سخت  نگیرد  و  او  را  در کار  به  رنج  و  مشقّت  نیفکند.  از  خدا  خواست‌ که  چنان  کند که  موسی  او  را  از  زمرۀ  صالحان  و  نیکان  بـبیند  و  بیابد  در  معامله‌ای‌ که  با  او  می‌کند  و  در  وفای  به  عهدی  که  با  او  می‌بندد.  این  هم  ادب  زیبا  داشتن  در گفتگوی  از  خویشتن‌،  و  خدا  را  به‌ کمک‌ گـرفتن‌، و  او  را گـواه  بر  اعمال  خود کردن  است‌. پیرمرد کهنسال  خویشتن  را  پاک  و  بیگناه  معرّفی  نـمی‌کند.  قاطعانه  خود  را  از  زمرۀ  صالحان  و  نیکان  نمی‌شمارد.  بلکه  رجا  و  امید  دارد  که  چنین  باشد  و  چنین  بشود،  و کار  و  بارش  را  در  ایـن  راستا  به  اراده  و  مشیّت  خدا  مـوکول  مـی‌کند  و  حـواله  می‌دارد.

موسی  این  پیشنهاد  را  پذیرفت  و  محتوای  عقد  قرارداد  را  آشکارا  و  دقیق  بر  عهده ‌گرفت‌،  و  خدا  را  گواه‌ کرد:  

(قَالَ ذَلِكَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ أَيَّمَا الأجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوَانَ عَلَيَّ وَاللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ).

(‌موسی  پذیرفت  و)  گفت‌:  این  قراردادی  میان  مـن  و  تـو  است‌. البته  هر کدام  از  این  دو  مدت  را  برآوردم  (‌به  عـهد  خود  وفا  کرده‌ام‌،  و  از  من  خواسته  نمی‌شود  که  بیش  از  آن  کار  کنم‌)  و  بر  من  ستم  نمی‏گردد.  خدا  هم  بر  آنچه  ما  می‏گوئیم  شاهد  و  گواه  است‌.

موارد  عقد  و  شروط  پیمان  باید  پیچیدگی  نداشته  باشد،  و  جای  منگ‌ منگ  کردن‌، و گنگ‌  گفتن‌،  و  شرم  و  حیاء  نمودن  نیست‌.  بدین  خاطر  است‌ که  موسی  به  پـیشنهاد  اعتراف  مـی‌کند،  و  عـقد  قـرارداد  را  مـحکم  و  اسـتوار  می‌بندد  برابر  شروطی  که  پیرمرد  کهنسال  تعیین  می‌کند  و  بیان  می‌دارد.  آن‌گاه  موسی  این  را  مـقرّر  مـی‌دارد  و  توضیح  می‌دهد:

(أَيَّمَا الأجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوَانَ عَلَيَّ).
هر کدام  از  این  دو  مدّت  را  برآوردم  (‌به  عهد  خود  وفـا  کرده‌ام‌،  و  از  من  خواسته  نمی‌شود  که  بـیش  از  آن  کـار  کنم‌)  و  بر  من  ستم  نمی‏گردد.
من  چه  هشت  سال  را  به  اتمام  برسانم  یا  ده  سال  را  کامل  کنم‌، در  تکالیف‌ کار  بر  من  ستم  نمی‌رود،  و  من  وادار  به  تکمیل  ده  سال  نمی‌گردم‌.  چه  افزون  بر  هشت  اختیاری  است.
(وَاللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ).

خدا  هم  بر  آنچه  ما  می‏گوئیم  شاهد  و  گواه  است‌. خدا گواه  است  و  دو  طرف  پیمان  را  به  دادگری  می‌خواند  و  آنان  را  بدا‌ان  ملزم  می‌د‌ارد  و  می‌پاید.  خدا  هـم  کـافی  است  که  گواه  باشد.

موسی  علیه السّلام  این  سخن  را  مـی‌گوید  و  بـا  ایـن  بـیان  با  سلامت  فطرتش  همگام  می‌شود،  و  روشـنی  شـخصیّت  خود  را  نشان  می‌دهد،  و  به  وظیفۀ  دو  طرف  قرارداد، با  دقت  و  روشنی  هر  چه  بیشتر،  و  با  بیان‌ کافی  و  وافی‌،  وفا  می‌کند. موسی  علیه السّلام  در  نظر  دارد  بـهرین  مـدّت  از  دو  مدّت  را  به  اتمام  برساند،  و  به  اتـمام  هـم  رسـانید.  از  پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت  شده  است  کـه  خـبر  داده  است  و  فرموده  است‌:

(قضى أكثرهما وأطيبهما).[5]

بیشترین  و  بهترین  مدّت  از  دو  مدّت  را  بسر  برد.

بدین  وسیله  موسی  علیه السّلام  در  خانۀ  پدر  زنش  با  اطـمینان  خاطر  اقامت  گزید. از  فرعون  و  نیرنگ  او  نجات  پـیدا  کرد.  این  چیزهائی‌ که  شد  برابر  حکمتی  انجام  شد که  در  علم  خدا  مقدّر  و  مقرّر  بود  ...  اکنون  به  ترک  این  حلقه  می‌گوئیم  تا  راه  خود  را  بسپرد  و  به  یایان  برسد.  رونـد  قرآنی  در  اینجا  سکوت  می‌کند  و  بیش  از  ایـن  چـیزی  راجع  بدین  حلقه  نمی‏‎گوید  و  پرده  را  فرو  می‌اندازد.

*
سالهای  دهگانه‌ای‌ که  موسی علیه ال