  کـه  بـاید  استخدام  کنی  شخصی  است  که  نیرومند  و  درستکار  باشد.

این  دختر  و  خواهرش  از  چراندن  گوسفندان،  و  از  همایش  با  مردان  بر  سر  آبشخور،  و  از  برخوردی‌ که  ناچار  زنی  بدان  گرفتار  می‌آید  که  با  اعمال  مردان  سر  و کار  داشته  باشد،  رنج  می‌برند.  او  و  خواهرش  از  این  کارها  ناراحت  بودند.  او  دوست  می‌داشت  زنی  باشد که  عروس  بشود  و  به  خانۀ  بخت  برود، زنی ‌که  پاکـدامـن  و  پـوشیده  و  آبرومند  باشد  و  بـا  مـردان  نـامحرم  در  چـراگـاه  و  در  آبشخور  برخورد  نکند  و  نیامیزد. زنی‌ که  پاکدامـن  و  روان ‌پاک  و  دل‌پاک  و  دارای  فطرف  سالم  باشد،  از  سر  و  کله  زدن  با  مردان  و  اختلاط  با  ایشان  بیزار  و  نـاراحت  است‌.  از  این  رنج  می‌برد که  به  خاطر  سر  و کار  داشش  با  مردان‌،  ناچار  و  وادار  به  ترک  حشمت  و  وقار  شود.  این  موسی  است‌.  جوا‌ن  غریب  و  رانده  و  مانده‌ای  است‌.  امّا  در  عـین  حـال  نـیرومند  و  امـین  است‌.  ایـن  دخـتر  نیرومندی  او  را  دید،  بدان گاه ‌که  چوپانان  از  او  ترسیدند  و  راه  را  برای  او  بازگردند  و  او  گوسفندان  را  برای  آن  دو  نفر  آب  داد.  اگر چه  غریب  بود‌،  و  شـخص  غـریب  هر چند که  نیرومند  باشد  باز  هم  ضعیف  است‌.  این  دختر  امانتداری  موسی  را  نیز  دید،  بدان‌ گاه  کـه  بـه  پـیش  او  رفت  و  دعوت  پدر  را  بدو  ابلاغ‌ کرد. در  این  وقت  دید  زبان  و  چشم  او  پاک  است‌.  جز  نیک  نـمی‌گوید  و  جـز  حلال  را  نمی‌نکرد.  این  دختر  به  پدرش  اشاره  می‌کند که  موسی  را  استخدام‌ کند  و  با  این‌ کار  او  را  و  خواهرش  را  از  رنج‌ کار  و  برخورد  با  بیگانگان  و  تـرک  حشـمت  و  وقار  برهاند.  موسی  توانای  در کار،  و  امین  بر  مال  است‌.  او  چون  امین  بر  آبرو  و  ناموس  است‌،  امین  بر کارهای  دیگر  نیز  می‏‎باشد.  این  دختر  در  این  اشاره  منگ  منگ  نمی‌کند  و  لکنت  زبان  ندارد  و  سخن  پریشان  نمی‌گوید  و  مطالب  را  قاتی  نـمی‌کند،  و  از  سـوءظـن  و  تـهمت  نمی‌ترسد.  چه  این  دختر  خودش  پـاک  است‌.  دل پـاک  احساس  پاکی  دارد،  و  بدین  جهت  از  چیزی  باک  ندارد،  و  واژه‌هـا  را  نـمی‌جود  و گـنگ  و  نـامبهم  نـمی‌گوید، بدان‌ گاه‌ که  پیشنهاد  خود  را  با  پدرش  مطرح  می‌کند.  نیازی  به  بیان  دلائـلی  نـمی‌بینیم‌ کـه  مـفسّران  برای  استدلال  بر  قدرت  و  قوّت  موسی  ذکر کرده‌اند.  از  قبیل  این ‌که  موسی  سنگ  سر  چاه  را  بـه  تـنهائی  برداشت،  سنگی‌ که  بیست  یا  چهل  نفر  بیشتر  یا کم‌تر  نمی‌توانستند  آن  را  بردارند.  چاه ‌که  پوشیده  نبوده  است‌.  چون  چوپانان  گوسفندان  را  آب  می ‌داده‌اند،  و  موسی  ایشـان  را  کـنار  زده  است  و گوسفندان  آن  دو  زن  را  آب  داده  است‌،  و  یا  همراه  با  چوپانان  گوسفندان  آن  دو  نفر  را  آب  داده  است‌.  همـین  خود  را  نیازمند  به  ذکر  دلائلی  هم  نمی‌بینیم‌ که  مـفسّران  درباره  امین  بـودن  و  امـانتداری  او  روایت  کرده ‌اند،  بدان  هنگام‌ که  به  آن  دختر گفته  است‌:  پشت  سر  من  حرکت‌ کن‌،  و  راه  را  به  من  نشان  بده.  بدان  جهت  تا  موسی  دختر  را  نبیند.  یا  این‌ کـه  مـی‌گویند: وقـتی‌ کـه  موسی  پشت  سر  آن  دختر  راه  می‌رفت  و  باد  جامۀ  دختر  را  بالا  زد  و  پاشنه‌های  دختر  پیدا  شد،  موسی  بدو گفت‌:  پشت  سر  من  حرکت‌ کن  و  مرا  راهنمائی  نما  ...  همۀ  اینها  تکلّف  است  و  انگیزه‌ای  برای  ذکـر  آن  نـیست‌،  و  دفـع  شکّ  و  شبهه‌ای  است‌ که  وجود  ندارد.  موسی  علیه السّلام  پاک  چشم  بوده  است  و  احساس  پاکی  داشته  ا‌ست‌.  این  دختر  نیز  چنین  بوده  است  و  تمام‌.  عفّت  و  امانت  نیازی  به  همۀ  این  تکلّفاف  به  هنگام  ملاقاف  مردی  و  زنی  ندارد.  چه  عفّت  و  پاکدامنی  از  همان  عـملکرد  عـادی  و  سـاده‌ای  برمی‌آید که  شیله  و  پیله‌ای  بدان  راه  ندارد.
پیرمرد  پیشنهاد  دخترش  را  پذیرفت‌.  شاید  از  خود  دختر  و  از  خود  موسی  اطمینانی  را  احساس  کرده  است‌ که  آن  دو  به  یکدیگر  داشته‌اند، و گرایش  فطری  سالم  و  شایان  تشکیل  خانواده  را  در  آنان  سراغ  دیده  است‌.  نیرومندی  و  امانتداری  وقتی‌ که  در  مردی‌ گرد  آید،  شکّ  نیست‌ که  سرشت  سالم  دختری  بدو  مـی‌گرایـد  کـه  تـباه  و  آلوده  نگردیده  است  و  از  فطرت  الهی  مـنحرف  نشـده  است‌. پیرمرد کهنسال  دو  هدف  را گـرد  آورد  و  با  تـیری  دو  نشانه  را  زد.  به  موسی  پـیشنهاد کـرد کـه  یکـی  از  دو  دخترش  را  به  ازدواج  او  درمی‌آورد  در  قبال  این‌ که  بدو  خدمت‌ کند  و  چهارپایان  او  را  برای  مـدّت  هشت  سـال  بچراند.  اگر  این  هشت  سال  را  به  ده  سال  افزایش  دهـد  لطفی  در  حقّ  او کرده  است  و  الّا  ملزم  و  مجبور  بـدان  نیست.

(قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِنْدِكَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ) (٢٧)

(‌پدر  آن  دو  دختر،  به  موسی‌)  گفت‌:  من  می‌خواهم  یکی  از  این  دو  دخترم  را  به  ازدواج  تو  درآورم‌،  به  این  شرط  که  هشت  سال  برای  من  کار  کنی‌. سپس  اگر  هشت  سـال  را  بـه  ده  سال  تمام  بـرسانی‌،  مـحبّتی  کـرده‌ای‌،  (‌و  این  دو  ســال  اضـافه  بـر  تـو  واجب  نـیست‌. بـه  هـر  حـال‌) مـن نمی‌خواهم  بر  تو  سخت‌گیری  کنم  (‌و  تو  را  به  درازتـرین  مـدّت  وادارم‌)‌.  اگر  خدا  بـخواهـد  مـرا  از  زمـرۀ  نـیکان  خواهی  یافت  (‌و  خواهی  دید  کـه  مـن  بـه  عـهد  خود  وفـا  می‌کنم‌).

بدین‌گونه  ساده  و  آشکار،  پیرمرد  کهنسال  یکـی  از  دو  دختر  خود  را  بـدون  تـعیین  عـرضه  می‏‎کشد. شـاید  او  همان‌ گونه  که‌ گفتیم  از  روی  قرائن  و  علائمی  کـه  دیـده  است  می‌دانسته  است  کدام  یک  از  دختران  مـراد  است‌.  این  است  انگار  دختر  مشخّص  است‌.  این  دختر  همان  است که  دل  او  بـه  دل  مـوسی  راه  پـیدا  کـرده  است‌،  و  همآوائی  و  اطمینان  ایشان  از  راز  درونـشان  خبر  داده  است‌. پیرمرد کهنسال  آن  دختر  را  بدون  پشت  و  پناه  و  تأخــیر  و  درنگ  عــرضه  داشــته  است‌.  او  ازدواج  را  پیشنهاد  می‌کند  و  از  آن  شرم  و  خجالتی  هم  به  خود  راه  نمی‌دهد.  تشکیل  خانه  و  خـانواده  را  پـیشنهاد  مـی‌کند. می‌خواهد  خانه  بخت  ساخته  و  برپا  شود.  این  هم ‌که  شرم  و  حیائی  نـمی‌شناسد، و  تأخـیر  و  درنگ  در  آن  جـائز  نیست‌،  و کار  با  ایماء  و  اشاره  و  حاشیه  رفتن  و گـوشه  زدن  درست  نمی‌شود،  و  تصنع  و  تکلف  در  آن  کارساز  نیست‌،  همان  ‌کارهایی ‌ که  در  محیطی  دیده  می‌شود که  از  راستای  فطرت  منحرف‌ گردیده  است‌،  و  تـابع  عـرف  و  عادت  و  آداب  و  رسـوم  سـاختگی  پوچ  و  بـی‌ارج  و  ارزش‌،  نابهنجار  شده  است‌.  هـمچون  مـحیط  مـنـحرفی  نمی‌گذارد  پدر  یا  ولی 