نی  است‌.  اغلب  مردمان  از  نیروی  جانها  و  دلها  بیشتر  متأثّر  می‌شوند.

(ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ).

سپس  (‌از  فرط  خستگی‌)  به  زیر  سایۀ  (‌درختی‌)  رفت‌.  به  زیر  سایه  رفتن  می‌رساند  که  زمان  حرارت  و گـرما  بوده  است‌،  و  سفر  او  در  آن  هوای  داغ  و گرم  صـورت  پذیرفته  است‌.

(فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ) (٢٤)

گفت‌:  پروردگارا!  من  نیازمند  هـر  آن  چیزی  هسـتم  که  برایم  حواله  و  روانه  فرمائی‌.

موسی  تن  را  به  زیر سایۀ  لطیف  و  خوشایندی  می‏‎برد،  و  جان  و  دل  را  به  زیر  سایه  فراخ  و گسترده‌ای  می‌برد که  سایۀ  لطف  و کرم  خداوند  عطابخش  و  بخشایشگر  است‌:  

(رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ) (٢٤)

پروردگارا!  من  نیازمند  هر  آن  چیزی  هسـتم  کـه  بـرایـم  حواله  و  روانه  فرمائی‌.

پروردگارا!  من  در گرمای  نیمروزم‌.  پروردگارا!  من  فقیر  و  محتاجم‌.  پروردگارا!  من  تنهای  تنهایم‌.  پروردگارا!  من  ضعیف  و  ناتوانم‌.  پروردگارا!  من  بسی  نیازمند  فضل  و  کرم  و  لطف  و  عطای  تو  هستم‌.

از  لابلای  تعبیر  سخن،  بال  و  پر گرفتن  این  دل‌،  و  پـناه  بردن  او  به  قرق  امن  و  امان‌،  و  تکیه  زدن  بر  تکـیه ‌گـاه  محکم  و  استوار،  و  رفتن  به  زیـر  سـایۀ  لطـف  و کـرم  گستردۀ  خداوندگار  را  می‏‎بینیم.  زمزمۀ  حیات  نزدیک‌،  و  در گوشی  پیام  الهی‌،  و  انعطاف  نرم‌،  و  اتـّصال  ژرف  را  می‌شنویم‌:

پروردگارا!  من  نیازمند  هر  آن  چیژی  هسـتم  که  بـرایم  ـواله  و  روانه  فومائی‌.

(رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ) (٢٤)

ما  هنوز  با  موسی  علیه السّلام  در  صحنۀ  مناجات  غرق  نشده‌ایم‌،  روند  قرآنی  با  شتاب  صحنۀ ‌ گشایش  را  پیش  می‌کشد، و  تعبیر  را  با  حرف  فاء‌ که  برای  تـعقیب  است  دنبال  می‌کند.  انگار  آسمان  سرعت  می‌گیرد  و  پاسخ  دل  زار  غریب  را  پاسخ  می ‌گوید:                                     

(فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا).

یکی  ار  آن  دو  (‌دختر)  که  با  نهایت  حیاء  گام  برمی‌داشت  (‌و  پیدا  بود  که  از  سخن  گفتن  با  یک  جوان  بیگانه  شرم  دارد)  به  پیش  او آمد  و  گفت‌:  پدرم  از  تو  دعوت  می‌کند  تا  پــاداش  ایـن  کـه  (‌لطف  فرموده  و  آب  از  چـاه  بـیرون  کشیده‌ای  و  بدان  گوسفندان‌)  مـا  را  آب  داده‌ای‌،  بـه  تـو  بدهد. 

ای  وای  من‌!  گشایش  خدا  فـرا  مـی‌رسد)  قـربت  بـدو  حاصل  می‌آید!  به  فریاد  خوانـدنش  مـفید  مـی‌افـتد!..  پیرمرد کهنسالی  در  پاسخ به  ندای  آسمانی‌،  مـوسی  را  فرا  می خواند.  دعای  موسای  فقیر  پـذیرفته  می‌گردد.  موسی‌ که  دعا کرده  بود  و  پناه  خواسـته  بـود.  پـیرمرد  کهنسالی  او  را  دعوت  می‌کند  تا  وی  را  در  پناه  خود گیرد  و  بزرگش  دارد  و  پـاداش  نـیکوکاریش  را  بـدهد.  ایـن  دعوت  را  «‌ إِحْدَاهُمَا:  یکـی  از  آن  دو  نفر»  عـهده‌دار  می‌شود.  به  پیش  او  می‌آید  و  «‌‌: تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاءٍ با  نهایت  حیاء  گام  برمی‌دارد»‌.  همسان  دختر  جوان  پاک  و  بافضیلت  و  پاکدامنی  راه  می‌رود  که  با  مردان  رویاروی  می‌شود.  «: عَلَى اسْتِحْيَاءٍ با  نهایت  حیاء  و  شرم‌‌»  می‌آید،  بدون  این  که  بذله‌ گوئی  کند  و  حجاب  را  مراعات  ننموده  و  به  خویشتن  افتخار،  و  به  نیرنگ  بـنشیند  و  دلربـائی  بنماید.  به  پیش  موسی  آمده  است  تا  دعوت  پدر  را  بـا  کوتاه‌ترین  واژه‌ها  و  مختصرترین  جمله‌ها  و  رسـاترین  سخن  بدو  برساند.  قرآن  آن‌ گفتار کوتاه  و  رسا  را  ایـن  چتین  نقل  می‌فرماید:
(إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا).
پدرم  از  تو  دعوت  می‌کند  تا  پاداش  این  که  (‌لطف  فرموده  و  آب  از  چاه  بیرون  کشیده‌ای  و  بدان  گوسفندان‌)  مـا  را  آب  داده ای، به  تو  هدیه بدهد.

با  تمام  حیاء  و  شرم‌،  سـخنش  رسـا  و گـویا  و  دقـیق  و  روشن  است‌.  در  آن  منگ‌منگ  و  لکنت  و  قاتی‌ کـردن  نیست‌.  این  هم  از  پیام  فطرت  پاک  و  سـالـم  و  راسـترو  بـرمی‌خیزد.  دخـتر  جوان  راست  و  درست‌،  بـا  داشـتن  فطرت  سالم  هنگام  رویاروی  شدن  با  مـردان  و  سـخن  گفتن  با  ایشان  شرم  می‌کند  و  خجالت  می‌کشد،  ولی  چون  به  خود  اطمینان  دارد  و  باک  و  درست  است‌،  نابسامان  و  پریشان  نمی‌شود  و  خـود  را  نـمی‌بازد،  بـدان‌ گـونه‌ کـه  دیگران  را  به  طمع  اندازد  و  تحریک‌ کند  و  به  هیجان  و  تکان  درآورد.  بلکه  به  اندازۀ  لازم  و  واضح  و  آ‌شکـار  ادای  مطلب  می‌کند  و  پیغام  را  می‌رساند  و  روده‌درازی  و  سخن ‌پردا‌زی  نمی‌کند.

روند  قرانی  این  صحنه  را  پیش  چشم  می‌دارد  و  چیزی  بر  آن  نمی‌افزاید،  و  برای  دختر  جوان  مـیدان  سـخن  را  فراخ  نمی‌گرداند  و  بیـن  از  رساندن  پیام  دعوت  پدر،  و  پذیرش  دعوت  از  سوی  موسی‌،  چیزی  نمی‌گوید. آن ‌گاه  صحنه  ملاقات  موسی  و  پیرمرد کـهنسال  در  مـی‌رسد،  

پیرمردی  که  قرآن  اسم  او  را  نبرده  است‌.  گفته‌انـد:  ایـن  مرد  کهنسال  برادرزاده  شـعیب  همان  پـیغمبر  مـعروف  است‌،  و  نام  او  یثرون  بوده  است‌.[4]

(فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ) (٢٥)

هنگامی  که  موسی  به  پیش  پدر  او  آمد  و  سرگذشت  خود  را  برای  وی  بیان  کرد،  گفت‌:  نـترس  کـه  از  مـردمان  ستمگر  رهائی  یافته‌ای  (‌و  اینجا  از  قلمرو  آنـان  بـیرون  است  و  دسترسی  به  تو  ندارند).

موسی  نیاز  بـه  امـن  و  امان  داشت‌.  هـمچنین  مـحتاج  خوراک  و  نوشیدنی  بوده  ولی  نیاز  روحی  او  به  امن  و  امان‌،  بیش  از  احتیاج  جسمی  او  بـه  زاد  و  تـوشه  بـود.  بدین  خاطر  است  که  روند  قرآنی  سخن  پیرمرد کهنسال  محترم  و  باوقار  را  در  صحنۀ  ملاقات  برجسته  و  نمایان  نشان  می‌دهد  که  می‌فرماید:

(لا تَخَفْ). مترس.

این  سخن  را  واژۀ  سرآغاز  سخن  خود کرده  است  و  با  آن  بر  داستان  موسی  پیرو  می‌زند  تا  بـه  دل  او  اطـمینان  و  آرامش  بدهد،  و  او  را  از  امن  و  امـان  بـاخبر گـردانـد.  آن ‌گاه  سخن  را  ادامه  می‌دهد  و  علّت  همچون ‌گفته‌ای  را  بیان  می‌دارد:
(نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ) (٢٥)
از  مردمان  ستمگر  رهائی  یافته‌ای  (‌و  اینجا  از  قلمرو  آنان  بیرون  است  و  دسترسی  به  تو  ندارند).

آنان  بر  سرزمین  مدین  فرمانروائی  و  تسلّط  ندارند،  و  نمی‌توانند  به  کسانی  که  در  مدین  بسر  می‌برند  اذیّت  و  آزار  و  ضرر  و  زیان  برسانند.  
(قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الأمِينُ) (٢٦)

یکی  از  آن  دو  (‌دختر)  گفت‌:  ای  پدر  مـن‌!  او  را  اسـتخدام  کن‌.  چرا  که  بـهترین  کسـی  را