 فراوان‌،  پیـش  رو  دا‌رد.  اندوخته  و  توشه‌ای  و  ساز  و  برگ  آماده ای  با  ا‌و  نیست‌.  آمادگی  سفر  را  نـیز  ندارد.  از  شهر  ترسان  و  هراسان  بیرون  دویده  است‌.  این  سو  و  آن  را  می‌نگرد  و  می‌پاید.  مرد  دلسوزی  او  را  بیم  داد‌ه  است  و  او  هم  بدون  توقّف  سر  در  بیابان  نهاده  است‌.  نه  توشه‌ای  به  همراه  آورده  است‌،  و  نه  راهـنمائی  پـیدا  کرده  است‌.  تنهای  تنها  است‌.  مـی‌بینیم  رو  بـه  آسـتانۀ  پروردگارش  می‌دارد،  و  خویشتن  را  بدو  تسلیم  می‌کند  و  می‌سپارد،  و  به  هـدایت  و  رهنمودش  چشـم  امـید  می‌دوزد:

(عَسَى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوَاءَ السَّبِيلِ) (٢٢)
امید  است  که  پروردگارم  مـرا  بـه  راستای  راه  رهـنمود  فرمـاید  (‌و  ناهمواریها  و  گرفتاری‏ها  را  از  سر  من  بـه  دور  دارد.

بار  دیگر  موسی  علیه السّلام  را  در  دل  ترس  و  هراس  می‌یابیم‌.  او  را  بعد  از  دوره‌ای  از  امن  و  امان‌،  و  بلکه  رفاهیّت  و  خوشی  و  برخورداری  از  نعمتها،  در  جرگۀ  خوف  و  بیم  می‏‎بینیم.  او  را  تنهای  تنها  و  بدون  هـر گونه  نـیروئی  ا‌ز  نیروهای  ظاهری  زمین  می‌یابیم‌.  همۀ  نیروهای  زمین  ا‌ز  او  بریده‌اند  و  به  ترک  او گفته‌اند.  فرعون  و  سپاهیان  او  موسی  را  تعقیب  می‌کنند.  در  هر  مکـانی  بـه  دنـبال  او  می‌گردند.  می‌خواهند  امروز  بلائی  بر  سر  او  بیاورند که  در  کودکی  بر  سر  او  نیاورده‌اند.  ولی  دست  قدرتی  کـه  بدان  هنگام  او  را  پائیده  است  و  از  او  حمایت‌ کرده  است  و  بدو  عنایت  فرموده  است‌،  در  ایـن  هنگام  نــز  او  را  مــی‌پاید  و  از  او  حــمایت  مـی‌نماید  و  بـدو  عنایت  می‌فرماید،  و  او  را  به  دشمنانش  هرگز  تسلیم  نمی‌نماید.  آهای‌!  این  موسی  است  کـه  راه  دور  و  دراز  را  سـپری  می‌کند،  و  خود  را  به  جائی  می‌رساند که  دست  یورشگر  فرعون  بدان  نمی‌رسد  و  نمی‌تواند کم‌ترین  بلائی  بـدو  برساند:

(وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ (٢٣) فَسَقَى لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ) (٢٤)

و  هنگامی  که  به  (‌چاه‌)  آب  مدین  رسید،  مردمان  زیـادی  را  دید  که  بـر  آن  کرد  آمـده‌انـد،  و  چهارپایان  خود  را  ســیراب  مــی‌کنند،  و  آن  طـرف‌تر  دو  زنـی  را  دیـد  که  گوسفندان  خویش  را  می‌پایند  (‌و  نـمی‌گذ‌ارنـد  بـه  چـاه  نزدیک  شوند  و  با  دیگر  گوسفندان  بیامیزند)‌.  گفت‌:  شما  دو  نــفر  چـه  کار  مـی‌کنید؟  (‌چرا  گوسفندان  خود  را  دورادور  نگاه  داشته‌اید  و  آبشان  نمی‌دهید؟‌)‌.  گفتند:  پدر  مـا  پیرمرد  کهنسالی  است  و  مـا  گوسفندانـمان  را  آب  نـمی‌دهیم  تــا  چوپانان  (‌هـمگی‌،  گوسفندان  خود  را)  برمی‌گردانند  (‌و  چاه  آب  خلوت  می‌شود.  مـوسی  دلش  به  حال  آنان  سوخت‌،  و)  گوسفندان  ایشـان  را  سـیراب  کرد.  سپس  (‌از  فرط  خستگی‌)  به  زیـر  سایۀ  (‌درختی‌)  رفت  و  عرضه  داشت‌:  پروردگارا!  مـن  نـیازمند  هـر  آن  چیزی  هستم  که  برایم  حواله  و  روانه  فرمانی.

سفر  دور  و  دراز  و  پر  رنج  و  زحمت‌،  سرانجام  او  را  به  آب  مدین  رساند.  او  به  آب  مدین  رسید  در  حالی  که  خسته  و کوفته  و  از  پای  درافتاده  بود.  ناگهان  صحنه‌ای  را  دید که  شـص  جوانمرد  دل  بدان  نـمی‌دهد  و  از  آن  آسوده  خاطر  نمی‌نشیند.  فطرت  سالم  جوانمردی  بسان  فطرت  سالم  موسی  علیه السّلام  بدان  راضی  نـمی‌شود  و  تـاب  تـحمّل  آن  را  نـدارد.  مـوسی  علیه السّلام  دیـد  چـوپانان  مـرد  چهارپایان  خود  را  به  آبشـخور  می‌آورند  تـا  سـیراب  شوند.  دو  زن  آنجا  هستند  و  نمی‌گذارند  گوسفندانشان  جـلو  بیایند  و  بـه ‌کـنار  آبشخور  برسند.  به  عـقیدۀ  جوانمردان  و  در  پیشگاه  فطرت  سلیم‌،  سزاوار  است  که  این  دو  خانم  نخست  گوسفندانشان  را  آب  بدهند،  و  در  این  راستا  مردان  راه  را  برایشان  بگشـایند  و کـمکشان  نمایند.

موسی  گریزان  و  رانده  و  مانده  و  مسافر  رنج  دیده  و  از  پای  افتاده‌،  آسوده  ننشست  و  به  اسـتراحت  نپرداخت.  آخر  او  صحنۀ  زشتی  را  می‌بیند که  مخالف  با  عـرف  و  عادت  است‌.  قدم  جلو  نهاد  و  به  پیش  این  دو  خانم  رفت  و  احوال  شگفت  ایشان  را  پرسید:

(قال:ما خطبكما ?).

گفت‌:  شما  دو  نفر  چه  کار  می‌کنید؟‌.

(قالتا:لا نسقي حتى يصدر الرعاء , وأبونا شيخ كبير).

گفتند:  پدر  ما  پیرمرد  کهنسالی  است  و  ما  گوسفندانمان  را  آب  نمی‌دهیم  تا  چوپانان  (‌همگی‌،  گوسفندان  خود  را)  برمی‌گردانند  (‌و  چاه  آب  خلوت می‌شود).

آن  دو  زن  موسی  را  از  علّت‌  گوشه‌گیری  خود  و  به  تأخیر  افتادن  کارشان  و  دور  کردن  گوسفندانشان  از  ورود  به  آبشخور،  مطّلع  کردند.  علّت  اصلی  ا‌ین  کار  ضعیفی  و  ناتوانی  ایشان  است‌.  آنان  زن  هستند،  و  ایـن  چـوپانان  مرد  هستند.  پدر  این  دو  زن  هم  پیرمرد  کهنسالی  ا‌ست  و  توانائی  آب  دادن  و  سیراب‌ کردن  گوسفندان  و  سر  و کلّه  زدن  با  مردان  را  ندارد.  مردانگی  و  غیرت  و  فطرت  سالم  موسی  علیه السّلام  به  هیجان  و  تکان  درآمده  پا  جلو  گذاشت  تا  کار  را  در  جای  مناسب  خود  بگـذارد  و  مـتجاوزان  به  حقوق  آن  دو  را  بر  جای  خود  بنشاند.  جلو  آمد  تا  نخست  گوسفندان  این  دو  زن  را  آب  بدهد،  همان ‌گونه‌ که  مردان  با  شهامت  می‌بایست  چنین ‌کنند.  کار  او  هم  جای  تعجّب  را  دارد  در  سرزمینی ‌که  او  را  نمی‌شناسند  و  او  غـریب  است‌.  هیج  پشتیبانی  و  تکیه‌گاهی  در  آنجا  ندارد.  خسته  و  رنج‌دیده  است‌.  او  سفر  درازی  را  پشت  سرگـذاشته  است  و  تازه  از  راه  رسیده  است‌.  نه  توشه‌ای  برای  ایـن  سفر  داشته  است  و  نه  آمادگی  آن  را  پیدا کرده  است‌.  او  رانده  و  مانده  و  آواره  است‌.  دشمنان  به  دنبال  او  هستند  و  بدو  هم  رحم  نمی‌کنند.  امّا  هیچ‌ یک  از  این‌کارها  او  را  ا‌ز  پاسخ  به  انگـیزه‌های  مردانگـی  و  یـاری  و  نـیکی  بــازنمی‌دارد،  و  او  را  از  اسـتقرار  حـقّ  طـبیعی‌ای  کـه  مردمان  بدان  آشنایند  دور  نمی‌سازد:

(فسقى لهما).

(‌موسی  دلش  به  حال  آنان  سوخت‌،  و)  گوسفندان  ایشان  را  سیراب  کرد.

این ‌کار  بیانگر  عظمت  نفسی  است‌ که  تحت  نظارت  خدا  ساخته  و  پرداخته  گـردیده  است‌.  از  دیگـر  سـو  بیانگر  نیروئی  است ‌که  دیگران  را  به  ترس  و  هراس  می‌اندازد،  هر چند که  او  هنوز  خسته  و کوفته  سفر  طولانی  است‌،  و  هنوز  خستگی  تن  را  به  در  نیاورده  است‌.  چـه ‌بسا  ایـن  نیروئی‌ که  ترس  و  هراس  به  دل  چوپانان  انداخـته  است  نیروی  معنوی  باشد که  ترس  و  هراس  آن  بیش  از  ترس  و  هراس  نیروی  جسما