اند،  تا  بدانجا که  مردمان  ظـلم  و  ستـم  را  ببینند  و  بر ضدّ  آن  برنـشورند  و  به  پا  نخیزند،  و  ظلم  و  ستم  را  ببینند  و  درونشان  برای  جلوگیری  از  آن  به  جوش  و  خروش  درنیاید،  و  برای  محافظت  از کرامت  و  شرافت  خود  به  مقاومت  و  مبارزه  نپردازند. حتّی  فساد  فطرت  عمومی  کار  را  بدانجا  مـی‌کشاند  که  مـردمان  مظلوم  و  ستمدیده‌ای  را  ببینند که  از  خود  دفاع‌ کند  و  به  مقاومت  و  مبارزه  بپردازد،‌ کارش  را  ناپسند  بشمارند،  و  کسی  را  که  از  خود  یا  از  دیگرا‌ن  دفاع  ‌کند  او  را  ملقّب  بکنند  به‌:
(جَبَّارًا فِي الأرْضِ).
زورگو  و  قدرت‌نما  در  زمین‌.

همان‌ گونه‌ که  قبطی  به  موسی‌ گفت  و  چنین  نسبتی  بدو  داد.  این  بدان  خاطر  است ‌که  مردمان  عادت  می‌گیرند  طاغی  و  یاغی  را  ببینند که  می‌تازد  و  می‌نازد،  ولی  آنان  تکان  نمی‌خورند،  و  حتّی‌ گمان  هم  می‌برند  که  اصل‌ کار  این  است‌!  و  ا‌ین ‌کار  فضل  و  هنر  است‌!  و  این  عمل  ادب  است‌!  و  اخلاق  چنین  است‌! و  این  راه  اصلاح  و  فـلاح  است‌!..  هر گاه  مظلومی  را  ببینند که  به  دفع  ظلم  از  خود  می‌کوشد  و  در  برابر  ظالم  می‌خروشد  و  پرچینی  را  درهم  می‌شکند که  طاغی  و  یاغی  برای  حمایت  و  حفاظت  از  احوال  و  اوضاعی  آن  را  پدید  آورده  است ‌که  زندگی  او  بدان  منوط  و  مربوط  است  و  در  سـایۀ  آن  می‌ماند  و  فـرمان  می‌راند،  و  زمـانی  که  ببینند  سـتمدیده‌ای  برمی‌خیزد  تا  آن  پرچین  ساختگی  باطل  و  پوچ  را  درهم  شکند،  مردمان  فریاد  و  فغان  سر  مـی‌دهند  و  آه  و  نـاله  می‌کنند  و  به  دهشت  و  وحشت  می‌افتند، و  ایـن  چـنین  مظلوم  و  ستمدیده‌ای  را  که  از  خود  دفاع  می‌کند  و  به  دفـع  ظلم  می‌کوشد  خونریز  یـا  قلدر  می‌نامند  و  می‌خوانند،  و  تازیانه‌های  سرزنش  و  انتقام  خود  را  بـر  سرش  فرود  می‌آورند!  ولی  ستمگر  طاغی  و  یـاغی  را  جز  در  موارد کمی  مورد  لومه  و  سرزنش  قرار  نمی‌دهند  و  خشم  ویش  خـود  را  مـتوجّه  او  نـمی‌سازند)  دیگـر  هر چند که  همچون  مظلوم  و  ستمدیده‌ای  شحاع  و  دلیـر  باشد،  عذری  برایش  قائل  نیستند،  و  بدو  به  سبب  به  تنگا  افتادن  و  به  جان  آمدن  از  ظلم  سنگین  و  ستم  ننگین  حقّی  نمی‌دهند  و  بهانه‌ای  نمی‌شناسند!

مدّتهای  مدید  ظلم  و  ستم  به  بنی‌اسرائـیل  روا گـردیده  بود.  نفس  موسی  علیه السّلام  از  آن  به  تنگ  آمده  بود.  تا  بدانجا  که  ما  دیدیم  نخستین  بار  برمی‌جوشد  و  برمی‌خیزد،  ولی  پشــیمان  مــی‌شود.  امّـا  دومـین  بـار  بـرمی‌جوشد  و  برمی‌خیزد  تا  همان ‌کاری  را  بکند که  بار  اوّل‌ کرده  بود  و  بر  آن  پشیمان  شده  بود،  و  می‌خواهد  بار  دوم  نیز  چنین  کند.  می‌خواهد  حمله‌ور  شود  به  سوی‌ کسی‌ که  دشمن  او  و  دشمن  قوم  او  است‌.

این ا‌ست ‌که  خدا  او  را  به  خود  رها  نکرد.  بلکه  او  را  در  پناه  خود گرفت‌،  و  دعای  او  را  پذیرفت‌.  چه  خدا  از  دلها  و  درونها  بسی  آگاه  است  و  می‌داند  توان  تحمّل  انسان  چند  است  و  تا  به‌ کجا  است‌.  ظلم  و  ستم  وقتی‌ که  شدّت  می‌گیرد،  و  درهای  عدل  و  انصاف  بسته  می‌شود،  شخص  به  جان  آمدۀ  ستمدیده  هجوم  می‌آورد  و  یورش  می‏‎برد  و  بی‌باکانه  خویشتن  را  به  میان  صف  دشمنان  می‌اندازد  و  سر  از  پای  نمی‌شناسد.  کاری‌ که  موسی  کرد  آن  اندازه  موسی  را  به  ترس  و  هراس  نینداخت  ‌که  روایت  اوصاف‌،  آن  گروه‌های  بشری  را  به  ترس  و  هـراس  مـی‌انـدازد،  گروه‌هائی‌ که  ظلم  و  ستم  فـطرت  ایشـان  را  در  بـرابـر  همچون  عمل  فطری  مسخ ‌کرده  است‌،  و  هر  اندازه  هـم  ظلم  و  ستم  از  حدّ گذشته  باشد  بر  اثـر  تـحلیل  رفتن  فطرتشان  تحت  فشار  و  خودخوری  و  به  تنگنا  افـتادن‌،  پـوسته  در  بیم  و  هراس  بسر  می‌برند  و  از  همه  چیز  و  از  هر  حرکتی  می‌ترسند.

این  درس  عبرتی  است‌ که  از  روش  تعبیر  قرآنی  درباره  دو  حادثه  و  چیزی‌ که  به  دنبال  آنها  است  برمی‌آید.  تعبیر  قرآنی  عمل  قتل  را  نـیک  نمی‌شمرد  و  هـمچنین  آن  را  بزرگ  هم  نمی‌کند.  چه  بسا  آن  را  ستم  به  خود  شـمرده  است  چون  موسی  برای  دفاع  از  نژاد  قـوم  خـود  بدان  برخاسته  است  و  شتابان  بدان  پـرداخـته  است‌.  مـوسی  کسی  است ‌که  برگزیده  می‌شود  تا  پیغمبر  خدا  گـردد  و  زیر  نظر خدا  پرورده  و  ساخته  و  پرداخته  شود  ...  یا  چه  بسا  ستم  به  خود  شمرده  شده  است  چـون  مـوسی  زود  درگیر  با  کارهای  فرعون  طاغی  و  یاغی  گـردیده  است‌.  ولی  خدا  می‌خواسته  است‌ که  نجات  فراگیر  از  راهی  و  به  شیوه‌ای  باشد که  مقدّر  و  مقرّر  فرموده  است‌.  آخر  ایـن  درگیریهای  فردی  و  جـانبی  در  تغییر  اوضـاع  سـودی  نمی‌بخشیده  است  و  مثمر  ثمری  نبوده  است‌.  همان‌ گونه  که  یزدان  مسلمانان  را  در  مکّه  از  درگیری  بازداشت  تا  زمان  مناسب  آن  فرا  رسید.

به  نظر  سرسد  بوئی  از  کشتۀ  دیروز  برخاسته  است‌،  و  شبهه‌هائی  پیرامون  موسی  پـخش  و  پـراکـنده  گـردیده  است‌.  چون  قبلاً  بیزاری  او  از  طغیان  فرعون  و  فرعونیان  برای  برخیها  روشن  بوده  است‌،  و  از  دیگر  سـو  دوست  اسرائیلی  او  راز کشتن  قبطی  را  نیز  در  میان  بنی‌اسرائیلها  آشکار  کرده  است  و  برایشان  گفته  است‌.  به  دنبال  آن‌،  این  راز  به  بیرون  از  قوم  بنی‌اسرائیل  درج‌  کرده  است  و  به  گوش  دیگران  هم  رسیده  است‌.

ما  این  نظریه  را  ترجیح  می‌دهیم‌.  زیرا  موسی‌ که  یکی  از  مردان  فرعون  را  در  جنگی‌ کشته  است‌ که  میان  او  و  یک  بنی‌اسرائیلی  درگرفته  است‌،  آن  هم  در  چنین  شرائط  و  ظروفی‌ که  همچون  کاری  حادثۀ  فرح‌ بخشی  برای  افـراد  بنی ‌اسرائیل  است‌. برخی  از  خشـم  و کین  ایشـان  را  تسکین  می‌دهد،  و  معمولاً  پخش  می‌شود  و  پچ‌پچ ‌کنان  و  شادی‌ کنان  زبان  به  زبان  می‌گردد  و  دلهـا  بدان  خـنک  می‌شود  و  خبر  آن  در  اینجا  و  آنجا  می‌پیچد.  مخـصوصاً  اگر  قبلاً  بیزاری  موسی  از  ظلم  و  ستم‌،  و  جانبداری  او  از  ستمدیدگان  ورد  زبان  بوده  باشد.

هنگامی‌که  موسی  خواست  بر  قبطی  دوم  بتازد،  او  همچون  تهمتی  را  رو  در  روی  او  می گوید،  زیرا  حقیقت  برای  او  مجسّم  گردیده  است‌.  هـم  ایـنک  مـی‌بیند  کـه  موسی  می‌خواهد  بر  او  بتازد  و کار  او  را  بسازد.  بـدو  چنین  سخنی  را  می‌گوید:

(أَتُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالأمْسِ).

آیا  می‌خواهی  مرا  بکشی  همان گونه  که  دیروز  کسـی  را  کشتی‌؟‌.

سخنان  بعدی  او:

(إِنْ تُرِيدُ إِلا أَنْ تَكُونَ جَبَّارًا فِي الأرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ) (١٩)

در  زمین  جز  ایـن  نـمی‌خواهـی  کـه  ستمگر  زورگوئی  باشی‌،  و  نمی‌خواهی  که  از  اصلاحگران  باشی‌.

این  سخن  بیانگر  این  است  که  موسی  در  زندگی  راهی  را  برگزیده  است  و  در پیش ‌گرفته  است‌.  او  به  وسیلۀ  