ی‌آید کـه  بـا  خدا  تـماس  نمی‌گیرند  و  ارتباط  پیدا  نمی‌کنند، و  هدیّه‌ها  و  تحفه‌های  او  را  دریافت  نمی‌دارند!به  دنبال  این  زشت  و  ناپسند  شمردن‌، بیم  و  تهدید  فـرا  می  رسد:

(ارْجِعْ إِلَيْهِمْ).

به  سوی  ایشان  باز گرد. 

هدیّه  و  تحفۀ  ایشان  را  به  خودشان  برگردان‌. در  انتظار  سرنوشت  هولناک  و  فرجام  خطرناکی  باشید:

(فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِهَا).

ما  با  لشکریانی  به  سراغ  آنان  می‌آئیم  که  قدرت  مقابلۀ  با  آنها  را  نداشته  باشند.

لشکرهائی  است‌ که  در  هیج  جائی  به  زیر  فرمان  انسان  درنیامده‌اند. ملکه  را  توان  مقابله‌،  و  قـوم  او  را  تـوان  مبارزۀ  با  آنان  نیست‌:

(وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ) (٣٧)

و  ایشان  را  از  آن (‌شهر  و  دیار  سبا) به  گونۀ  خوار  و  زار  در  عین  حقارت  بیرون  می‌رانیم‌. 

رانده  و  شکست  خورده  بیرونشان  می‌رانیم‌.

پرده  فرو  می‌افتد  بر  این  صحنۀ  خشن‌، و  فرستادگان  برمی‌گردند. روند  قرآنی  به  ترک  ایشان  می‌گوید  و  یک  کلمه  هم  بدانان  اشاره  نمی‌نماید. انگار کار  از کار گذشته  است  و  همه  چیز  به  پایان  آمده  است‌، و  سخنی  در  این  راستا  برای  گفتن  نمانده  ا‌ست‌.

سپس  سلیمان  علیه السّلام  می‌داند که  این  پاسخ  و  برگردانـدن  هدایا  کار  را  با  ملکه‌ای  یکسره  خواهد  کرد که  سر  جنگ  ندارد  و  دشمنانگی  را  نمی‌خواهد. هـمان  گـونه  کـه  از  شیوۀ  برخورد  او  در  مقابله  با  نامۀ  نیرومند  سلیمان  پیدا  است‌. چرا  که  ملکه  آن  نامه  را  با  ارسـال  هـدیّه  پـاسخ  می‌گوید، و  رضای  خاطر  سلیمان  را  می‌جوید! چنین  پیدا  است‌  که  ملکه  دعوت  سلیمان  را  می‌پذیرد، یا  دست  کم  آن  را  مورد  تأیید  و  تأکید  قرار  می‌دهد...  چنین  هم  شد.

ولی  روند  قرآنـی  بیان  نـمی‌کند  فــرستادگان  چگونه  برگشتند، و  به  ملکه  چه  چیز  گفتند، و  ملکه  بعد  از  آن  چه  تصمیمی  گرفت‌. بلکه  فاصله‌ای  را  خالی  مـی‌گذارد  و  بعدها  متوجّه  می‌شویم  ‌که  ملکه  به  سـوی  سلیمان  می‌آید.  سلیمان  هم  از  آمدن  او  اطّلاع  پیدا  می‌کند، و  با  سپاهیان  خود  دربارۀ  حاضر  آوردن  تخت  سلطنت  ملکه  صحبت  می‌کند، تختی ‌که  ملکه  از  خود  جای  ‌گذا‌شـته  است‌، و  در  کشورش  محفوظ  و  مصون  نگاهبانانی  بر  آن  گما شته  ا‌ست‌:

(قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلأ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (٣٨) قَالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (٣٩) قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ). 

‌سلیمان  خطاب  به  حاضران‌) گفت‌: ای  برزگان! کدام  یک  از  شما  می‌تواند  تخت  او  را  پیش  مـن  حـاضر  آورد، قبل  از  آن  که  آنان  نزد  من  بیایند  و  تسلیم  شوند (‌تا  بدین  وسیله  با  قدرت  شگرفی  رویاروی  کردند  و  دعوت  ما  را  بپذیرند)‌. عـفریتی  از  جنّیان  گفت‌: مـن  آن  را  بـرای  تـو  حاضر  می‌آورم  پیش  از  این  که (‌مجلس  به  پایان  برسد  و) تو  از  جای  خود  برخیزی‌. و  من  بر  آن  توانا  و  امـین  هستم‌. کسی  که  علم  و  دانشی  از  کتاب  داشت  گفت‌: مـن  تخت (‌بلقیس‌) را  پیش  از  آن  که  چشم  برهم  زنی، نزد  تو  خواهم  آورد!.

نظر  تو  چیست‌؟  باید  مراد  سلیمان  -  علیه  السّلام  -  از  حاضر  آوردن  تخت  ملکه  پیش  از  این‌ که  او  بیاید  و  با  قوم  خود  تسلیم  شود  چه  باشد؟ به  نظر  ما  مراد  سلیمان  نشان  دادن  نیروی  خارق‌العاده‌ای  است  که  مؤیّد  سلیمان  باشد  و  برساند  که  او کیست‌، و  این  امـر  در  دل  مـلکه  تأثیر  بگذارد  و  او  را  به  ایمان  آوردن  به  یزدان  وادارد، و  به  دعوت  الهی  اعتراف  ‌کند  و  آن  را  بپذیرد.

عفریتی  از  جنّیان  حاضر  می‌شود  تخت  مـلکه  را  برای  سلیمان  بیاورد  پیش  از  آن ‌که  جلسۀ  او  به  پایان  برسد  و  حاضران  در  مجلس  پراکنده  شوند. آن‌ گونه  که  روایت  شده  است  سلیمان  از  صبح  تـا  ظـهر  بـرای  قـضاوت  و  داوری  می‌نشسته  است‌. چـنین  به  نـظر  می‌رسد کـه  سلیمان  این  مدّت  را  طولانی  می‏‎بیند  و  آن  را  مایۀ  تأخیر  در  کار  می‌داند. ناگهان‌:

(الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ).

کسی  که  علم  و  دانشی  از  کتاب  داشت‌.

بدو  می‌گوید  حاضر  است  آن  را  در  چشم  به  هم  زدنی  به  پیش  او  بیاورد.  نام  این  شخص  و  اسم  کتابی  که  علم  و  دانشی  از  آن  فرا گرفته  است‌،‌ گفته  نمی‌شود. تنها  چنین  می‌فهمیم  ‌که  همچون‌  کسی  مرد  مؤمنی  است  و  با  خدا  در  تماس  و  پیوند  است  و  رازی  و  رمزی  از  سوی  خدا  بدو  عطاء‌ گردیده  است  و  به  کـمک  آن  از  نـیروی  سترگ  یزدان  مدد  می‌طلبد  و  همچون  کاری  را  می‌کند، نیروی  سترگی ‌ که  موانع  و  مسافاف  نمی‌شناسد  و  حدود  و  ثغو‌ر  ندارد. این  کار  از  جملۀ  کارهائی  است  که  از  کسانی‌ که  با  خدا  در  تماس  و  پیوندند  گاه  گاهی  دیده  می‌شود، و  نه  را‌ز  و  رمز  این‌ کارها  و  نه  عـلّت  و  سـبب  آنـها کشـف  نگردیده  است  و  دانسته  نشده  است‌. زیـرا  ایـن  کـارها  فراتر  از کارهائی  است  که  انسانها  در  زندگانی  عـادی  خود  بدانها  خوی  گرفته‌اند  و  آشنائی  پیدا  کرده‌اند. این  سخن  واپسین  سخنی  است‌ که ‌گفته  می‌شود  و  در  دائرۀ  امن  و  امانی  قرار  دارد  و  از  آن  بیرون  نـمی‌رود  و  به  جهان  افسانه‌ها  و  خرافه‌ها  پای  نمی‌گذارد.

برخی  از  مفسّران  دنبالۀ  این  فرموده  یزدان  را  گرفته‌اند  و  آن  را  کش  داده‌اند:
(عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ).
کسی  که  علم  و  دانشی  از  کتاب  داشت‌.

یکـی  مــی‌گوید: ایـن ‌کـتاب  تـورات  است‌. دیگـری  می‌گوید: آن  شخص  از  اسم  اعظم  خدا  آگاه  بوده  است‌. و  آن  دیگر  چیزی  جدای  از  این  و  از  آن  می‌گوید،  و  آن  را  که  خبر  شد  خبری  باز  نیامد! امّـا  در  آن  چـیزهائی  ‌کـه  گفته‌اند  تفسیری  و  تعلیلی  نیست‌ که  دل  از  آن  بیاساید  و  یقین  بخشد  و  یقین  نماید. کار  از  همۀ  اینها  ساده‌تر  است‌،  وقتی  که  با  دوربین  واقعیّت  بدان  بنگریم.  در  ای  جهان  چه  راه‌ها  و  رمزهای  فراوانی  است‌  که  ما  از  آنها  چیزی  نمی‌دانیم  و  در  برابرشان  سرگشته  و  حیرانیم‌! در  ایـن  جهان  چه  نیروهای  فراوانی  است  که  ما  نـمی‌توانـیم  ا‌ز  آنها  استفاده  بکنیم  و  آنها  را  به ‌کار گیریم‌!

اصلاً  در  ذات  ا‌نسان  چه  رازها  و  رمزهای  فراوانی  است  که  از  آنها  بی‌خبریم  و  بدانها  پی‌نمی‌بریم‌! ولی  وقتی‌ که  خدا  می‌خواهد  کسی  را  به  یکی  از  این  رازها  و  رمزها  و  نیروها  و  توانها  رهنمود می‌کند، کار  به  صورت  کار  خارق العاده‌ای  انجام  می‌پذیرد  و  به  گونه‌ای  رخ  می‌دهد  که  در  زندگی  معمولی  افراد  همچون  چیزی  نیست‌. بلی  گاهی  کاری  با  اجا