  نظر  شما  انجام  نداده‌ام‌.

در  این  کار  نشانۀ  ملکۀ  فرزانه  جـلوه‌گـر  مـی‌آید. از  نخستین  لحظه  پیدا  است  متأثّر  از  نامه‌ای  گردیده  است  که  به  سوی  او  انداخته  شده  ا‌ست  بدون  ا‌ین‌  که  بفهمد  چه  کسی  آن  را  انداخته  است  و  چگونه  انداخته  شده  ا‌ست‌. در  ا‌ین  نامه  دوراندیشی  و  والائی  جلوه‌گر  است‌. ملکه  این  تأثیر  را  به  دل  و  درون  درباریان  و اشراف  قوم  خود  می‌اندازد. از  همان  لحظه ‌که  نامه  را  «‌کریم‌،  یعنی  محترم  و  ارزشمند»  توصیف  و  تعریف  می‌کند. پـیدا  است‌ که  ملکه  نمی‌خواهد  به  مقاومت  و  خصومت  بپردازد، و لیکن  این  امر  را  آشکار  و  بی‌پرده  نمی‌گوید. بلکه  با  ذکر  آن  وصف  و  مدح‌،  برای  عدم  مقاومت  و  خصومت  مـقدّمه  چینی  می‌کند. آن ‌گاه  به  دنبال  مـقدّمه  چـینی  و  طـلب  مشورت  و  رایزنی‌، رأی  و  نظرشان  را  جویا  می‌شود.  چنان‌ که  عادت  و  خوی  درباریان  است‌، آنان  آمادگی ‌کار  و کارزار  را  دارند. و لیکن  رأی  و  نظر  را  به  ملکه  حواله  می دارند. 
(قَالُوا نَحْنُ أُولُو قُوَّةٍ وَأُولُو بَأْسٍ شَدِيدٍ وَالأمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي مَاذَا تَأْمُرِينَ) (٣٣)

گفتند:  ما  از  هر  لحاظ  قدرت  و  قوّت  داریم  و  در  جنگ  تند  و  سرسخت  می‌باشیم‌،  فرمان  فرمان  تو  است‌،  بنگر  که  چه  فرمان  می‌دهی‌.

در  اینجا  شخصیّت  «‌زن‌»  از  فراسوی  شـخصیّت  مـلکه  پدیدار  می‌آید.  زنـی  است‌ کـه  جنگها  و  ویـرانـیها  را  دوست  نمی‌دارد.  در  اینجا  اسلحۀ  نیرنگ  و  نرمش  را  به  کار  می‌برد،  پیش  از  این ‌که  اسلحۀ  قـدرت  و  قـوّت  و  خشونت  را  به ‌کار  بـرد:

(قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ يَفْعَلُونَ (٣٤) وَإِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ) (٣٥)

گفت‌: پادشاهان  هنگامی  که  وارد  منظقۀ  آبـادی  شوند، آن  را  به  تباهی  و  ویرانی  می‌کشانند  و  عزیزان  آنجا  را  پست  می‏‎گرداند. اصلاً  پیوسته  شاهان  چنین  مـی‌کنند. مـن (‌بـرای  صـلح  و  سـاز  و  جلوگیری  از  خرابیها  ، خونریزیها،  هیئتی  را) به  پیش  آنان  می‌فرستم  همراه  بـا  تحفه‌ای  تا  ببینم  چه  خبری  با  خود  می‌آورند (‌تا  برابر  آن  عمل  کنیم‌).

ملکه  می‌داند  سرشت  شاهان  چنین  است  هر  وقت  وارد  شهر  بزرگی  می‌شوند، در  آنجا  فسـاد  و  تـباهی  پـخش  می‌کنند، و  آبرو  و کرامت  و  شرافت  را  بر  باد  می‌دهند، و با  مقدّسات  آنچه  نشاید  می‏‎کنند  و  نیروهای  مـدافـع  آنجا  را  درهم  می‌شکنند،  و  مقدم  بر  همۀ  اینها  بزرگان  و  رؤسای  آنجا  را  در  هم  می‏‎گویند،  و  ایشـان  را خـوار  و  پست  می‌گردانند،  چون  آنان  عناصر  مقاومت  و  مبارزه  بوده اند.  اینها  کار  همیشگی  شاهان  است  و  شاهان  چنین  کنند  چون  می‌بایست  کار.

هدیّه  و  تحفه  دلها  را  نرم  می‌گرداند، و  مودّت  و  محبّت  را  اعلان  می‌دارد،  و  چه  بسا  در  دفـع  قـتال  و  جـدال  سودمند  می‌افتد.  این  هم  تجربه  و  آزمونی  است‌.  اگـر  سلیمان  آن  را  پذیرفت  این ‌کار  جهان  است‌، و  در  ایـن  صورت  وسـائل  جهان  سـودمند  می‌افـتد. ولی  اگـر  نپذیرفت  در  این  صورت  این ‌کار  عقیده  است‌،  و  ثروت  و  دارائی  آن  را  بر  نمی‌گرداند،  و  هیچ ‌گـونه‌ کـالائی  از  کالاهای  این  زمین  به  دفع  آن  نمی‌کوشد.

پرده  بر  صحنه  انداخته  می‌شود، تا  دیگر  باره‌ کنار  رود  و  به  ناگاه  صحنۀ  فرستادگان  ملکه  و  هدیّه  و  تحفۀ  هـمراه  ایشان  در  پیشگاه  سـلیمان  دیـده  شود.  سـلیمان  روی  آوردن  ایشان  به  خریدن  او  با  مال  جهان  را  مورد  تاخت  و  تاز  قرار  می‌دهد. یا  بازگرداندن  او  را  از  دعوت  ایشان  به  اسلام  -‌ که  تسلیم  فـرمان  یـزدان  شـدنشان  است - نکوهیده  می‌شمارد  و  با  قدرت  و  قـوّت  و  پـافشارانـه  تهدیدشان  می‌کند و  آشکـارا  وا‌پسین  تـصمیم  خود  را  دربارۀ  ایشان  اعلان  می‌دارد:‌
(فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتَاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (٣٦) ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ) (٣٧)

هنگامی  کـه (‌رئیس  و  گویندۀ  فرستادگان‌) به  پـیش  سـلیمان  رســید (‌و  هـدیّه  را  تـقدیم  داشت‌، سـلیمان  شاکرانه‌) گفت‌: می‌خواهید  مرا  از  لحاظ  دارائی  و  امـوال  کمک  کنید (‌و  با  آن  فریپـم  دهید؟‌!) چیزهائی  را  که  خدا  به  مــن  عــطاء  فـرموده  است  بسـی  ارزشـمند  و  بـهتر  از  چیزهائی  است  کـه  خدا  به  شما  داده  است‌.  (‌و  من  نیازی  بدین  اموال  ندارم‌)‌. بلکه  این  شمائید  که  (‌نیازمنذ  دارائـی  و  اموال  هستید  و  )  به  هدیّۀ  خود  شادمان  و خوشحالید.  (‌زیرا  شما  تنها  به  بودن  این  دنـیا  مـعتقدید  و  سخت  به  وسائل  زندگی  و  رفاه  آن  دل  بسـته‌ایـد. ولی  مـا  بـدین  جـهان  و  آن  جـهان  بــاور  داریـم‌، و  ایـنـا  را  پلی  برای  رسیدن  به  سعادت  آنجا  مـی‌دانـیم‌)‌. بـه  سـوی  ایشـان  باز کرد  (‌و  بدیشان  بگو  که‌)  ما  بـا  لشکرهائی  بـه  سـراغ  آنان  می‌آئیم  که  قدرت  مقابلۀ  با  آنها  را  نداشته  باشند، و  ایشان  را  از  آن  (‌شهر  و  دیار  سبا)  به  گونۀ  خوار  و  زار  در  عین  حقارت  بیرون  می‌رانیم‌.

در  پاسخ  به  ملکه‌، اموال  به  تمسخر گرفته  مـی‌شود، و  تکیه  بر  دارائی  در  غیر  جـولانگاه  خـود  زشت  شـمرده  می‌شود. اینجا  جـولانگاه  عقیده  و  دعوت  است‌، پس  جـولانگاه  دارائی  نیست‌.

(أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ).

آیا  می‌خواهید  مرا  از  لحاظ  دارائی  و  اموال  کمک  کنید (‌و  با  آن  فریبم  دهید؟‌!)‌.

آیا  به  من  پیشنهاد  ایـن  کـالای  ناچیز  و  بی  ارزش  را  می‌دهید؟

(فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتَاكُمْ).

چیزهائی  را  که  خدا  بـه  مـن  عطاء  فرموده  است  بسـی  ارزشمند  و  بهتر  از  چیزهائی  است  که  خدا  به  شما  داده  است.

خدا  به  من  دارائـی  و  امـوالی  داده  است  کـه  بهتر  از  چیزهائی  است ‌که  شما  دارید. او  به  من  چیزی  را  عـطا  فرموده ا‌ست‌ که  از  هر  نوع  دارائی  و  اعوالی  بهتر  است‌: علم  و  دانش  و  نبوّت  و  رسـالت  به  مـن  داده  است‌، و  جنّیان  و  پرندگان  را  به  تسخیر  من  درآورده  است‌.  دیگر  دارائی  و  اموالی  در  زمین  باقی  نـمانده  است  کـه  مـرا  شادی  بخشد  و  بر  شادمانیم  بیفزاید.

(بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ) (٣٦)

بلکه  این  شمائید  که (‌نیازمند  دارائی  و  اموال  هستید  و) به  هدیّۀ  خود  شادمان  و  حوشحالید.

شمائید  که  ا‌ز  این  نوع  ا‌رزشهای  ناچیزی  ‌که  برای  اهالی  زمین  مهمّ  ا‌ست  شادمان  می‌گردید.  ایـن  نـوع  ارزشـها  برا‌ی  کسانی  مهمّ  جلوه‌گر  م