وی  توجّه  او  را،  و  لرزش  و  تکــان  وجدان  او  را  به  تصویر  می‌کشد،  در  آن  حال  و  احوالی  که  سلیمان  احساس  می‌کند که  خـدا  ایـن  هـمه  نـعمت  فراوان  را  بدو  بخشیده  است‌، و  پـی  مـی‌برد کـه  دست  یزدان  بر  سر  او  و  بر  سر  پدر  و مادرش ‌کشیده  شده  است  و  ایشان  را  غرق  الطاف  خود  نـموده  است‌. و  احساس  می‌نماید که  نعمت  و  رحمت  چه  انـدازه  آنـان  را  در  بـر  گرفته  است‌. با  ترس  و  لرز  و  دعا  و  تمنّا  رو  به  درگاه  خدا  می‌کند  و  می‌گوید:

(رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ).

پروردگارا!  چنان  کن  که  پیوسته  سپاسگزار  نـعمتهائی  باشم‌  که‌ به  من  و  پدر  و  مادرم  ارزانی  داشته‌ای‌.  

(وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ).

و  (‌مرا  توفیق  عطاء  فرما  تا) کارهای  نیکی  را  انجام  دهـم  که  تو  از  آنها  راضی‌ باشی (‌و  من  بدانها  رستگار  باشم‌)‌. کار  شایسته  نیز  نعمتی  است  و  از  لطف  و  مرحمت  خدا  بهرۀ  ا‌نسان  می‌گردد، و  خدا  ‌کسی  را  مشمول  این  فضل  و  بزرگواری  می‌کند که  شکر  نعمت  او  را  بگزارد. سلیمان  که سپاسگزار  نعمتهای  الهـی  است  و  از  پـروردگارش  درخواست  می‌کند که  او  را  جمع  و  جور  نماید  و  آرامش  ارزانی  بدارد  و  بر  شکر  نعمت  موفّق  گرداند، از  او  هـم  درخواست  می‌کند که  او  را  توفیق  رفیق  فرماید  بتواند  به  انجام  کارهای  بایسته‌ای  دست  یازد  کـه  سایه  رضـا  و  خشنودی  خدا  گردد. سلیمان  می‌دا‌ند  که  کار  شایسته  و  عمل  بایسته، توفیق  و  نعمت  دیگری  از  سوی  خدا  است‌.
(وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ) (١٩)
و  مرا  در  پرتو  مرحمت  خود  از  زمرۀ  بندگان  شایسته‌ات  گردان.

در  پرتو  مرحـمت  خـود  مـرا  داخـل  کـن  در...  سـلیمان  می‌داند  دخول  به  میان  بندگان  شایسته  و  بایسته  خدا، رحمت  خدا  است‌، رحمتی ‌که  بنده  را  در  می‌یابد  و  او  را  به  انجام ‌کار  شایسته  و  بایسته  توفیق  می‌دهد، و  از  زمرۀ  شایستگان  و  بایستگان  می‌گردد. سلیمان  این  را  می‌داند  و  این  است ‌که  تضرّع‌  کنان  از  درگاه  یزدان  تمنّا  و  تقاضا  می‌نماید  که  او  را  از  زمرۀ  مورد  مرحمت  قرار گیرندگان  و  موفّقان  و  راهروان  در  این  کاروان  ایمان  قرار  دهد. او  که  پیغمبر  خدا  است  و  خدا  نعمت  خود  را  بدو  داده  است  و  جنّیان  و  آدمیان  و  پرندگان  را  مسخّرش  فرموده  است‌، به  درگاه  پروردگارش  ناله  سر  می‌دهد  و  تضرّع  و  زاری  می‌کند. او  بعد  از  برگزیده  شدن  هم  از  خدا  مـی‌ترسد. هراسان  است ‌که  نکند کارهایش  او  را  رستگار  ننماید، و  سپاسگزاری  و  شکر گزاریش‌ کم  بیاید.  پس  چه  بهتر که  عذر  تقصیر  خود  را  بخواهد  و  به  آستان  خدایش  بنالد...  وقتی‌ که  حسّاسیّت  لطیف  و  نازک  مـی‌گردد، و  تقوا  و  ترس  از  خدا  بیشتر  و  بیشتر  می‌شود، و  اشتیاق  رسیدن  به  رضا  و  رحمت  خد‌ا  فـزونی  مـی‌گیرد، در  آن  دم‌ کـه  نعمت  الهـی  جلوه‌گـر  مـی‌آید، مـؤمن  وارسـته  آتش  می‌گیرد  و  با  شور  و  غوغا  فریاد  خدا  خدا  بـرمی‌آورد! مگر  در  آن  دم ‌که  مورچه  سخن  می‌گوید، نعمت  یزدان  جلوه‌گر  نیامده  است‌؟ این  است ‌که  سلیمان  بـندۀ  پـاک  باختۀ  یزدان  یا ربّ  یا ربّ  می‌نماید  و  زار  زار  می‌گرید  و  می‌نالد که‌ کریما  و  رحیما  این  باران  نعمت  و کرم  تا  بـه  ابد  بر  من  و  پدر  و  مادرم  بر  دوام  بادا!

در  اینجا  جلو  دو معجزه  نه  یک  معجزه  می‌ایستیم‌. یکی  معجزۀ  پی  بردن  سلیمان  به  هوشیار  باش  و  بیدار  بـاش  مورچه‌ای  به  مورچگان‌، و  دیگـری  معجزۀ پـی  بـردن  مورچه  به  این‌ که  این  سلیمان  و  لشکریان  سلیمان  است‌.  معجزه  اوّلی  جزو  چیزهائی  است‌ که  یزدان  بـه  سـلیمان  داده  است  و  بــدو  هـمچون  چـیزی  را  فهمانده  است‌. سلیمان  هم  انسان  است  و  پیغمبر  یـزدان  است‌. کـار  در  اینجا  با  مقایسه  با  مـزه  دوم‌ که  در گفتار  مورچه  نمایان  است  تا  اندازه‌ای  ساده  و  آسان  است‌. چه  بسا  مورچـه  می‌فهمد  که  اینان  آفریده‌های  بزرگتری  هستند، و  آنان  مورچگان  را  لگدمال  و  پایمال  می کنند  هنگامی‌ که  بـر  آنها  پای  بگذارند  و  چه  بسا  مورچه‌ها  از  خطر  بگریزند  طـبق  غـریزه  و  نـیروهائی ‌که  بـرای  بقای  حـیات  در  وجودشان  به  ودیعت  نـهاده  شـده  است‌. ولی  مـورچـه  بفهمد  که  این  اشخاص  سلیمان  و  لشکریان  او  هستند، معجزه  است  و  فراتر  از  معهود  و  معروف  مردمان  است‌، و  از  زمرۀ  خارق  العاده  و  معجزه‌ها  در  همچون  اوضاع  و  احوالی  بشمار  است‌.

*
هم  اینک  به  داستان  سـلیمان  بـا  هـدهد  و  مـلکۀ  سـبا  می‌پردازیم‌. این  داستان  به  شش  صحنه  تقسیم  می‌شود. در  میان  آنها  فاصله‌ها  و  فضاهای  هـنری  است  کـه  از  صحنه‌هائی  درک  و  فهم  می‌شود که  نشان  داده  می‌شوند، و  زیبائی  نمایش  هنری  را  در  داستان  تکمیل  می‌کنند. در  لابلای  داستان  پیروهائی  بـر  برخـی  از  صـحنه‌ها  زده  می‌شود که  رهنمود  درونی  مرد  از  بیان  داستان  در  سوره  را  در  بر  می‌گیرند، و  درسهای  عبرتی  را  محقّق  می‌کنند  و  پیاده  می‌گردانند که  به  سبب  آن  دروس  دا‌سـتانها  در  قرآن  مجید  آورده  می‌شوند.

از  آنجا که  سرآغاز  سخن  از  سلیمان  اشاره  به  جـنّیان  و  آدمیان  و  پرندگان  را  در  بر  دارد، و  به  نـعمت  علم  و  دانش  اشاره  می‌رود، این  داستان  نقش  هر  یک  از  جنّیان  و  آدمیان  و پرندگان  را  در  بر  مـی‌گیرد، و  نـقش  عـلم  و  دانش  در  این  داستان  نیز  برجسته  و  نمایان  است‌.  انگار  دیباچۀ  داستان  اشاره‌ای  به  دارنـدگان  نقش  اصـلی  در  داستان  است‌...  این  هم  بخش  هنری  دقیقی  و  لطیفی  در  داستانهای  قرآنی  است‌.

همچنین  علامتها  و  نشانه‌های  شـخصیّت‌، و  عـلامتها  و  نشانه‌های  ممتاز  شخصیهای  داستان  کـاملاً  واضـح  و  آشکار  است‌. از  جمله  شـخصیّت  سلیمان‌، شـخصیّت  ملکه‌، شخصیّت  هدهد، و  شخصیّت  اطرافیان  مـلکه‌.  همچنین  انقلابهای  درونـی  و  انـفعالهای  روحـی  ایـن  شخصیّتها  در  صحنه‌ها  و  موقعیّتهای  گوناگـون  داسـتان  عرضه  می‌گردند.

*صحنۀ  نخستین  با  سان  دیدن  نظامی  همگانی  سلیمان  و  لشکریانش  آغاز  می‌گردد.  این  صحنه  بـعد  از  رسـیدن  آنان  به  درّۀ  مورچگان‌، و  بعد  از  سخنان  مورچه  شروع  می‌شود. سلیمان  رو  به  پروردگار  خود  می‌کند  و  به  شکر  و  دعا  و  توبه  می‌پردازد:

(وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ (20) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ) (21) 

سلیمان  از  لشکر  پرندگان  سان  دید  و  جویای  حال  آنها  شد  و  گفت‌،  چرا  شانه  به  سر  را  نمی‌بینم‌؟  (‌آیا  او  در  میان  شما  است  و  او  را  نمی‌بینم‌؟‌)  یا  این  کـه  از  جملۀ