پــرندگان  هـمچون  درک  و  فـهمی  نداشته‌اند. به  ناچار  این  شعو‌ر  ویژۀ  خدادادی  باید  به  گروه  خاصّی  عطاء  شده  باشد که  مسخّر  سلیمان  بوده‌اند، نه  این‌ که  همۀ  هدهدها  و  جملگی  پرندگان  بـهره‌مند  از  این  نعمت  والا  بوده  باشند. نوع  درک  و  فهمی ‌که  از  آن  هدهد  ویژه  دیده  شده  است  در  سطحی  بوده  است ‌که  با  سـطح  درک  و  فـهم  انسـانهای  خـردمند  و  هـوشیار  و  پرهیزگار  برابری  می‌کرده ‌ا‌ست‌!

لشکریان  سلیمان  اعم  از  آدمیان  و  جنّیان  و  پرندگان  گرد  آمدند.  همچون  مجموعه‌ای ‌کوکبه  و  دبـدبۀ  بـزرگی  را  تشکــیل  مـی‌داده  است‌، و  گـروه  عظیمی  را  فـراهـم  می‌آورده  است‌. اوّلین  گروه  به  آخـرین  گـروه  پـیوسته  است  و  همایش  سترگی  بوده  است‌.

(فَهُمْ يُوزَعُونَ) (١٧)
همۀ  آنان  به  یکدیگر  مـلحق  و  در  نـزد  هـم  نگاه  داشتـه شدند.
تا  پراکنده  نشوند  و  هرج  و  مرج  در  میانشان  پیدا  و  شائع  نشود. همایش  سپاهیان  بود  و  از  نظم  و  نظام  سپاهیگری  برخوردار  بود. بر  این  همایش  اصطلاح  لشکریان  اطلاق  می‌شد، تا  اشاره  به ‌گرد  هم  آمدن  بزرگی  و  سر  و  سامان  سترگی  باشد.

(حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ (١٨)فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِنْ قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ) (١٩)

 (‌آن گاه  حرکت  کردند) تا  رسـیدند  بـه  درّۀ  مورچگان، مورچه‌ای  گفت‌: ای  مورچگان! به  لانه‌های  خود  بـروید، تا  سلیمان  و  لشکریانش  بدون  ایـن  که  مـتوجّه  بشـوند  شما  را  پایمال  نکنند. سلیمان  از  سـخن  آن  مورچه  تبسّم  کرد  و  خندید  و  گفت‌: پروردگارا!  چنان  کن  کـه  پـیوسته  سپاسگزار  نعمتهائی  باشم  که  بـه  مـن  و  پـدر  و  مـادرم  ارزانی  داشته‌ای‌، و (‌مرا  توفیق  عطاء  فرما  تـا)  کارهای  نیکی  را  انجام  دهم  که  تو  از  آنـها  راضی  بـاشی (‌و  مـن  بدانها  رستگار  باشم‌)‌، و  مرا  در  پرتو  مـرحمت  خود  از  زمرۀ  بندگان  شایسته‌ات  گردان.

کوکبه  و  دبدبه  به  حرکت  درآمد،‌کوکبه  و  دبدبه  سلیمان  که  از  جنّیان  و  آدمیان  و  پرندگان  فراهم  آمده  بـود. بـا  همان  نطم  و  ترتیب‌، آخر  آ‌ن  به  اوّل  آن  پیوست‌، وصفها  چسبیده  به  هم  بود، و گامها  هماهنگ  برداشته  می‌شد.  تا  این  که  به  درّه‌ای  رسیدند که  مورچگان  زیادی  در  آنجا  زندگی  می‌کردند،  تا  بدانجا که  تعبیر  قرآنی  آن  درّه  را  به  مورچگان  نسبت  داده  است  و  آنجا  را  «‌وادی  النمّل‌: درۀ  مورچگان‌»  نامیده  است‌. در  آنجا  مورچه‌ای  سخن  گفته  است‌. این  مورچه  سمت  نـظارت  و  ریـاست  و  سـر  و  سامان  دهی  مورچگان  پخش  و  پراکنده  در  درّه  را  داشته  است‌. لانۀ  مورچگان  بسان  کندوی  زنبوران  عسـل  از  نظم  و  ترتیب  و  سر  و  سامان  دقیقی  بـرخـوردا‌ر  ا‌ست‌. کارها  در  آن ‌گوناگون  و  تقسیم  شده  است‌.

هر  یک  از  مورچگان  با  نظم  و  نظام  شگفتی  به  انجام  وظیفه  مشغول  است‌. انسانها  غالباً  نمی‌توانـند  نـظم  و  نظام  همسان  آنها  را  داشـته  باشند  و  از  آنــها  تـقلید  و  پیروی  نمایند، با  وجود  این ‌که  به  انسانها  خرد  مترقّی  و  درک  متعالی  داده  شده  است‌... این  مورچه  به  مورچگـان  با  وسیله‌ای ‌که  ملّت  مورچگان  فهم  مـی‌کردند، و  با  زبانی ‌که  در  میان  خود  بدان   آشنا  بودند - گـفت‌: بـه  لانه‌های  خـود  بروید، تا  سلیمان  و  لشکریان  او  شما  را  له  و لورده  و  پایمال  نکنند. آنان  از  حال  و  احوال  شما  خبر  ندارند.

سلیمان  فهمید  چیزی  را که  مورچـه  گـفت‌. از  فـهمیدن  سخن  مـورچـه  و  از  محتوای  آ‌ن  شـادمان  و  مسـرور  گردید. از آنچه  مورچه  گفت  شادمان  و  مسرور  گردید  بدان  گونه ‌که  شخص  بزرگی  شاد  مـی‌شود  زمـانی‌ کـه  متوجّه  کودکی  می‌گردد که  می‌خواهد  از  اذیّت  و  آزار  او  خود  را  برهاند  هر  چند کـه  او  قـصد  اذیّت  و  آزار  او  را  ندارد.  مسرور  از  آن  شد که  دید  مورچـه  چه  درک  و  شعوری  دارد. این  چیزها  نعمت  خدا  است  و  سلیمان  باید  شکر  این  نعمت  را  بکند  و  خدای  را  سپاس  بگوید  بر  این  که  نعمتی  بدو  داده  است  که  در  پرتو  آن  مـی‌توانـد  با  جهانهای  نهان  و  دور  از  ذهن  مـردمان  تـماس  بگیرد،  جهانهائی‌ که  موانعی  و  فواصلی  در  میان  آنها  و  انسانها  قرار  داده  شده  است‌ که  درگاه  تفهیم  و  تفاهم  را  بر  روی  آدمیان  و  آنها  بسته  است‌.  سلیمان  شادمان گردید  از  این  که  به  شگفتی  از  شگفتیهای  جهان  پی  برد،  و  آن  درک  و  شعور  همچون  مورچه‌ا‌ی  بود که  به  مـورچگـان  چـنین  دستوری  داد، و  این‌ که  سائر  مورچگان  توانستند  سخن  او  را  بفهمند  و  از  وی  اطاعت‌ کنند!

سلیمان  بدین  سخن  پی‌ببرد:

(فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِنْ قَوْلِهَا).

سلیمان  از  سخن  آن  مورچه  تبسّم  کرد  و  خندید.

این  مشاهده  سخت  سلیمان  را  تکان  داد  و  دل  او  را  به  سوی  پروردگارش  برگرداند، پروردگاری ‌که  این  نعمت  خارق  العاده  را  بدو  داده  است‌، و  دریچه‌ای  میان  او  و  میان  آن  جهانهای  نهان  و  دور  از  دسـترس  انسـان  باز  کرده  است  و  او  را  با  آفریده‌هائی  از  آفریده‌هایش  پیوند  داده  است  و  تماس  بخشیده  است‌. رو  به  پروردگار  خود  کرد  و  با  توبه  و  زاری  متوسّل  بدو  شد:

(رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ).

پروردگارا! چنان  کن  که  پیوسته  سپاسگزار  نـعمتهائی  باشم  که  به  من  و  پدر  و  مادرم  ارزانی  داشته‌ای‌.

«‌ربّ :  پروردگارا! »... با  این  ندای  نزدیک  و  مستقیم  و  متّصل  ...  «‌أوزغنی‌:  مرا  ملازم  شکر  خود  گردان‌. چـنان  کن که  دائماً  سپاسگزار  تو  باشم  و  آنها  را  هیچ  وقت  فراموش  نکنم‌»‌. سراسر  وجودم  را  جمع  و  جور گردان  ...  اندامهایم  و  افکار و  زبان  و  دل  و  درون  و  خـاطره‌ها  و  چیزهائی  را  که  بر  دل  من  می‌گذرند، و  واژه‌ها  و  جمله‌ها، و کارها  و گرایشها  و  رویکـردهای  مـرا  جـمع  و  جـور  گردان‌....  هستی  مرا  به  طور کلّی  جمع  و  جـور  فـرما...  توانها  و  نیروهایم  را  همه  و  همه  جمع  و  جور  فـرما  ...  آغاز  آنها  را  به  پایان  آنها،  و  پایان  آنها  را  به  آغاز  آنها  ملحق ‌گردان  ...  تا  همۀ  آنها  به  شکر  نعمت  تو  بپردازند، نعمتی‌ که  بر  من  و  بر  پدر  و  مادر  من  ارزانی  و  ارمغان  داشته‌ای  ...  اینها  مدلول  لغوی  و  مفهوم  واژگانی ‌ کـلمۀ  «‌اوزغنی‌» است‌.

این  تعبیر  اشاره  به  نـعمتی  دارد کـه  در  آن  لحـظه  دل  سلیمان  علیه السّلام   را  پسوده  است  و  لمس‌  کـرده  است‌، و  نوع  تأثّـر  او  را،  و  نـی