د؟).

این  معجزات  بیشماری  که  از  حقّ  و  حقیقت  پرده  برمی‏دارند،  آن  اندازه  روشن  و  گویا  هستند  که  هر  کس  دو  چشم  بینا  داشته  باشد  آنها  را  می‌بیند  و  به  آنها  پـی  می‌برد.  روند  قرآنی  این  معجزات  را  «‌مبصره  کاملاً  آشکارا  و  پیدا»  وصف  می‌کند.  این  معجزه‌ها  مردمان  را  بینش  می‌بخشند  و  بینا  می‌کنند  و  آنـان  را  به  سوی  هدایت  سوق  می‌دهند.  با  وجود  این  مردمان  دربارۀ  آنها  گفتند:  اینها  جادوی  روشنی  هستند!  این  سخن  را  نه  از  روی  یقین  و  ایمان  به  ‌گفتار  خود  گفتند،  و  نه  این‌ که  آن  را  از  روی  شکّ  و  گمانی  که  داشته‌اند  گفته‌اند،  بلکه  آن  را  گفته‌اند...
(ظُلْمًا وَعُلُوًّا).
ستمگرانه  و  مستکبرانه‌.  

دل  و  درونشان  یقین  و  اطمینان  داشت  ‌که‌که  این  معجزه  ها  حقّ  و  حقیقتند،  حقّ  و  حقیقتی  ‌که  شک  و  شبهه‌ای  دربارۀ  آن  نیست‌:
(اسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ).
هر  چند  که  در  دل  بدانها  یقین  و  اطمینان  داشتند.

این  سخن  را  می‌گفتند  برای  انکار کردن  و  تکبّر  فروختن‌. زیرا  آنان  ایمان  را  نمی‌خواهند،  و  به  دنبال  برهان  و  دلیل  نیستند.  تنها  آنان  می‌خواهند  بر  حقّ  بزرگی  بفروشند  و  بدان  و  به  خویشش  با  همچون  تکبّر  نکوهیده‌ای  ظلم  و   ستم   کنند.  

بزرگان  قریش  نیز  این  چنین  پذیرۀ  قرآن  می‌رفتند،  و  یقین  هم  داشتند  که  قرآن  حقّ  است‌،  ولیکن  آنان  قرآن  را  انکار  می‌کردند،  و  دعوت  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  را  نمی‌پذیرفتند  دعوتی  ‌که  ایشان  را  به  سوی  خدای  یگانه  فرا  می‌خواند.  زیرا  آنان  می‌خواستند  بر  دیـانت  خود  و  عقائد  خود  باقی  بمانند،  زیرا  در  فراسوی  چنین  دیانت  و  دعوتی  اوضاع  و  احوالی  بود  که  ایشان  را  مسند  و  اورنگ  مـی‌بخشید  و  از  ایشان  پششانی  می‌کرد،  و  غنیمتهائی  در  فراسوی  چنین  دیانت  و  عقائدی  بود  که  به  سویشان  سرازیر  می‌گردید.  این  غنیمتها  هم  بران  عقائد  پوچ  تکیه  داشت‌،  عقائدی  ‌که  خطر  دعوت  اسلامی  را  بر  آن  احساس  می‌کردند،  و  احساس  می‌نمودند  که  در  زیر  پـای  مـؤمنان  متزلزل  و  له  و  لورد  می‌شود  و  نابود  می‌گردد،  و  در  دلهـا  و  درونهایشان  سست  و  لرزان  می‌گردد.  حال  همیشه  چنین  است‌:  پتکهای  سنگین  حقّ  روشن‌،  بر  سر  باطل  سست  گمان  انگیز  فرود  می‌آید  و  مغز  سرش  را  داغان  و  متلاشی  می‌سازد!

حقّ  این  چنین  است‌.  منکران  حقّ  را  انکار  نمی‌کنند  چون  آن  را  نمی‌شناسند.  بلکه  حقّ  را  انکار  می‌کنند  چون  آن  را  می‌شناسند!  مشرکان  حقّ  را  انکار  می‌کردند  هر  چند  که  آن  را  باور  داشتند  و  یقیناً  می‌دانستند.  این  هم  بدان  جهت  بود  که  حقّ  را  خطری  برای  بودن  خودشان  ا‌حساس  می‌کردند.  یا  آن  را  خطری  برای  اوضاع  و  احوال  خود  می‌دیدند.  یا  آن  را  خطری  برای  مصالح  و  منافع  خویش  می‌پنداشتند.  این  بود  که  متکرانه  رویاروی  حقّ  می‌ایستادند،  حقّی  که  روشن  و  آشکار  بود.

(فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ) (١٤)

بنگر  سرانجام  و  سرنوشت  تباهکاران  چگونه  شد؟‌.  سـرانجام  و  سرنوشت  فـرعون  و  قوم  (‌و  مشهور  و  معروف  است‌.  قـرآن  در  جاهای  دیگری  پرده  از  آن  برداشته  ا‌ست‌.  در  این  جا  تنها  همین  اشاره  را  بدان  می‌کند،  تا  غافلان  منکر  حقّ  را  بیدار  سازد،  و  ستیزه‌گران  با  حقّ  را  به  خود  آرد،  و  غافلان  و  منکران  و  ستیزه‌جویان  را  متوجّه  سرانـجام  و  سـرنوشت  فرعون  و  قوم  او  می‌سازد  تا  بیدار  و  هوشیار  شوند  پیش  از  آن‌  که  بـر  سرشان  همان  رود  و  دامنگیرشان  همان  شود  که  بر  تباهکاران  رفته  است  و  دامنگیرشان  گشته  است‌.
*
--------------------------------------------------------------------------------
[1] نص قاطعانه‌ای در دست نیست‌که برساند شعیب همان پیر مـرد کهنسالی است که موسی او  را خدمت‌ کرده است و با یکی از دو دختر وی ازدواج نموده است‌. ولیـکن این امر ترجیح دارد با  توجّه به این‌ که داستان موسی بعد از داستان شعیب در بیان وقائع تاریخی داستان موسی و  داستان شعیب در قرآن ذکر می‌شود. این هـم بیانگر این استکه موسی و شعیب همعصر یا به  دنبال یکدیگر بوده‌اند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:189.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:190.txt">قسمت دوم</a><a class="text" href="w:text:191.txt">قسمت سوم</a><a class="text" href="w:text:192.txt">قسمت چهارم</a></body></html>سوره‌ي نمل آيه‌ي 44-15

(وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ عِلْمًا وَقَالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ (١٥) وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ (١٦) وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالإنْسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ (١٧) حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ (١٨) فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِنْ قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ (١٩) وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ (٢٠) لأعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لأذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ (٢١) فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ (٢٢) إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ (٢٣) وَجَدْتُهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ (٢٤) أَلا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَيَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ (٢٥) اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (٢٦) قَالَ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكَاذِبِينَ (٢٧) اذْهَبْ بِكِتَابِي هَذَا فَأَلْقِهِ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ (٢٨) قَالَتْ يَا أَيُّهَا الْمَلأ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ (٢٩) إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ (٣٠) أَلا تَعْلُوا عَلَيَّ وَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (٣١) قَالَتْ يَا أَيُّهَا الْمَلأ أَفْتُونِي فِي أَمْر