ه علیه و آله و سلّم  ‌در  این  صورت  سنگین  است‌.  او  با  همۀ  انسانها  رویاروی  می‌گردد،  و  بیشتر  آنان  را  هوا  و  هوسشان  گمراهشان  ساخته  ا‌ست‌،  و  از همه  چیز  جز کفر  سرپیچی  کرده‌اند،  هر  چند  که  دلائل  ایمان  آوردن  حاضر  و  آماده  بوده  است‌.

) وَلَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ نَذِيراً) (51) 

اگر  ما  می‌خواستیم  در  هر  شهر  و  روستائی‌،  (‌پیغمبر)  بیم  رسانی  را  برمی‌انگیختیم‌.  (‌ولی  صلاح  امتّها  و  ملّتها  در  این  نمی‌باشد  .(

برخی از مفسّران ضمیر  «‌ه‌» در فعل «‌صرّفناه‌» را به آب بـرمی‌گردانند که نزدیکترین واژۀ مذکور  در عبارت است‌، و واژۀ قرآن هم در این مقام ذکر نشده است تا ضمیر را بدان برگرداند. ولی ما  ترجیح می‌دهیم ‌که این ضمیر به قرآن برمی‏گردد، چون شکّی در این نیست ‌که ضمیر«‌ه‌‌» در این  فرمودۀ خدا: ( وجاهدهم به )  (‌و  با  آن  با  ابشان  جـهاد  کن‌)‌. (‌فرقا ن/52)     به قرآن برمی‌گـردد. زیرا با آب به جنگ دیگران نمی‌رود.کسی ‌که ضمیر دوم را به قرآن  برمی‌گرداند ضمیر ا‌ول را نیز به قرآ‌ن برمی‌گردا‌نـد این هم نگرشی از نگرشهای بسیار قرآن  است ‌که به مناسبت چیزی  که در مدّ نظر است ذکر می‌شود. این مناسبت در اینجا نازل ‌کردن آب پاک  کنندۀ حیات بخش است و ذهن را به نازل کردن قرآن پاک کنندۀ حیات بخش متوجّه می‌سازد که  سراسر این سوره پیرامون آن می‌چرخد.

در  این  صورت  زحمت  و  مشقّت  تقسیم  می‌شد،  و  ادای  وظیفه  تخفیف  پیدا  می‌کرد.  ولیکن  یزدان  جهان  برای  انجام  این  مهمّ  بنده‌ای  را  برگزیده  است  که  خاتم‌الانبیاء‌،  یعنی  واپسین  پیغمبران  است‌،  و  بیم  دادن  مردمان  همۀ  شهرها  و  روستاها  را  برعهدۀ  او گذاشته  است‌،  تا  واپسین  رسالت  وحدت  پیدا  کند  و  بر  زبانهای  پیغمبران  فراوان  در  شهرها  و  روستاها  پراکـنده  نگردد.  قرآن  را  بدو  ارمغان  داشته  است  تا  با  آن  به  جهاد  دیگران  برود  و  برزمد:

فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَاداً كَبِيراً (52) 

پس  (‌در  تبلپغ  رسالت  و  دعوت  به  حقّ‌،  استوار  و  کوشا  باش  و)  از  کافران  اطاعت  مکن  (‌و  به  دنـبال  هوسها  و  خرافات  ایشـان  مرو)  و  بـا  (‌اسلحۀ)  قرآن  بـا  آنان  جهاد  بزرگ  (‌و  همه  جانبۀ  تبلیغاتی‌)  را  بیاغار.

در  این  قران  قوّت  و  قدرت‌،  سلطه  و  شوکت‌،  تأثیر  ژرف‌،  و کشش  و  جاذبیّتی  است ‌که  با  آن  مـقاوت  و  پایداری  نمی‌گردد.  این  قرآن  دلهای  مشرکان  را  سخت  تکان  می‌داد،  و  ارواحشان  را  به  تندی  به  لرزه  می‌انداخت‌.  آنان  با  هر  وسیله‌ای  با  تأثیر  قرآن  پـیکار  می‌کردند  و  می‌خواستند  از تأثیر  آن  بکاهند  و  جلوگیری  نمایند،  ولی  راهی  بدین  کار  نمی‌یافتند  و  چـارۀ  آن  راسران  و  بزرگان  قریش  به  تودۀ  مردمان  می‌گفتند:

(لا تسمعوا لهذا القرآن والغوا فيه لعلكم تغلبون). 

گوش  به  این  قرآن  فرا  ندهید،  و  در  (‌هنکام  تلاوت‌)  آن  یاوه‌سرائی  و  جار  و  جنجال  کنید  تا  (‌مردمان  هم  قرآن  را  نشنوند  و  مجال  اندیشۀ  درباره  مفاهیم  آن  از  ایشان  گرفته  شود  و )  شما  پیروز  گردید. (فصّلت/26)

این  گفتار  می‌رساند  که  چه  اندازه  از  تأثیر  این  قرآن  درون  سران  و  بزرگان  قریش  و  درون  تودۀ  مردمان  به  زلزله  و  تکان  درآمده  است  و  به  ترس  و  هراس  افتاده  است‌.  آنان‌ گرویدگان  به  این  قرآن  را  می‌دیدند که  از  تأثیر  آیه‌ای  یا  دو  آیه‌ای‌،  و  سوره‌ای  یا  دو  سوره‌ای  که  محمّد  پسر  عبدالله  صلّی الله علیه و آله و سلّم   ‌آنها  را  تلاوت  می‌فرمود،  در  فاصلۀ  بامدادی  و  شامگاهی  چه  اندازه  تغییر  می‌کردند  و  دگرگون  می‌شدند  و  انگار  جـادو  می‌شدند!  جانها  فرمانبردار  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  می‌گردید،  و  دلها  به  سویش  می‌گرائید.

رؤسای  قریش  این  سخن  را  به  پیروان  و  همفکران  خود  نمی‌گفتند  و  خودشان  از  تأثیر  این  قرآن ‌کنار  بمانند.  اگر  آنان  در  ژرفای  درونشـان  احساس  لرزه  و  تکانی  نمی‌کردند  که  ایشان  را  به  ترس  و  هراس  اندازد،  چنین  دستوری  نمی‌دادند،  و  در  میان  قوم  خود  این  برحذر  باش  و  هوشیار  باش  را  پخش  نمی‌کردند که  از  هر  سخنی  بیشتر  بر  ژرفای  تأثیر  این  قرآن  دلالت  دارد!

«‌ابن  اسحاق ‌گفته  است‌:  محمّد  پسر  مسلم  پسر  شهاب  زهری  برایم  روایت  کرده ‌است ‌که  برای  او  نـقل  شده  است‌:  ابوسفیان  پسر  حرب‌،  و  ابوجهل  پسر  هشام‌،  و  اخنس  بسر  شریق  پسر  عمر  پسر  وهب  ثقفی  همپیمان  بنی  زهره‌،‌شبی  بیرون  ‌رفتند  تا  سخن  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  را  بشنوند  بدان  گاه ‌که  او  در  خانه‌اش  نماز  شب  را  می‌خواند.  هر  یک  از  آنان  در  جائی  جایگزین  شدند  تا  بشنوند.  هیچ  یک  از  ایشان  از  محلّ  دیگری  خبر  نداشت‌.  تمام  شب  به  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌گوش  فرا  دادند  تا  سپیدۀ  صبح  دمید.  بامدادان  پراکنده   شدند.  در  راه  به  هم  رسیدند.  یکدیگر  را  سرزنش‌ کردند،  و  یکی  به  دیگری  گفت‌:  به  همچون  کاری  برنگردید.  چه  اگر  یکی  از  بی‏‏‏خردان  شما  را  ببیند  به  دل  و  درون  او  دغدغه  می‌اندازید.  سپـس  رفتند  و  برگشتند.  شب  دوم  هر  یک  از  آنان  به  جایگاه  شب  قبلی  خود  برگشت.  تمام  شب  به  ییغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ‌گوش  فرا  دادند  تا  سپیدۀ  صبح  دمید.  بامدادان  پراکنده  شدند.  در  راه  باز  به  هم  رسیدند.  یکی  به  دیگری  همان  چیزی  را گفت  ‌که  شب  قبلی گفته  بود.  سپس  رفتند  و برگشتند.  شب  سوم  نیز  هر  یک  از آنان  به  جایگاه  پیشین  خود  برگشت‌. تمام  شب  به  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  گوش  فرا  دادند  تا  سپیدۀ  صبح  دمید.  بامدادان  پراکنده  شدند.  در  راه  دوباره  به  هم  رسیدند.  همدیگر  گفتند:  

از  اینجا  تکان  نمی‌خوریم  و  نمی‌رویم  تا  پیمان  نبندیم‌ که  دیگر  بدینجا  برنگردیم‌!  بر  این‌ کار  پیمان  بستند  و  سپس  پراکنده  شدند  و  رفتند.

هنگامی ‌که  آفتاب  طلوع  ‌کرد،  اخنس  پسر  شریق  چوگان  خود  را  برداشت  و  بیرون  رفت‌.  به  نزد  ابوسفیان  در  خانه‌اش  رفت‌.  بدو گفت‌:  ای  ابوحنظله  به  من  بگو  رأی  تو  دربارۀ  چیزی  که  از  محمّد  شنیده‌ای  چیست‌؟  گف‌:  ای  ابو  ثعلبه‌،  به  خدا  سوگند  چیزهائی  را  شنیده‌ام  که  از  آنها  آگاهم  و  می‌دانم  مراد  از  آنها  چیست‌.  و  چیزهائی  را  هم  شنیده‌ام  که  معنی  آنها  را  ندانسته‌ام  و  از  مراد  آنها  آگاه  نشده‌ام‌.  اخنس ‌گفت‌:  من  هم  بدان  کسی  سوگند که  تو  بدو  سوگند  خوردی  این  چنین  هستم‌.

سپس  از  پیش  او  برخاست  و  به  نزد  ابوجهل  رفت  و  در  خانه‌اش  او  را  ملاقات‌  کرد.  بدو گفت‌:  ای  ابوالحکم‌،  نظر  تو  دربارۀ  آنچه  از  محمّد  شنیده‌ای  چیست‌؟  گفت  : چه  چیز  شنیده‌ام‌؟‌!  ما  و  بنی  عبد  مناف  بر  سر  بزرگی  و  احترام  کشمکش  و  ستیز  کردیم‌. آنان  خوراک  دادند،  مـا 