 یـا  چرا  پروردگار  خـود  را  نمی‌بینیم  (‌تا  خودش  در  برابرمان  ظـاهر  و  به  ما  بگوید  که  او  تـو  را  فرستاده  است‌؟‌(.

مشرکان  بعید  می‌دیدند که  پیغمبر  انسان  باشد.  برای  این  که  به  عقیده‌ای‌ که  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  ایشان  را  بدان  می‌خوانـد  ایمان  بیاورند،  درخواست  می‌کردند  که  فرشتگان  به  نزد  ایشان  فرود  آیند  و  بر  آن  عقیده ‌گواهی  دهند،  یا  این ‌که  خدا  را  ببیند  و  با دیدن  یزدان  سبحان  آن  عقیده  را  راست  بدانند  و  تصدیق  بکنند...  این  هم  گردن  افرازی  بر  مقام  خداوند  ذوالجلال  است‌،  گردن  افرازی  نادانان  بی‌شرمی‌ که  جلال  و  عظمت  خدا  را  در  درون  خود  احساس  نمی‌کنند،  و  چنان‌ که  باید  قـدر  و  منزلت  خدا  را  نمی‌دانند.  آخر  آنان کیستند  تا  این  چنین‌ گـردن  افرازی‌ کنند  و  سینه  جلو  دهند؟  آنان  در  برابر  خداوند  بزرگوار  و  مقتدر  و  شکوهمند  کیـستند  و  چیستند؟  آنان  کیستند  و  چیستند  وقتی ‌که  آنان  در  ملک  و  مملکت  و  در  میان  آفریده‌های  خدا  بسان  ذرّۀ  ‌کوچک  سرگردانی  هستند؟  آنان  ذرّۀ  سرگردانی  می‌مانند  مگر  ایـن‌  که  خویشتن  را  از  راه  ایمان  با  خدا  مرتبط  ‌کنند  و  از  ذات  او  استمداد  بطلبند  و  ارزش  خود  را  بخواهند  ...  بدین  جهت  در  خود  همین  آیه  پاسخ  ایشان  را  می‌دهد  پیش  از  این  که  آیه  به  پایان  برسد،  و  سرچشمۀ  این‌ گردن  ا‌فرازی  را  روشن  می‌دارد:
(لقد استكبروا في أنفسهم وعتوا عتوا كبيرا).
واقعاً  آنان  خویشتن  را  بزرگ  پنداشته اند  (‌و  از  حدّ  خود  بسی  پا  را  فراتر  نهاده‌اند)  و  در  ظلم  و  طغیان  ســت  سرکشی  نموده‌اند.

شأن  و  مقام  خود  را  بزرگ  دیده‌اند،  این  است ‌که  تکبّر  ورزیده‌اند  و  سخت  سرکشی  نموده‌اند.  آن  اندازه  خود  را  بزرگ  دیده‌اند  تا  از  ارزیابی  ارزشهای  حقیقی  واپس  مانده‌اند  و  ارزشهای  حقیقی  را  درست  نسـنجیده‌اند.  کارشان  بدانجا  کشیده  است‌ که  جز  خـود  را  احساس  نمی‌کنند،  و  خودشان  برای  خودشان  آن  اندازه  ضخیم  و  عظیم‌  گشته‌اند که  گمان  می‏‎برند  چیز  بزرگی  در  این  جهان  گردیده‌اند  و  سزاوار  این  شده‌اند  که  خداوند  بزرگوار  برای  ایشان  پدیدار  و  نـمودار  شـود  تا  آنان  ایمان  بیاورند  و  دعوت  اسلام  را  تصدیق  و  باورکنند!  آن  گاه  راست  و  درست  به  تمسخرشان  می‌پردازد.  چرا  که  ایشان  را  بر  هول  و  هراسی  مطّلع  می‌گرداند کـه  در  روز  سخت  و  هراسناکی  که  فرشتگان  را  در  آن  روز  می‏بینند  منتظر  ایشان  است‌.  دیدن  فرشتگان  کمترین  درخواست  گردن‌ا فرازانۀ  ایشان  است‌.  آنان  فرشتگان  را  نمی‏بینند  مگر  در  روز  سخت  هولناکی‌.  در  آن  روز  عذاب  منتظرشان  است‌،  عذابی‌ کـه  تاب  تحمّل  آن  را  ندارند،  و  از  ا‌ست  آن  هم  رهائی  نمی‏‎یابند.  آن  روز،  روز  حساب  و کتاب  و  عذاب  و  عقاب  است‌:
(يوم يرون الملائكة لا بشرى يومئذ للمجرمين . ويقولون:حجرا محجورا . وقدمنا إلى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا).

روزی  فرشتگان  را  می‌ بیننند  و  در  آن  روز  مژده  و  نویدی  برای  بزهکاران  در  میان  بخواهد  بود  (‌و  بلکه  روزی  است  که  از  ترس  فریاد  برمی‌آورند  و)  میگویند:  پناه‌!!  امان!!  ما  به  سراغ  تمام  اعمالی  که  (‌به  ظاهر  نـیک  بوده  و  در  دنیا)  آنان  انجام  داده‌اند  می‌رویم  و  همه  را  چون  ذرّات  غبار  پراکنده  در  هوا  می‌سازیـم  (‌و  ایشان  را  از  اجر  و  پاداش  آن  محروم  می‌کنیم‌.  چرا  که  نداشتن  ایمان‌،  موجب  محو  و  نابودی  احسان‌،  و  بی‌اعتبار  شدن  اعمال  خوب  انشان  می‌گردد).
روزی  پیشنهادی ‌که  دا‌شتند  تحقّق  پیدا  کند  و  جلوه‌گر  می آید:.
(يوم يرون الملائكة).
روزی  فرشتگان  را  می‌بینند.
در  آن  روز  بزهکاران  مژده  داده  نمی‌شوند،  بلکه  عذاب  مـی‌گردند.  وه ‌که  چه  پاسخی  به  چـیزی  است ‌که  می‌گفته‌اند!  در  آن  روز  می‌گویند:
(حجرا محجورا).
پناه  !!  امان‌!!.

یعنی  حرام  است  حرا‌م‌.  این  جمله  را  برای  پرهیز  از  شرّ  و  بلا،  در  برابر  دشمنان  می‌گفتند.  «‌حخرآ  محجوراً‌»  اصطلاحی  بوده  است  در  میان  عربها.  وقـتی  به  کسی  برخورد  می‌کردند  که  از  او  می ترسیدند»  برای  گرفتن  امان  آن  را  خطاب  به  طــرف  مـی‌گفتند.  در  آن  روز  و  روزگار  طبق  عادتی  که  داشتند  ایـن  جمله  را  در  وقت  ترس  و هراس  ناگهانی  گفتند،  امّا  امـروز  ایشـان  کجایند  و  آنچه  می‌گفته‌اند  کی  و کجا  بوده  است‌؟‌!  دیگر  لابه  و  فریاد  و  امان  و  صد  امان‌،  ایشان  را  مـصون  و  محفوظ  نمی‌دارد:

(وقدمنا إلى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا).

ما  به  سراغ  تمام  اعمالی  که  (‌به  ظاهر  نیک  بـوده  و  در  دنیا)  آنان  انجام  داده  می‌رویـم  و  همه  را  همچون  ذرّات  غبار  پراکنده  در  هوا  می‌سازیم  (‌و  ایشان  را  از  اجر  و  پاداش  آن  محروم  می‌کنیم‌.  چرا  که  نـداشتن  ایمان‌،  موجب  محو  و  نایودی  احسان‌،  و  بی‌اعتبار  شدن  اعمال  خوب  انسـان  می‏‎گردد  .(

در  یک  لحظه  این  چنین  می‌گـردد.  خیال‌،  حرکت  آمدن  را  دنبال  می‌کند.  انگار  آمدن‌،  شبح  مجسّمی  است‌.  این  هم  شیوۀ  قرآن  در  مجسّم  ‌کردن  و  به  نظر  درآوردن  است‌.[1]  خیال  به  دنبال  برانگیختن  ا‌عمال‌،  و  گرد  و  غبار کردن  افعال  در  هوا،  راه  می‌افتد.  ناگهان  می‌بیند که  هر  آنچه  در  دنیا  از  اعمال  صالح  و  کارهای  پسندیده  کرده‌اند  گرد  و  غبار  می‌شود  و  در  فضا  می‌پراکند.  چرا  کـه  کارهای  شایسته‌ای ‌که  انجام  داده‌اند  بر  ا‌یمان  استوار  نبوده  است‌،  ایمانی  که  دل  را  به  خدا  مـی‌رساند،  و  عـمل  صـالح  را  برنامۀ  ترسیم  شده‌ای  و  اصل  مورد  نظری  مـی‌گرداند.  وقتی‌ که ‌کار  بر  ایمان  استوار  شود،  ناسنجیده  و  بی‌هدف  انجام  نمی‌شود،  و  یک  رخداد  آنی  و  ناگهانی  نمی‌گردد،  و  حرکتی  نمی‌شود که  خیر  و  برکتی  نداشته  باشد  و  بدون  قصد  و  هدف  صورت  بگیرد.  عملی ‌که  تک  و  تنها  بوده  و  به  برنامه‌ای  متّصل  و  مربوط  نباشد  ارزشی  ندارد،  و  حرکتی  که  تک  و  تنها  بوده  و  حلقه‌ای  از  زنجیرۀ  دارای  هدف  معلومی  نباشد  بیهوده  و  بیفائده  است‌.

وجود  انسان  و  زندگی  و کار  او  از  نظر  اسلام‌،  همه  و  همه  با  اصل  این  جهان  پیوند  خورده  است‌،  و  با  قانونی  درهم  تنیده  است ‌که  بر  هستی  فرمانروا  است‌،  و کیهان  را  به  یزدان  پیوند  می‌دهد  .  از  جمله  انسان  و  فـعالیّت  و  تلاش  او  را  به  ایزد  سبحان  متّصل  و  مرتبط  می‌دارد.  هرگاه  ا‌نسان  زندگی  خود  را  از  محور  اصلی  ببرد،  محوری ‌که  او  را  و  جهان  را  به  یزدان  پیوند  می‌دهد،  چیز  دورافکنده  و  هدر رفته‌ای  می‌گردد  و  هـیچ  گونه  بها  و  ارزشی  نخواهد  داشت‌،  و  ارزیابی  و  محاسبه‌ای  برای  عمل  او  نخواهد  بود.  بلکه  همچون  عملی  وجود  نخواهد  داشت  و  ماندگار  نـواهد  ماند.

ایمان  است ‌که  انسان  را  به  ی