باده  ذکر کرده‌اند  که ‌گفته  است‌:  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله وسلّم تشـریف  آوردند  تا  در  منزلمان  ما  را  ملاقات  فرمایند.  فرمود: 

(السلام علیکم و رحمه الله).

درود  و  رحمت  خدا  بر  شما  باد.

سعد  پاسخ  آهسته‌ای  بدو  داد.  قیس ‌گفته  است‌:‌گفتم‌:  آیا  به  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه وآله و سلّم  اجازه  ورود  نـمی‌دهی‌؟! گفت‌:  بگذار  زیاد  بر  ما  سلام  بکند  (‌تـا  از  دعایش  بـهره‌مند  شویم‌)‌.  سپس  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:(‌

(السلام علیکم و رحمه الله).

درود  و  رحمت  خدا  بر  شمـا  باد.

سعد  پاسخ  آهسته‌ای  بدو  داد.  سپس  پیغمبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:

(‌آلسلام  علیکم  و  رحمه  الله‌).

درود  و  رحمت  خدا  بر  شما  باد.

آن ‌گاه  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و آل و سلّم  برگشت  و  رفت‌.  سعد  به  دنبال  او  دوید  و  بدو  عرض ‌کرد:  ای  پیغمبر  خدا  من  سلام  تو  را  می‌شنیدم  و  بدان  آهسته  پاسخ  می‌دادم  تا  بیشتر  بر  ما  درود  و  رحمت  بـفرستی  ...  سعد گفته  است‌:  پیغمپر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم  بـا  او  بـرگشت‌.  سـعد  دسـتور  داد  وسائل  استحمام  او  را  فراهم  آورند.  پیغـبر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در  آنجا  خود  را  شست‌.  سعد  بدان  حضرت  جامۀ  خمیصه‌ای‌[1] داد  که  با  زعفران  یا  با  ورس‌[2] یعنی  روناس  رنگ  شده  بود.  پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم   را  بر  خود  پیچید،  سپس  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم ‌دستهایش  را  بلندکرد  و  فرمود:

(اللهم اجعل صلاتك ورحمتك على آل سعد بن عبادة).

خداوندا  مغفرت  و  مرحمت  خود  را  بهرۀ  خانوادۀ  سعد  پسر  عبّاده  فرما  ...“

تا  آخر  حدیث  ...

ابوداوود  با  اسنادی  که  دارد  از  عبدالله  پسر  بشر  روایت  کرده  است‌ که ‌گفته  است‌:  هر  وقت  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم  دم  در  کـسانی  می‌رفت‌،  روبه‌روی  در  نمی‌ایستاد.  بلکه  در  گـوشۀ راست  یا  در گـوشۀ  چپ  در  می‌ایستاد،  و  می‌فرمود: 

(السلام علیکم.السلام علیکم ).
درودتان  باد.  درودتان  باد.

زیرا  درها  در  آن  روز  و  روزگار  پرده‌ای  نداشتند.  ابوداود  همچنین  از  هذیل  روایت  کرده  است که  گفته  است‌:  مردی  آمد  -  یا گفته  است‌:  عثمان ‌گفته  است‌:  سعد  آمد  -  بر  درگاه  پیغمبر صلّی الله علیه و آل و سلّم  ایستاد  و  اجازۀ  ورود  خواست‌.  بر  دم  در  ایستاد  -  عثمان  گفته  است‌:  رو  به  روی  در  ایستاد  -‌پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم بدو  فرمود:

 (هكذا عنك - أو هكذا - فإنما الاستئذان من النظر).
این  شیوه  از  تو  سزا است‌؟‌!  -‌یا:  این‌گونه‌؟‌!  -‌چه  اجازه  خواستن  برای  نگریستن  است‌.  (‌تو  که  داری  می‌نگری‌!)‌.  در  صحیح  بخاری  و  در  صحیح  مـسـلم  از  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم  روایت است ‌که  فرموده  است‌:   

(لو أن امرأ اطلع عليك بغير إذن , فحذفته بحصاة ففقأت عينه ما كان عليك من جناح).
اگر  شـخـصی  بدون  اجازه  تو  (‌به  خانۀ  تو  چشم  بیندازد  و)  دیده‌ور  شود،  و  تو  سنگی  را  به  سوی  او  بیفکنی  و  چشم  وی  را  کور  گردانی،  گناهی  بر  تو  نیست‌.

ابوداود  با  اسنادی ‌که  دارد  از  ربعی  روایت  کرده  است ‌که  گفته  است‌:  مـردی  از  بنی‌ عامر  آمـد  و  از  پیغمبر  خدا  صلّی الله علیه واله وسلّلم‌ که  در  خانۀ  خود  بود،  اجازۀ  ورود  خواست  و  گفت‌:‌آیا  وارد  شوم‌؟  پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم  که   به  خادم  خود  فرمود:  

(اخرج إلى هذا فعلمه الاستئذان , فقل له:قل:السلام عليكم . أأدخل ? ).

به  پیش  این  مرد  بیرون  برو  و  بدو  شیوۀ  اجازه  خواستن  را  بیاموز.  بدو  بگو:  بگو:  درودتان  باد،  آیا  داخل  شوم‌؟‌.  مردی که  در  بیرون  بود،  فـرمودۀ  او  را  شنید  و گفت‌:  درودتان  باد،  آیا  داخل  شوم‌؟  ییغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم  بدو  اجـازه  فرمود،  و  او  داخل  شد.

هشیم  گفته  است‌:  مجاهد گفته  است‌:  ابـن‌عمر  از کاری  برمی‌گشت‌.  شنزار  تافته  او  را  اذیّت  رسانیده  بود.  دم  در  خیمۀ  یک  زن  قریشی  رفت  و ‌گفت‌:  درودتان  باد.  آیا  داخل  شوم‌؟ زن ‌ گفت‌:  با  امن  و  امان  داخل  شو.  ابن‌عمر  سخن  خود  را  تکرار کرد.  زن  نیز  سخن  خود  را  دوباره  گفت‌.  ابن‌عمر  این  پا  و  آن  پا  می‌کرد. گفت‌:  بگو‌:  داخل  شو.  زن  گفت‌:  داخل  شو.  پس  ابن‌عمر  داخل  شد.

عطاء  پسر  رباح  از  ابن‌عبّاس  -‌رضی‌الله‌عنهما  -  روایت  کرده  است‌ که ‌گفته  است‌:‌گفتم‌:  آیا  اجازۀ  ورود  بخواهیم  از  خواهران  یتیمی ‌که  دارم  و  تحت  سـرپرستی  مـن  در  یک  خانه  بسر  می‌برند؟ ‌گفت‌:  بلی.  سخنم  را  دوباره  تکرار کردم  تا  به  من  اجازه  دهد،  ولی 

نپذیرفت و گفت‌:  دوست  داری ‌که  ا‌یشان  را  لخت  و  عریان  ببینی‌؟ گفتم‌:  خیر.گفت  پس  اجاره  بخواه‌.  این  بار  نیز  سخنم  را  تکرار  کردم‌.  گفت‌:  آیا  دوست  می‌داری  از  خدا  فرمانـرداری  کنی‌؟‌گفتم‌:  بلی.  گفت‌:  پس  اجازه  بخواه.

در  حدیث  صحیح  از  پیغـبر  خدا  صلّی الله علیه و آله و سلّم   روایت  شده  است‌که  او  نهی  فرموده  است  از  این ‌که  شوهر  شبانه  به  میان  اهل  و  عیال  خود  برگردد  ...  در  روایتی  چنین  آمده  است‌:  پیغمبر  صلّی الله علیه و آله و سلّم  نهی  فرمود٥  است  ا‌ز  این‌ که  شوهر  شبانه  به  میان  اهل  و  عیال  خود  برگردد  تا  خیانت  و  لغزش  ایشان  را  پیجوئی‌ کند.

در  حدیث  دیگری  آمده  است ‌که  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم  در  روز  به  مدینه  آمد.  شتر  خود  را  در  بیرون  مدینه  خواباند  و  فرمود:

 (انتظروا حتى ندخل عشاء - يعني آخر النهار - حتى تمتشط الشعثة , وتستحد المغيبة).
منتظر  بمانید  تا  آخر  روز  وارد  شویم‌،  تا  این  که  موهای  پریشان  شانه  گردد،  و  موهای  نهان  تر!شیده  شود.

احساس  پیغمبر  خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم   و  احساس  اصحاب  او  تا  این  حدّ  برخوردار  از  لطافت  و  دقّت  می‌گردد.  این  هم  در  پرتو  ادب  والای  درخشانی  است  که  یزدان  بدیشان  آموخته  است‌،  و  در  پرتو  نور  خدا  رخشان‌ گردیده  است‌.  ما  امروزه  مسلمانیم‌،  ولیکن  احسـاس  مـا  از  این  ریزه‌کاریها  بی‌بهره ‌گردیده  است  وکند  و  غلیظ  شده ا‌ست‌.کسی ا‌ز  ما  بر  برادرش  در  خانه‌اش  می‌تازد،  در  هر  لحظه‌ای  از  لحظات  شب  و  روز که  بخواهـد  در  را  می‌زند.  باز  هم  در  را  می‌زند.  دیگر  باره  در  را  می‌زند  و  هرگز  برنمی‌گردد  و  نمی‌رود  تا  اهل  خانه  را  به  ترس  و  هراس  می‌اندازد  و  در  را  برای  او  باز  می‌کنند.  چه  بسا  او  تلفن  هم  دارد  و  می تواند  تلفنی  اجازۀ  آمدن  را  بخواهد،  پیش  از  این‌که  شخصاً  بیاید  و  ببیند  بدو  اجازه  می‌دهند  یا  بداند  موعد  مناسب  نیست‌.  ولی  او  این  راه  را  نادیده  می ‌گیرد  تا  بی‌ موقع  یورش  آورد  و  درغیر  موعد  خـود  بیاید  و  سر  برسد. گذسته  از  این‌،  عرف  و  عـادت  هم  نمی‌پذیرد که  همچون  شخصی  از  خانه  گردانده  شود  -  تا