استکار و راستگوئی‌که به کار خود اطمینان دارد برای او سخت تلخ و ناگوار می‌آید. ولیکن چه می‌شود کرد تکذیب برخی از تکالیف و مشکلات رسالت است‌. حتما بایدکسانی‌که بار مشکلات دعوتها را بر دوش می‌گیرند شکیبائی کنند و تحمّل داشته باشند. بلی بایدکه شکیبائی‌کنند و استوا‌ر بمانند. بایدکه دعوت را بارها تکرار نمایند و از نو بیاغازند و آن را عودت و برگشت دهند.

آنان درست نیست از اصلاح درونها و پذیرش دلها ناامید شوند، هر اندازه هم با انکار و تکذیب برخیها رویاروی‌گردند، و سرکشی وگریزپائی بعضی‏ها را ببینند. اگر در مرتبه صدم به دلها فرو نرود، چه‌بسا در مرتبه صدویکم به دلها فرو رود ... و چه بسا بعد از هزار مرتبه چنان شودکه در مرتبه بعد از آن دریچه دلها را بگشاید وگستره آنها را فتح نماید ... اگر این بار شکیبائی می‌کردند و تلاش می‌نمودند و ناامید نمی‌گردیدند، راه‌های دلها باز می‌گردید و نفوذ ممکن می‌شد!

راه دعوتها با گل و ریحان فرش نگردیده است‌، و پیمودن این راه ساده و خوشایند نیست‌. پاسخگوئی دلها به دعوتها هم نزدیک و آسان نمی‌باشد. توده‌هائی از پوچی‌، گمراهی‌، تقلیدات‌، عادات‌، نظامها و سیستمها، اوضاع و احوال‌، و ... بر دلها نشسته و چمباتمه می‌زند. باید این توده‌ها را کند و زدود، و باید دلها را به هر وسیله‌ای‌که ممکن است زنده‌کرد، و بایدکه همه مرکزهای حساس را لمس‌کرد و پسود، وکوشید عصبی را یافت که پیام‌رسان و به هدف‌رسان است و نغمه دعوت بر تار آن دلپسند و روان است ... چه‌بسا یکی از پسوده‌های در سایه شکیبائی و پایداری و امیدواری کارگر واقع شود و به هدف برخوردکند. پسوده‌ای گاهی در لحظه‌ای وجود بشری را کاملا دگرگون می‌سازد، وقتی‌که این پسوده به جای واقعی خود اصابت می‌کند. انسان در برخی از اوقات سراپا شگفت می‌شود و هراس او را برمی‏دارد زمانی‌که می‏‎بیند هزار مرتبه می‌کوشد و چیزی عائد او نمی‌گردد، ولی بعد از آن یک پسوده‌گذرا به جای مناسب خود در دستگاه هستی بشری اصابت خواهد‌کرد و سراسر وجود او به لرزش و چندش درمی‌آید و باکم‌ترین تلاش تکان می‌خورد و می‌جنبد، در حالی‌که قبلا هر نوع تلاشی در راه آن بدون نتیجه مانده بود و جز رنج نیفزوده بود! نزدیک‌ترین مثالی که هم اینک می‌توانم بیان دارم و این حالت را مجسم نشان دهد، دستگاه گیرنده‌ای است که به دنبال ایستگاه فرستنده می‌گردد ... تو پیچ را بارها و بارها می‌چرخانی و بدین سو و آن سو می‌گردانی‌، ولی ایستگاه را پیدا نمی‌کنی هرچندکه دقت می‌کنی و پیچ را درست در مسیر خود راه می‏بری. آن‌گاه از دست تو حرکت ناسنجیده و تندی سر می‌زند، موج پیدا می‌شود و صداها و نغمه‌ها روان می‌گردد!

دل انسان از همه چیز به دستگاه‌گیرنده نزدیک‌تر است‌. یاران دعوتها هم باید بکوشند پیچ را بجنبانند و به جلو و عقب ببرند و گردانند تا دلها از آن سوی افقها پیام دعوتها را دریافت دارند، و پسوده‌ای پس از هزار بار دلها را به مرکز فرستنده مرتبط‌گرداند!

برای صاحب دعوت ساده است‌که بر مردمان خشمگین گردد، به علت این که دعوت او را نمی‌پذیرند و پاسخ نمی‌گویند. درنتیجه از آنان دوری می‌گزیند. این کار آسوده‌ای است‌، و چه‌بسا خشم فروکش کند، و اعصاب آرامش یابند ... ولیکن‌کی این دعوت‌، دعوت به شمار می‌آید؟ و چه عائدی از این دوری گزیدن از تکذیب‌کنندگان رویگردان‌، بهره دعوت می‌شود؟!

دعوت اصل است نه شخص دعوت‌کننده‌! بگذار دل دعوت‌کننده به تنگ آید. امّا باید خشم خود را قورت بدهد و به راه خود ادامه دهد. برای دعوت‌کننده بهتر است‌که شکیبائی‌کند و دل او در برابر آنچه می‌گویند به تنگ نیاید! 

دعوت‌کننده ابزاری است در دست قدرت یزدان‌. خدا از هرکس دیگری دعوت خود را بهتر می‌پاید و نیک‌تر محافظت می‌نماید. دعوت‌کننده باید وظیفه خود را در هر شرائط و ظروفی‌، و در هر جو و فضائی انجام دهد، و بقیه‌کار را به خدا حواله دارد. هدایت خدا هدایت است‌.

در داستان ذوالنون درس عبرتی برای یاران دعوتها است و باید بدان بیندیشند و درباره‌اش کاوش و پژوهش کنند.

در برگشت ذوالنون به سوی پروردگارش‌، و اعتراف او به ستمی‌که بر خودکرده است درس عبرتی برای یاران دعوت‌کننده است و لازم است درباره‌اش بیندیشند. رحمت خدا به ذوالنون‌، و پذیرش دعای توبه‌کارانه او در تاریکیها، مژده‌ای برای مومنان است‌:

(وَكَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ).

و ما همین‌گونه مومنان را نجات می‌دهیم (‌و برابر دعای خالصانه‌، آنان را از گرفتاری‏ها می‌رهانیم‌).

*

آن‌گاه اشاره‌ای به داستان زکریا و یحپی (علیهما السلام) می‌شود، و از پذیرش دعای زکریا سخن می‌رود وگفته می‌شود که چگونه خدا دعای او را قبول می‌فرماید بدان‌گاه که او را فریاد می‌دارد:

(وَزَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ. فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ يَحْيَى وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَيَدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ).

و زکریا را (‌یاد کن‌) بدانگاه که پروردگار خود را به فریاد خواند (‌و گفت‌:‌) پروردگارا! مرا تنها مگذار (‌و فرزندی به من عطاء کن که در زندگی یار و یاور من بوده و پس از مرگ برنامه تبلیغ را پیگیری کند. البته اگر هم فرزندی وارث من نشد باکی نیست‌، چرا که‌) تو بهترین وارثانی (‌و باقی پس از فنای مردمانی‌)‌. ما دعای او را برآورده ساختیم و (‌با وجود کبر سن‌، فرزندی به نام‌) یحپی را بدو بخشیدیم‌، و (‌برای حصول این مقصود) همسر (‌نازای‌) او را برایش بایسته (‌و درخور زاد و ولد) کردیم‌، آنان در انجام کارهای نیک بر یکدیگر سرعت می‏گرفتند، و در حالی که چیزی می‌خواستند یا از چیزی می‌ترسیدند ما را به فریاد می‌خواندند، (‌و در وقت نیازمندی و بی‌نیازی‌، و بیماری و سلامت‌، و خوشی و ناخوشی‌، رو به آستانه ما می‌کردند و میان خوف و رجا می‌زیستند) و همواره خاشع و خاضع ما میبودند.

داستان تولد یحپی قبلا به‌گونه مفصل در سوره‌های مریم و آل عمران گذشت‌. این داستان در اینجا همگام و هماهنگ با روند قرآنی ذکر می‌شود، و با دعای زکریا آغاز می‌گردد:

(رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْدًا).

پروردگارا! مرا تنها مگذار.

مرا بدون فرزندی‌که سرپرستی معبد را بر عهده‌گیرد وامگذار. زکریا معبد پرستش را پیش از تولد عیسی (علیه السلام) در میان بنی‌اسرائیل برعهده داشت‌. زکریا فراموش نمی‌کند که خدا وارث عقیده و وارث دارائی است‌:

(وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ).

و تو بهترین وارثانی (‌و باقی پس از فنای مردمانی‌)‌.

مراد زکریا کسی است‌که از میان زادگان او جانشینی وی را در میان اهل و عیال و آئین و دارائی او زیبا برعهده‌گیرد و نیکو اداره‌کند. زیرا مردمان پرده نمایش قدرت ه