ا چرا از آنها دفاع نکرده است و به دفع بلا از آنها نکوشیده است‌؟ آنان از خود همچون پرسشی را نکرده‌اند، زیرا خرافه‌پرستی خردهایشان را از اندیشیدن انداخته است‌، و تقلید اندیشه‌هایشان را به غل و زنجیرکشیده است و از تدبر و تامّل بازداشته است‌. ناگهان آنان این پرسش سرشتی را مطرح می‌کنند تا ازکسی انتقام بگیرندکه شان و مقام الهه و بتهای ایشان را فرو آورده است و لگدمال کرده است‌، و این چنین کاری در حق آنها روا دیده است‌:

(قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ).

(‌هنگامی که به بتخانه برگشتند و چنین وضعی را دیدند، فریاد زدند و) گفتند: چه کسی چنین کاری را بر سر خدایان ما آورده است‌؟ (‌هر کسی که این کار را کرده باشد) او از جمله ستمگران است (‌و باید کیفر خود را ببیند)‌. 

بدین هنگام کسانی که از ابراهیم می‌شنیدند که - پدرش و برکسانی‌که با پدرش این مجسمه‌ها را می‌پرستیدند خرده می‌گرفت و ایشان را تهدید می‌کرد که پس از دور شدن آنان از بتها در حق خدایانشان نیرنگ و چاره‌جوئی می‌کند، چنین‌کسانی همچون سخنانی را به یاد آوردند.

(قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ).

گفتند: جوانی از (‌مخالفت با) بتها سخن می‏‎گفت که بدو ابراهیم می‏‎گویند.

از این امر چنین برمی‌آید که ابراهیم (علیه السلام) جوان‌کم سن و سالی بوده است‌، در آن وقت‌که خدا رشد و هدایت را بدو بخشیده است‌، و او پرستش بتها را زشت و پلشت دیده است‌، و سرانجام آنها را این‌گونه درهم شکسته است‌. امّا آیا در آن زمان بدو وحی شده است و خلعت نبوت بر تن او چست‌گردیده است‌؟ یا این‌که این الهامی بوده است و پیش از رسالت‌، او را به سوی حق رهنمود کرده است‌، و او پدرش را بدان فراخوانده است‌، و معتقدات قوم خود را زشت و ناپسند شمرده است؟‌.. ارجح این است‌.

احتمال دیگری در میان است‌. و آن این‌که همچون سخنی راکه می‌گویند:

(سَمِعْنَا فَتًى). از جوانی شنیدیم.

مراد از این سخن تحقیر شان و مقام ابراهیم باشد. به دلیل این که آنان او را چنانکه باید نمی‌شناسند و این است که می‌گویند:

(يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ). بدو ابراهیم گفته می‌شود!.

بدین وسیله می‌خواهند از اهمّیت او بکاهند، و بگویند او شخص گمنام و ناشناخته‌ای است و هیچ‌گونه ارج و ارزشی ندارد. چه بسا چنین چیزی مرادشان باشد. امّا ما ترجیح می‌دهیم‌که او جوان کم سن و سالی در آن وقت بوده است‌.

(قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ).

(‌بزرگان قوم‌) گفتند: او را در برابر مردم حاضر کنید تا (‌دادگاهی شود و آگاهان‌) گواهی دهند.

آنان می‌خواستند او را رسوا کنند، و کار او را در حضور همگان اعلان دارند!

(قَالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ).

گفتند آیا تو ای ابراهیم‌! این کار را بر سر خدایان ما آورده‌ای‌؟‌.

آنان با وجود این‌که بتها درهم شکسته‌اند و تکه‌تکه گردیده‌اند باز هم آنها را الهه و خدایان می‌نامند و بر آن پای می‌فشارند! ولی ابراهیم ایشان را به تمسخر می‌گیرد و ریشخندشان می‌سازد، هرچند او تک و تنها است و آنان بسیارند. این بدان خاطر است‌که ابراهیم با خرد باز و دل به خدا رسیده به جهان می‌نگرد و نمی‌تواند خویشتنداری‌کند و ایشان را مسخره نکند و مورد استهزاء قرار ندهد، و بدیشان پاسخی ندهد، پاسخی‌که متناسب با سطح پست عقلانی ایشان باشد:

(قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ).

(‌ابراهیم گفت‌: چرا از من بازخواست می‌کنید؟ آثار و ابزار جرم بر بت بزرگ هویدا و همراه است‌) شاید این بت بزرگ چنین کاری را کرده باشد! (‌مگر نه این است که تبر بر گرده او است و تنها وی برجای است وشما آن را می‌پرستید و حل مشکلات و رفع بلاها را از آن و از دیگر بتان می‌خواهید؟‌)‌. پس از آنها مساله را بپرسید اگر می‌توانند صحبت کنند (‌چرا که خدا باید قادر بر هر 

چیزی باشد)‌.

ریشخند در این پاسخ استهزاء‌آمیز پیدا و روشن است‌. دیگر انگیزه‌ای برای دروغ نامیدن آن در میان نمی‌ماند، و نمی‌توان سخن ابراهیم (علیه السلام) را دروغ گفت‌، و برای آن اسباب و عللی پژوهش کرد و به شیوه‌های گوناگون عذر آن را خواست و بهانه آن را جست‌، اسباب و علل و بهانه‌هائی که مفسران درباره آنها اختلاف ورزیده‌اند. چه کار بسی ساده‌تر از این است‌. ابراهیم خواسته است بدیشان بگوید: این مجسمه‌ها نمی‌دانند چه کسی آنها را درهم شکسته است و لت و پار کرده است‌. نمی‌دانند که من این کار را کرده‌ام‌، یا این بت بزرگ مرتکب همچون کاری شده است‌، بت بزرگی‌که بسان سائر بتها نمی‌تواند بجنبد و از جای تکان بخورد. این بت بزرگ جماد است و اصلا درک و فهمی ندارد. شما هم ای بت‌پرستان بسان بتهایتان درک و فهمی برایتان نمانده است و میان درست و نادرست و ممکن و ناممکن فرق نمی‌گذارید، و نمی‌دانیدکه آیا من این‌کار راکرده‌ام و آنها را تکه‌تکه نموده ام‌، یا این مجسمه است که همچون کاری راکرده است و آنها را درهم شکسته است‌؟

(فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ).

پس از آنها مساله را بپرسید اگر می‌توانند صحبت کنند! (‌چرا که خدا باید قادر بر هر چیزی باشد).

چنین پیدا است‌که این ریشخند توهین‌آمیز سخت ایشان را به تکان درآورده است‌، و آنان را تا اندازه‌ای به تدبر و تفکر واداشته است‌:

(فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ).

آنان به خود آمدند و به خویشتن گفتند: واقعا شما (‌بت‌پرستان‌) ستمگرید (‌که چیزهای ناتوان و ضعیفی را می‌پرستید)‌.

سرآغاز نیکی بود که شتابان از ایشان سر زد. آنان پی بردندکه تا چه اندازه سبکمغزی درکارشان است‌، و تا چه اندازه به خود ظلم روا می‌دارند با این عبادتی که برای این مجسمه‌ها می‌کنند. برای نخستین بار بینش ایشان باز می‌شود و درباره این سبکمغزی و سخافتی می‌اندیشند که خویشتن را بدان مشغول و سرگرم کرده‌اند. این همان ظلمی است‌که در آن غوطه‌ورند. ولی این هوشیاری و بیداری چندان طول نکشید. آذرخشی درخشید و به دنبال آن تاریکی فراگیرگردید. دلها تکانی خوردند، امّا چه سودکه دوباره به جمود و رکود برگشتند:

(ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ يَنْطِقُونَ).

(‌این بیداری روحانی براثر این طوفان روانی‌، دقائقی بیشتر طول نکشید و)‌سپس آنان چرخشی زدند و عقب‏گرد کردند (‌و گفتند:‌) تو که می‌دانستی اینها سخن نمی‏‎گویند، (‌چو دانی و پرسی سوالت خطا است‌)‌.

واقعا بخش نخستین برگشتی به خویشتن بود، ولی بخش دوم چرخش و عقب‌گردی بس نادرست بود ... در بخش نخستین جنبشی در درون برای نگریستن و اندیشیدن افتاد. امّا در بخش دوم واژگونه بر سر افتادند و بدون دخالت دادن خرد و اندیشه عقب‌گرد 